بستن تبلیغات [X]
بی همتا

ظلم چیست؟



ظلم چیست؟


برخی گمان می کنند ظلم کردن فقط مال مردم خوردن یا زور گفتن است . ظلم به معنای به ظلمت

(تاریکی) انداختن و موجب گمراھی و فریب و تحمیق شدن است . پس دروغگوئی و ریاکاری ، اساس ھر

ظلمی است و سائر ظلم ھا جملگی معلول و فروع این ظلم عظیم ھستند . و بیھوده نیست که دروغ را ام

الفساد نامیده اند .

فی المثل دزدی کردن بدان دلیل ظلم است که زمینه گمراھی را پدید می آورد که یکی بدگمانی وتھمت

به دیگران است ودیگری به مضیقه افتادن مالی است که خود امکان گمراھی دارد و بدگمانی وھراس نیز

دلیل دیگر ظالمیت این عمل را به نوعی و دیگران را به روش دگر بر ظلمت می اندازد.

بنابر این ھر گناھی یک ظلم است و گناه بودن ھرعملی بدلیل ظلمانی بودن وگمراه سازی آن است .

ھرعمل بدی بدان دلیل بد است که باعث به تاریکی وجھالت افتادن انسان می شود و فریب می آفریند.

بنابراین زورگوئی و دروغگوئی به یک اندازه ظلم ھستند.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص186


برچسب ها: ظلم , ستم , دزدی , سوء ظن ,
[ بازدید : 23 ]
[ پنجشنبه 30 دی 1395 ] [ 19:07 ] [ رضا ]

آنگاه که بخت در می زند



آنگاه که بخت در می زند


می گویند که بخت ھر کسی فقط یکبار در می زند که اگر باز نکردی دیگر باز نمی گردد ھر چند اگرصد بار

دگر ھم بیاید باز نخواھی کرد زیرا امکان خوشبخت بودن را باخته ای . آدمی فقط در یک دوره خاصی از

زندگی قدرت و روح و شھامت بخت پذیری دارد .بخت پذیری ھمچون قمار است . آنچه که موجب می شود

که اکثرآدمھا ھمواره پشت درب بسته بخت خود بمانند حسابگری ھای نامعقول و بزدلانه است.

گاه ندای بخت چنان داد می زند که ھر کسی می شنود الّا خود فرد . گوئی که گوش دل کر شده است

ویا نجواھای دنیا پرستانه وحسابھای روتین و بی بنیاد زمانه امکان پاسخگوئی به انسان را نمیدھد بخت

ھمواره در سیمای یک نعمت الھی رخ میدھد که صورتی مردم پسند وکلیشه ای و بیمه شده ندارد

ومستلزم توکلی خالصانه است ودل به دریا زدن ویک بار ھم که شده ندای فوق حسابی دل را گوش

دادن و بر شھوات وحرص خود فائق آمدن .

بسیارند که حتی بر دروازه بخت خوش خود وارد شده و در آن واقعاً با دلی خوش زیست می کنند ولی

وسوسه ھای شیطان و تبلیغات زمان و القاعات بخیلان نمی گذارند که به دل خود اعتماد کنی و احساس

واقعی خود را بپذیری. لذا به قیاسھای احمقانه می پردازی. و دل خوش و آرام و زندگی با عزّت و ھر چند

ساده را به یک زرق و برق ابلھانه و بی خاصیت می فروشی . و بعد تا قیامت آه و حسرت می کشی.

گاه وجدان آدمی تا پایان عمر ، حماقت و کفر بشر را نمی بخشد و او را سرزنش میکند. از حماقت آدمی

یکی این است که ھرگز بخت خوش و سعادت بی مزد و منّت و بی دنگ و فنگ را باور نمی کند و سعادت

و عزّت را ھم قیمت گذاری می کند و لذا بخت خود را می بازد زیرا بخت ھر کسی مفت به سراغ او میآید

و منّت نمی نھد و حتی منّت ھم می کشد. و این است که آدمی را فریب می دھد و احمق می کند.

آنچه که بشر مدرن را تا ابد پشت درب بسته بخت مات و مبھوت نموده است. جادوی پول است . بخت

بشر مدرن را پول بسته است . آیا براستی با چه چیزی می توان این جادو را خنثی نمود و بخت بسته را

باز کرد؟ خدا پول را لعنت کند که انسان را تا این حد بدبخت و احمق نموده است و دربھای بخت را یکی

پس از دیگری بر روی بشر می بندد .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص182


برچسب ها: بخت و قبال , شانس , تبلیغات , ریسک ,
[ بازدید : 14 ]
[ چهارشنبه 29 دی 1395 ] [ 18:58 ] [ رضا ]

سخنی با جوانان (ساعتی در خود نگر تا کیستی)




سخنی با جوانان

(ساعتی در خود نگر تا کیستی)


یک جوان حدود بیست ساله ، زنده ترین ، پاکترین ، و ھوشیارترین موجود عالم ھستی است . عشق و

ایمان و قدرت ادراک و جھان بینی و حق پرستی بطور فطری در وجودش در حال غلیان و جوش و خروش

است . جوانی به این معنا یک ارزش الھی و روحانی است و لذا ھمۀ اھل جنت جوان می شوند و در

جوانی جاودانه می گردند . حضرت رسول اکرم (ص) در گزارشی از معراجش، جمال پروردگار را به یک

مرد جوان تشبیه نموده است . جوانی در گوھره اش دارای کمال است و مطلق را می جوید و آنکه این

گوھره را به راه عشق و معرفت بکشاند آن را به بار نشانده و جاودانه ساخته است . و آنکه آن را به

غفلت و بازی بگذراند جاودانگی را به ھدر داده است که احیای دوباره اش به ھزار جان کندن است که

بندرت ممکن می آید .

پس شما ای جوانان ، جاودانگی خود را به بازی نگیرید که برای بازی آفریده نشده است . این گوھره را در

بازار آزادیھای احمقانه ھدر ندھید و قدرش را بدانید که جوانی شما الوھیّت شماست .

بدانید که ھیچ راه وروشی ھمچون خود شناسی قادر نیست که این گوھرۀ الھی را شکوفا سازد و

ھزاران ثمر ببار آورد . جوانی را دریابید تا ھرگز به کھولت نرسید . ھیچ چیزی چون بازی این گوھره را حیف

و ھدر نمیکند .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 180


برچسب ها: جوانان , هوش , قدرت , شکوفایی ,
[ بازدید : 16 ]
[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ 18:59 ] [ رضا ]

مصاحبه اي با خدا



مصاحبه اي با خدا


*خداوندا چرا مرا آفریدی ؟

ج:برای اینکه ھمین را بپرسی!

****

*خداوندا مرا از چه آفریدی ؟

ج: از خود خِودم!

****

*خداوندا چرا اینسان کافرم ؟

*ج:زیرا بر جای من نشسته ای و خودت را با من اشتباه گرفته ای. از جای من

بر خیز !

****

*خداوندا از من چه می خواھی ؟

ج:خود خِودت را !

****

خداوندا وعده نموده ای که دعاھایم را مستجاب نمائی پس چرا نمی نمائی ؟

ج:نموده ام . تو در نسیانی !


****

خداوندا اینھمه تضاد از چیست ؟

ج:از جھل توست !

****

خداوندا آیا مرا دوست می داری ؟

ج:این سئوالی است که ھر کس از محبوب خود دارد!

****

خداوندا پس کی و کجا تو را خواھم دید؟

ج:ھم اکنون و ھمین جا!


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص167


برچسب ها: مصاحبه , دعا , تضاد , دوست داشتن ,
[ بازدید : 15 ]
[ دوشنبه 27 دی 1395 ] [ 19:17 ] [ رضا ]

روانشناسی کفر


« روانشناسی کفر »

* کافر بخیل است مخصوصاً نسبت به سلامت و عزت خودش .

* کافر منکر است مخصوصاً واقعیتھای وجود خویش را.

* کافر ،دشمن دوست خویش است و دوست دشمنان خویش.

* کافر از آرامش بیزار است .

* کافر از بدبختی دیگران احساس خوشبختی می کند و از خوشبختی دیگران ھم احساس بدبختی .

* کافر نمی تواند قلباً عزیزانش را دوست بدارد .

* کافر وقاحت را صداقت می داند و ادب را ریاکاری .

* کافر از تنھایی ھمچون مرگ می ھراسد .

* کافر ارزش ھر امری را در قیمت آن می یابد .

* کافر یا منکر عالم غیب است و یا خرافاتی .

* کافر یا چاپلوسی می کند و یا فحش می دھد .

* کافر در انجام وظیفه احساس ایثار می کند .

* کافر از خود گذشتگی را جنون می داند .

* کافر فراری از واقعیت و عاشق شعر و افسانه و خواب و خیال است .

* کافر دو آرمان دارد : ثروت و آزادی بی قید و شرط .

* کافر ھر کاری که می کند برای جلب نظر دیگران است .

* کافر در قبال محبت احساس حقارت می کند .

* کافر از نظم و نظافت دچار کلافگی می شود .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص168


برچسب ها: روانشناسی , شعر , ثروت , احساس حقارت ,
[ بازدید : 25 ]
[ شنبه 25 دی 1395 ] [ 18:51 ] [ رضا ]

« چند راز دربارة دروغ و ریا »



« چند راز دربارة دروغ و ریا »


*دروغ می گوئی و ریا می کنی که کسب اعتماد کنی در حالیکه بالاخره آنرا نابود می سازی زیرا دروغ

محکوم به رسوائی است. پس دروغگوئی ، حماقت است .

****

*دروغ می گوئی تا در نزد دیگران زیبا ولی در نزد خودت زشت شوی.

****

*دروغگوئی و ریا موجب دو گانگی و تناقض در سیستم اعصاب و روان شده و نھایتاً این جدال به بدن و

ھمه اعضاء و جوارح سرایت میکند و تن را نیز بیمار می سازد. دروغگوئی تن و روان را به فساد می

کشاند .

****

*دروغگو بتدریج دروغ خود را باور می کند و این اساس نسیان و ھذیان و جنون است .

****

*آنچه که موجب دروغ و ریا می شود تلاش برای گرفتن تأیید از دیگران است یعنی مردم پرستی علت

العلل دروغگوئی بعنوان امّ الفساد و اساس کفر است .

****

*تلاش برای محبوب شدن علت دروغ و ریا می باشد که نھا یتاً موجب نفرت می شود. پس

براستی «دروغ » دروغ است .

****

*تلاش برای اثبات ھستی خویش منشاء ھمه دروغھاو ریاکاریھا ست زیرا فقط خداست که صاحب

ھستی است .

****

*ریاکاری دینی، بد ترین ریا کاریھاست (نفاق )زیرا فردی می خواھد ثابت کند که خداوند فقط با او و فرقۀ

اوست و لاغیر . یعنی خدا مال اوست.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص168


برچسب ها: دروغ , ریا , ریشه فساد , رسوایی ,
[ بازدید : 18 ]
[ جمعه 24 دی 1395 ] [ 18:30 ] [ رضا ]

فلسفه خوشبختی



فلسفه خوشبختی

خوشبختی یک احساس است : احساس رضایت ! این واضح ترین ومحسوسترین وجھانی ترین تعریف از

خوشبختی است واما مسئله اینست که احساس رضایت ازچه ؟!

به تجربه می دانیم که انسانھای متفاوت درشرایط یکسان از زندگی اقتصادی واجتماعی وسیاسی

واعتقادی دارای احساسات متفاوت وبلکه متضاد درباره بخت خود ھستند .درشرایطی یکسان یکی

احساس خوشبختی دارد ودیگری بدبختی ، مثل دو فرزند از یک خانواده . پس مسلم است که موضوع این

احساس یک پدیده بیرونی نیست بلکه وجود وماھیت باطنی خود فرد است . یعنی احساس خوشبختی یا

بدبختی مربوط می شود به احساس رضایت یا عدم رضایت از خویشتن و نه ازدیگران و شرایط اقتصادی

وفرھنگی و... . ھرچند که اکثر آدمھا بواسطه جھل وغفلت ازخویشتن ھمواره علت بدبختی خود را عوامل

بیرونی می پندارند: والدین ، حکومت ، فرھنگ ، اقتصاد ، سیاست ، زمانه و.... وسرنوشت وحتی خدا .

اینھا ھمه عوامل غیرخودی ھستند . وکاذب بودن این احساس واندیشه ھمین بسکه چنین انسانھائی

ھرگز علت خوشبختی خود را دیگران وعوامل غیرخودی نمی دانند وبلکه اتفاقا ھوش واستعداد

وپشتکارخود راعلت خوشبختی خود می دانند . یعنی خوبی را ازخود و بدی را از غیرخود می دانند . به

لحاظ اعتقاد دینی این ھمان کفر است که درقرآن نیز ذکرش رفته است که کافران علت بدبختی خود را

والدین وفرزندان ومردمان ورھبران ومعلمان و... میدانند که این دروغ است وخود می دانند که دروغ می

گویند .

دریک کلام احساس خوشبختی یا بدبختی ھمان احساس رضایت یا شکایت ازخویشتن است درنفس

وآگاھی انسان . به بیان دیگر این احساس حاصل رضایت یا شکایت وجدان انسان ازعملکرد و افکار و راه

و روش اوست . کسی که وجدانش از او راضی باشد در ھر شرایط کمابیش احساس خوشبختی دارد که

عبارت است از آرامش، اتکابه نفس، قناعت ، صبر ، عزت نفس و. ....

و اما وجدان چیست ؟ گوئی وجدان کانونی از روح و دل و روان انسان است که ھرگز قابل فریب نیست وبه

ھیچ فلسفه و رفتاری نمی توان به دروغ وی را راضی نمود . گوئی وجدان ھمان منظر پروردگار بعنوان

قاضی ذات است . گوئی وجدان نوعی ھشیاری و بصیرت و آگاھی روح است ونه آگاھی ارادی اندیشه .

برخی معتقدند که وجدان ھمان دل انسان است . بھرحال دعوا بر سر جایگاه وجودی وجدان تفاوتی پدید

نمی آورد ومھم اینست که چنین کانونی دروجود انسان حضور دارد و در واقع ھمان الوھیت وجود انسان

می باشد. وجدان ھمان شاھد وجود است.

برخی این اعتقاد رادارند که انسان می تواند به واسطه خود-فریبی یااستمرار در ستم ، وجدان

خود را بکشد ویا به خواب برد و از کار بیندازد . تبھکاران و اشقیای حرفه ای نمونه ای براین مدعا تلقی شده

اند که به آسانی دست به ھر ستمی می زنند وبسیار ھم شاد و ازخود راضی به نظر می رسند. ولی به

نظر ما امکان ندارد وجدان انسان نابود شود یا حتی به خواب رود بلکه آنگاه که بشری حجتھای عقلی

و دینی و اخلاق را درطولانی مدت نادیده گرفت وبه ستم اصرار ورزید وجدان ھم از او قھرکرده وبه اعماق

ناخودآگاه فرو می رود و افسار صاحبش را به خودش می دھد تا گم شود . بیان چنین وضعی درقرآن کریم

مذکوراست که خداوند برخی از کافران را بحال خود می نھد که تاپایان عمرشان غرق درحیات جانوری

باشند وآنگاه پس ازمرگ به حسابشان می رسد . ولی می دانیم وشاھدیم که حتی تبھکاران حرفه ای

وبه اصطلاح بی وجدان ھا ھم براستی آرامش وعزت ولذتی ندارند ولذا مجبورند خود راغرق درمسکرات

ومخدرات وداروھای مسکن وروان گردان کنند تابتوانند خودرا تحمل کنند . یعنی وجدان حتی درحالت قھر

وغضب ھم به صاحبش اجازه نمی دھد که حتی در عین عیاشی خوش بگذراند و لذت برد.

درواقع وجدان ھمان کانون وھسته مرکزی« وجد » است که مصدر وجدان ھمان « وجود » می باشد .

آشیانه گوھره وجود است که خداست . به زبان ساده تر وجدان ھمان روح خدا درانسان است واین به

غیراز روان بشری می باشد.

درفرھنگ روانشناسی مدرن ، وجدان را Alter ego یا Super ego می نامند ، یعنی خودبرتر یا آگاھی

ماورائی.

بااین اوصاف می توان گفت که میزان رضایت یا شکایت خدا ازانسان ھمان میزان احساس وجود

واحساس خوشبختی یا بدبختی است زیرا احساس بدبختی ھمان احساس پوچی ونابودی است.

واما رضای خدا از بشر بر میزان دین اوست . انسان به میزانی که تقوی وسخاوت ونیکوکاری وگذشت

وقناعت ومحبت اختیار می کند به رضای وجدان یعنی احساس خوشبختی می رسد ھرچندکه فقیر وتنھا

وبلکه زندانی و در زنجیر باشد. آنچه که موجب می شود تا امام موسی کاظم (ع) را تاآن حد شکنجه کنند

احساس رضایت ولبخند وی نسبت به زندان وشکنجه بود زیرا خدایش یعنی وجدانش ازوی راضی بود.

علی (ع) می فرماید میزان رضایت خدا ازشما ھمان رضایت شما ازخودتان است زیرا خداوند ھمان خود

خود خویشتن شماست.

وجود انسان برقوانین وفطرتی خلق شده است که نمی تواند به واسطه شقاوت وخودپرستی و ستم و بد

عھدی وحرام احساس خوشی داشته باشدو احساس سعادت کند . این امردال بر فطری بودن دین

واخلاق الھی است.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص177


برچسب ها: خوشبختی , بدبختی , وجدان , احساس رضایت ,
[ بازدید : 26 ]
[ پنجشنبه 23 دی 1395 ] [ 15:38 ] [ رضا ]

احساس نابودي « عصر پوچی »


احساس نابودي « عصر پوچی »

دردم از ھیچ است ودرمانم به ھیچ!

به لحاظی عصر جدید را بایستی عصر نابودی بشر دانست. امروزه ھر کسی از پیر و جوان و فقیر و غنی و

شرقی وغربی و کافر و مؤمن به نوعی دچار چنین احساسی است که عموماً ھیچ دلیل منطقی ھم

ندارد. این وضعیت روانی از احساس پوچی آغاز شده و به احساس ھراس از نابود شدن میرسد که

آستانۀ اعتیاد و خود کشی و جنون و جنایت است .

نیچه بزرگترین فیلسوف آینده تاریخ تمدن غرب ، عصر جدید را عصر حاکمیّت جھانی نیھیلیزم (نیست

انگاری ) و خود را ھم پیامبر این عصر نامیده است. خود او نیز در قھقرای این ھیچی و پوچی سقوط کرد و

ده سال آخر عمرش را در جنونی بس عجیب ، خاموش ماند و فقط نظاره کرد. او تراژیکترین سیمای

فلسفۀ غرب است. در فلسفۀ او از مطلق کفر تا غایت ایمان حضور دارد و لذا ھر کسی میتواند خود را با

او ھم ذات پندارد. برخی او را نابغه و برخی او را دیوانه می خوانند برخی ھم قدیسش می پندارند برخی

ھم عین شیطان. بھرحال او ھمه وجوه انسان مدرن را در خود دارا بود و کاملترین انسان مدرن محسوب

می شود .

بھرحال احساس پوچی و نابودی بشر مدرن چند علت منطقی دارد:

1- شکم سیری و عیاشی و مصرف پرستی و آزادیھای بی قید و شرط.

2- به کام رسیده گی سریع .

3- دانائی و اطلاعات بی خاصیت و بی معنا که حاصل سواد آموزی اجباری و رسانه ھای جھانی و انفجار

اطلاعات است .

4- تضاد فزاینده طبقاتی بین فقیر و غنی .

5- ناامنی حاصل از امراض لاعلاج و سلاحھای امحای جمعی .

6- نابودی اعتماد و وفا و محبت مخصوصاً در خانواده ھا .

7- سبقت تکنولوژی از اراده بشری .

8- آثار روانی آلوده گیھای محیط زیست مثل وآب و ھوا و آلوده گیھای صوتی و امواج ماھواره ای .

ولی بنظر ما علت العلل این پوچی و نابودی واقعه ایی است که ما آنرا آخرالزمان و قیامت می نامیم که

عرصه ظھور اعماق نفس بشر بواسطه تکنولوژی می باشد و قلمرو ظھور حق و رویاروئی با خداوند که

غایت قیامت است. ظھور حق منجر به ابطال نفس بشر گشته است و بیھوده گیھای امیال و آرزوھا و

باورھای دیرینه انسان در طول تاریخ . بسیاری از اصول بدیھی علم در حال ابطال است. بسیاری از قواعد

و قوانین اجتماعی در حال انقراض است. بسیاری از باورھا و مقدسّات کھن در حال فروپاشی میباشد و

بطالت و دروغ بسیاری از ایده الھای بشری محقق گردیده است و بسیاری از آرمانھا و ایدئولوژیھا در ورطه

عمل به پوچی رسیده اند و بسیاری از ادعاھا رسوا گردیده اند و ھر کسی در نزد خودش ھیچ و پوچ شده

است. و این نتیجه اجتناب ناپذیر عصر خرد گرائی و علم پرستی است که بسیاری از عرفای قدیم قرنھا

پیش از این به آن رسیده و بطالت عقل علیتّی را درک نموده بودند .

بشریّت بر آستانه عقل و علم و عشق و آرمان برتری قرار دارد و نیز دین و آئین برتر و تمدنی دگر. ولی تا

یافتن درب این انسان و جھان دگر قربانیان بسیار خواھند بود و نسل ھای میلیونی و میلیاردی فدا خواھند

شد. و نیھیلیزم ھمچون مسلخ یک دوره از تاریخ رخ نموده و بشریّت را به فراسوی تاریخ می خواند و

پروندۀ مدرنیزم را می بندد وجھان براستی پست مدرن را افتتاح می کند. برای نجات از این مسلخ تاریخی

ایمانی ناب و معرفتی قلبی و عشقی خالص میطلبد. دیگر مذھب شرک و نفاق بکار نمی آید .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص172


برچسب ها: احساس پوچی , انفجار اطلاعات , فاصله طبقاتی ,
[ بازدید : 22 ]
[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ 15:35 ] [ رضا ]

برابري : سرّالاسرار تمدن بشري


برابري : سرّالاسرار تمدن بشري

تمدن به معنای گردھمائی و تجمع افراد بشری ھست که موجب پیدایش مدینه ھا (شھرھا)گشته است

که ھسته نخستین این گردھمائی ازدواج وتشکیل خانواده است . وقتی قرار است که دو نفر یا چند نفر

انسان برای ھمیشه کنار ھم زیست کنند یا بایستی یکدیگر را دوست بدارند ویا بایستی مساوات را رعایت

کنند یعنی برابری نمایند وبطور مساوی وظایف را تقسیم کنند . وقتی عشق ومحبت باشد نیازی به

مساوات نیست وکافیست ھر کسی خودش باشد وتفاوتھا بخودی خود بواسطه گذشت ھا وایثار متقابل

جبران می شود بشرط اینکه محبّت دو طرفه باشد وگرنه فرد اھل محبّت بالاخره خسته می شود ورابطه

از بین می رود . این قاعده از خانواده تا کالبد کل جامعه را در بر می گیرد.

ولی اگر محبت نباشد که اکثراً نیست تلاش برای برابری منجر به جدال فرھنگ می شود وتمدنی که رخ

می نماید تمدن جنگ است وجنگ تمدنھا که جنگ افراد وگروھھای بشری میباشد .ولی اگر تلاشی برای

برابری نباشد وھر کسی بمیزان قدرت واستعدادھایش زیست کند البته تبعیضھا پدید می آید ودوران

بس طولانی برده داری رخ می دھد . بنابراین جنگی جز برای برابری نیست واین جنگ بی پایان است

زیرا این برابری امری تصنعی وتقلیدی وتبعیضی نیز می باشد زیرا قوی تر بایستی خود را مھار کند

ومحدود نماید تا ضغیفتر با او برابر شود . پس برابری علت وعلل جنگھاست که از خانه تا حکومت در جریان

است وذاتاً بی پایان است مگر اینکه ژن بشریت براساس یک نژاد واحدی تبدیل گردد وھمه ذاتاً یکی شوند

واز طبیعت خود تھی گردند . برابری واقعی عملاً مترادف با نابودی انواع است . این مسئله را بطور واضح

تری در جریان برابری زن وشوھر شاھدیم که ھر دو از ماھیت خود ساقط شده وھمین امر اصل ومقصود

بر ابری یعنی گردھمائی وتشکیل خانواده را نابود می سازد . در واقع آنچه که قرار بود گردھمائی را

ممکن کند اصلاً فرد را نابود ساخته ولذا گردھمائی را ھم محال می سازد این تضاد ذات گردھمائی وتمدن

است که بر اساس محبت متقابل نباشد .

می دانیم کل ھر آنچه که دانش و تکنولوژی نامیده می شود از مھمترین محصولات تمدن است وجالب

اینکه در ذات دانش و تکنولوژی ھم آنچه که اساس و محور می باشد علامت ومعنائی بنام تساوی(=)

است که پایگاه نخستین منطق وریاضیات بعنوان مادر علوم وفنون می باشد . وباز می بینیم که این

مھمترین فرآورده مدنی بشر که مدنیت را عملی ساخته وتوسعه می دھد ھمان راز محال وتضاد ذاتی

حضور دارد وبشر برای اجرای علوم وفنونش مجبور به تخریب وتبدیل جھان طبیعت است تاصنعت را پدید

آورد تا بتواند شھرھا را تغذیه کند وتوسعه دھد وسامان بخشد.

وقتی قرار است مثلاً X=Y شود یا بایستی یکی ثابت بماند تا دیگری کاملاً نابود گردد وھمسان آن شود

ویا باید ھر دو از جایگاه وجودی خود خارج شوندتا به ھم نزدیک گردند . بھرحال تساوی بر ذات تخریب

وتباھی عمل می کند . ودر جریان این تخریب وتباھی طبیعت نیز پدیده ھای حیرت آوری مثل ویروسھا

وبمب ھا رخ می نمایند وبجان موجوداتی بنام بشر می افتند که می خواھند ھمه چیز را به ھم تبدیل

وبرابر سازند . لذا می بینیم که انسان متمدن ھم دردرون وروابط خودش با یکدیگر برای برابرشدن در حال

جنگ تا نابودی است وھم از جھان بیرون که به جنون برابر سازی بشر مبتلا شده نیز موجوداتی به انسان

حمله ور می شوند تا او را نابود کنند.

بنابراین درس اخلاقی از این پدیدار شناسی آنست که دست از برابری برداریم وبه دوستی ومحبت روی

کنیم وگرنه بدست خودمان نابود می شویم.

واگر ھم نمی توانیم یکدیگر را دوست بداریم بھتر است دوباره مثل میمونھای اولیه به غارھا وجنگلھا باز

گردیم وبه زندگی جانوری رجعت کنیم . ویا آنقدر برای برابری بجنگیم تا نابود شویم .


از کتاب" دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 99


برچسب ها: برابری , تشکیل خانواده , جنگ تمدنها , علت جنگها ,
[ بازدید : 31 ]
[ سه شنبه 21 دی 1395 ] [ 18:30 ] [ رضا ]

محک محبّت چیست؟


محک محبّت چیست؟

عصر جديد عصر بازار عشق و محبت است و بدين لحاظ همه جنگهای اين دوران از عرصه خانواده تا جامعه و حکومتها و ايدئولوژيها بر سر همین کالاست و اثبات اين ادعا که: چه کسی عاشق تر است! مثلًا حتی شاهديم که تجاوز نظامی آمريکا به عراق هم يک فلسفه عاشقانه دارد و نشانه عشق به آزادی مردم عراق است و اثبات اين عشق. خداوند در قرآن کريمم محک چنان خدشه ناپذيری از عشق و دوستی و محبت بدست داده که ماهیت هر ادعای دروغینی در اين باب را رسوا میی سازد. می فرمايد: آنکه ادعای دوست داشتن کسی را دارد اگر اين ادعا راست باشد حتماً خداوند را بسیار شديدتر دوست می دارد. کمترين نشانه محبت به خدا همانا کمّ و کیف به ياد آوردن خدا در زندگی روزمره است و نگرانی از تخطی نمودن از احکام او می باشد. اين امر درست مثل رابطه هر عاشقی با معشوق است. پس اگر ما مدعی هستیم که مثلًا عزيزان خود را دوست می داريم پس بايستی خدا را نیز بسیار بیشتر از آن عزيزان به ياد و در نظر داشته باشیم و نگران رضايت او از خود باشیم و لذا در احوال و اعمال روزمره خود شاهد و ناظر باشیم. آيا چنین نیست؟ از اين محک الهی بوضوح درک می شود که اگر ما عاشق خدا باشیم می توانیم سائر انسانها را هم کمابیش دوست بداريم. ولی اگر خدا را کمی دوست بداريم می توانیم سائر انسانها را لااقل دشمن نداريم و به همه بخل نورزيم. ولی اگر از خدا بیگانه باشیم مسلماً تاب تحمل حتی نزديکترين نزديکان خود را نداريم. و اما اگر خدا را منکر بوده و با او بواسطه جنگ با احکام ستیزه کنیم آنگاه حتی عزيزترين کسان خود را نیز دشمن خود خواهیم يافت و تحمل هیچکسی را نخواهیم داشت. اما اگر مسلمان و معتقد به قرآن نباشیم به گونۀ دگر حقانیّت اين آيه قابل اثبات است: دوست داشتن کسی به اين معنا که او را فقط برای خود خودش بخواهیم و عاشق سعادت و عزت جاودانه او باشیم و او را برای مقاصد و هوسهای خود نخواهیم بدان معناست که روح او را دوست بداريم و نه خواص جسمانی و رفتاری او
را و سائر فوايدی که از او برای ما حاصل می آيد. در تعريف منطقی عشق و دوست داشتن اين توصیف خدشه ناپذير و برحق است و تنها تعريفی است که عشق را از سلطه گری و آدمخواری تفکیک می کند و از احساس مالکییت تمیز می دهد. يعنی دوست داشتن کسی به معنای واقعی همان دوست داشتن روح و ذات و هويت جاودانه و ماورای طبیعی اوست. پس بايید به اين معانی باوری قلبی و شديد داشته باشیم تا بتوانیم روح آن محبوب را درک و احساس کنیم و اين همان درک و تصديق خدا در بشر است و اساس ايمان به عالم غیب و حیات جاودانه است زيرا روح انسان از روح خداست همانطور که طبق احاديث قدسی صورت انسان نیز از جمال اوست. پس اگر چنین است بايستی طبعاً خدا را بعنوان منشاء روح و حیات بشری خیلی بیشتر از آن جسم فانی محبوب دوست بداريم تا بتوانیم او را برای خودش دوست بداريم و نه خواص گذرای دنیوی اش را. پس اصلًا ادعای عشق و محبت و دوستی ذاتاً برخاسته از ايمان شديد به خداست و انسان غیر مؤمن قادر به دوست داشتن هیچکس نیست حتی فرزندان و حتی خودش. پس کافران و منکرين دين خدا را با محبت کاری نیست زيرا برای عشق و دوستی دل بايستی زنده به روح و جاودانگی باشد و اين مفاهیم را با خود داشته باشد. پس از اين لحاظ کافر به معنای انسانی قسی القلب و مرده دل است که تمام علايق و عواطف او نیز چیزی جز احساس مالکیت و نفس پرستی نمی باشد و لذا همسر و فرزندان و خاندان چنین فردی از دعوی عشق و دوستی او جز احساس ستم و زور و تزوير ندارند. و اما طبق کلام قرآن و همچنین تجربه عقلانی بشر ايمان و محبت به خدا در ايمان و محبت به رسولان و
مؤمنان و پیروی از احکام آشکار می شود که در اين باره دهها آيه و حديث وجود دارد. در کلام آخر کسی که انبیاء و اولیاءء و مؤمنان زنده را در جامعه دوست نمی دارد و انسانی تبهکار است اصولًا دلش مرده و امکان محبت و مهرورزی به هیچکسی را ندارد. به لحاظ دگر محبت بزرگترين اجر خدا به بندگانی است که در مسیر فضائل اخلاقی و تقوا جهاد می کنند. زيرا انسانی که از همه کینه دارد و به همه بخل می ورزد شبانه روز در آتش است و جان می کند در واقع مقام محبت همان عرصه بهشت باطنی برای مؤمنان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۳

استاد علی اکبر خانجانی

برچسب ها: محبت , دوستی , عشق ,
[ بازدید : 21 ]
[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 19:24 ] [ رضا ]