بستن تبلیغات [X]
بی همتا

فلسفه خود تخدیري


فلسفه خود تخدیري

آدمی ذاتاً در عطش مدھوشی و مستی و بیخودی است چرا که در عوالم ھوشیاری نیز جز بیخودی و

جنون و دوگانگی در خود نمی بیند و لذا تلاش برای مدھوشی به مثابه فرار از مشاھده بیخودی خویشتن

است و این یک بی خودی اندر بیخودی دیگر است و اینجاست که ارزش معرفت نفس ھویداست ونیز

سختی و تلخی بخود – آئی ! مردم عامی بھر وسیله ای مشغول تخدیر و بیھوش سازی خویشند و حتی

مذھب را که ھمان گوھره بخود آئی بشر است تبدیل به ابزاری برای تخدیر خود می کنند ولذا تخدیر

مذھبی، پیچیده ترین فریبھاست. آنچه که در عامه مردمان، لذت نامیده می شود اعمال و حالات بیھوشی

است. آنچه که عادت و عادی سازی امور نامیده می شود نیز قانون مدھوشی در روزمره گی می باشد

که مستلزم تکرار و شتاب است. آنچه که موجب رنج بشر است رویاروئی با تناقضات و تضادھای وجود و

زندگی خویشتن است و لذا در چنین مواقعی نیازمند مسکن ھا و مخدرھای قوی تر است. و گریز بشر از

خودشناسی نیز گریز از این دوگانگیھا و تضادھا و خودفریبی ھا است زیرا انسان در نخستین رویاروئی با

خود جز دروغ و تضاد نمی بیند ولی پس از عبور از این طبقه از نفس بتدریج به قلمرو یگانگی میرسد که

موجب مستی و لذت عرفانی می شود ولی بندرت کسی به این وادی می رسد. پس انسان ذاتاً در

عطش یگانگی است.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم


برچسب ها: مستی , دوگانگی , بیهوشی , لذت , فرار از خود ,
[ بازدید : 22 ]
[ سه شنبه 30 آذر 1395 ] [ 18:17 ] [ رضا ]

فلسفه شوخی و جدي




فلسفه شوخی و جدي

« آیا پنداشته اید که برای بازی آفریده شده اید. »- قرآن

در یک کلام آدمی بر دو نوع است : آدم جدی و آدم شوخی ! آدمی که با ابتدائی ترین امور زندگی خود نیز

شوخی ندارد وحتی در بازیھا و تفریحاتش ھم در جستجوی معنائی جدی از زندگیست . و آدمیکه ھمه

چیزھای مادی و معنوی زندگیش اسبابھای بازی و بازیچگی او ھستند حتی مقدسات ھم حداکثر نوعی

تئاتر جدی ترند سیمائی تراژیک دارند ولی بازی ھستند. شغل بازی، مسئولیت بازی، ازدواج بازی، بیمه

بازی، علم بازی، سیاست بازی، دین بازی، عشق بازی، زن بازی، عرفان بازی، شریعت بازی، خدابازی و

..... که ھمه اینھا انواع بازیھای با خویشتن است : بازیھای جدی و بازیھای شوخی: نمایشات طنز و کمدی

و نمایشات تراژیک . خوشی و ناراحتی او نیز دو نوع بازی ونمایش است و حتی عزا و عروسی او و حتی

نمازگزاردن او که خدا بازی اوست و اینست معنای« وای بر نمازگزاران »کل کائنات در نظر آنان یک خانه

عظیم اسباب بازی است و کل جھان ھستی ھم میدان بازی است. و اینست که به ناگاه با واقعه ای کل

بازی و اسباب بازیھای این نوع افراد و جوامع بر سرشان می شکند: یک مرض لاعلاج ، یک مصیبت، یک

بلای آسمانی، یک جنگ و ...... بازی را ختم می کند و تا آخر عمر بر بازیھای خود سوگواری می کنند. و یا

چه بسا این بازی با خود و زندگی و عالم و آدم، با سقوط در چاھی بی انتھا بنام قبر، پایان می یابد و

آدمی مجبور است که بازیھائی را کرده جدی نماید و حسابش را پس دھد. بازی ای که کل سرمایه

زندگیش را در آن باخته است و اینک بایستی خسارت این باخت عظیم را نیز بپردازد و اینست مسئله!

یعنی روحش را نیز بایستی به جبران خسارت این بازی ، ببازد و اینست عذاب نابودی جاوید!


از کتاب "دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد سوم ص 112


برچسب ها: شوخی , جدیت , تفریح , اسباب بازی ,
[ بازدید : 25 ]
[ يکشنبه 28 آذر 1395 ] [ 18:22 ] [ رضا ]

فلسفه سجود



فلسفه سجود


اسلام تنھا مذھبی است که در آن غایت عبودیت و خداپرستی در سجده برخاک رخ مینماید و این غایت و

کمال تربیت بشر بمعنای رب پذیری است که در سجده بر« تراب » ممکن می شود. و اینکه رب و تراب

وتربیت جملگی به لحاظ لغت از یک خانواده اند. و می دانیم که در معرفت اسلامی ، نماز معراج مؤمن

است که کمال این معراج و دیدار با خدا در سجده بر خاک است. و اینست که علی (ع) در حال سجده

بیھوش می شود و معراج محمدی نیز در حال اقامه صلوة بوده است.

و نیز می دانیم که اسلام دین آخرالزمان و کمال دین و ختم نبوت است. دین بمعنای راه رسیدن به

خداست پس کمال دین بمعنای رسیدن به خداست در کجا : در خاک!

و این بمعنای ظھور رب در تراب است، ظھور کمال متافیزیک در پست ترین فیزیک یعنی خاک.

ونیز می دانیم که رسول اسلام(ص) در واقعه معراج، جمال پروردگارش را در علی(ع) دیدار کرده است و

اینست که یکی از القاب علی(ع)« بوتراب » است یعنی پدر خاک!

و اینست که در اسلام یک انسان بی امام(انسانی علی وار) نماز ھم ندارد و اگر داشته باشد مخاطب

« فویل للمصلین » (وای بر نمازگزاران) است.

سجده بر خاک بدین معناست که خداوند از آسمان به زمین آمده است و وجود امام تجلی ظھور خدا در

خاک است.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 105


برچسب ها: سجده , سجود , نماز , معراج ,
[ بازدید : 23 ]
[ شنبه 27 آذر 1395 ] [ 18:32 ] [ رضا ]

میلاد کلمة الله مبارك ( میلاد مسیح)




میلاد کلمة الله مبارك

( میلاد مسیح)

در قرآن کریم می خوانیم که خداوند حضرت مریم را به تولد فرزندی مژده می دھد که یکی از کلمات

خداست : تولد کلمه خدا! این کل راز وجودی حضرت عیسی مسیح (ع) است. بھرحال باز در قرآن می

خوانیم که ھمه کلمات ، کلمات خدا ھستند و کلمات خدا بی پایانند . و حضرت مسیح به مثابه تولد یکی از

این کلمات است . آیا این کلمه ھمان عیسی یا یسوع می باشد که به دنیا آمده است؟ اگر چنین باشد

بدان معناست که حضرت مسیح اولین و یا تنھا موجودی است که مسمّای اسم خویش است و به ھمین

دلیل ھم خود خدا بر او نام نھاد. یعنی حضرت عیسی ظھور و تجسّم معنای واژه عیسی است و تنھا واژه

ای که ذاتش آشکار شده است. در واقع می توان گفت که در طول تاریخ اینھمه انسان به نام عیسی

زندگی کرده است ولی حضرت عیسی تنھا عیسی واقعی است.

خداوند بر حضرت یحیی نیز خودش نام نھاد . به روایاتی درباره حضرت علی(ع) و محمد (ص) و فاطمه (ع)

و دیگر ائمه نیز چنین بوده است و شاید بتوان آنھا را نیز تولد و تجلی کلمات دیگری دانست کلمه محمد

وعلی و فاطمه و .... در واقع این انسانھا تنھا انسانھای واقعی و با مسّما ھستند واسم و رسم آنھا یکی

است. در واقع باید گفت که جز انگشت شماری از آدمھا، مابقی ھیچکس دارای نام وجودی خود نیست و

ھمه نامھا مستعار و قرار دادی است. این مسئله شامل حال سائر اشیا و موجودات نیز می باشد. مثلاً

مایعی که منشأ حیات در جھان است در زبان فارسی آب نامیده می شود و در زبان عربی ماء و در ھر

زبانی به اسمی دیگر. یعنی نام واقعی این مایع معلوم نیست که چیست. در واقع ھیچکس نام واقعی

خودش را نمی داند. این مسئله از دیدگاه زبان شناسی و علم تأویل و ھرمنوتیک نیز بسی قابل تأمل و از

اسرار این علم می باشد و بلکه از یکی از اسرار بنیادی ادراک و فرھنگ بشر است. در واقع ما انسانھا

ھمه کلمات را اشتباھی و جابجا و از روی بولھوسی بکار می بریم و نام واقعی ھیچ چیزی را نمیدانیم و

لذا معنای واقعی ھیچ چیزی را ھم در نمی یابیم و لذا کل علم و اندیشه و ادراک ما نیز جعلی و قراردادی

و بی ریشه است. در واقع آدرس بشری درباره ھر چیزی اشتباه است و آدمی ھیچ چیزی را نمی

شناسد و معرفتی ندارد. از این منظر نیز بھتر می توان حق معرفت نفس را بعنوان تنھا راه علم وشناخت

حقیقی دریافت.

از این دیدگاه بھتر می توان به اھمیت عرفانی نام حضرت عیسی مسیح (ع) و سائر بزرگانی که مصداق

نام خود ھستند پی برد و نیز ارزش و معجزه توسل به نام این انسانھا را درک نمود زیرا ھنگامیکه آنھا را

صدا می زنیم بما جواب می دھند زیرا نام واقعی آنھاست و آنھا تنھا کسانی ھستند که نام واقعی و

وجودیشان در نزد بشر باقی مانده است . یعنی آنھا مظھر« عرفه » و کانونھای معرفت و حقیقت و

یگانگی می باشند و تنھا موضوعات موثق در قلمرو امر به معروفند زیرا به نام واقعی خود معروف ھستند

و لذا دعوت به این انسانھا به معنای دعوت به عرفان و شناخت واقعی است و لذا ما را بسوی خدا راه

می نمایند زیرا ظھور کلمات خدایند و از طریق این کلمات واقعی و با مسما می توان به خود کلمة الله و

الله رسید و کلمة الله را ھم تعیّن بخشید و با او دیدار نمود. بخصوص اگر این انسانھا ھنوز ھم زنده باشند

مثل مسیح و مھدی. پس یا مسیح و یا مھدی !


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد سوم ص 101


برچسب ها: میلادمسیح , کریسمس , هرمنوتیک ,
[ بازدید : 24 ]
[ سه شنبه 23 آذر 1395 ] [ 18:33 ] [ رضا ]

معناي حیا


معناي حیا

حیا بمعنای خجالت کشیدن از خویشتن است زیرا نفس آدمی در طبقه اول و فعال خودش چیزی جز

جھل و جنون و فسق و فجور نیست پس کسی که از خود خجالت نمی کشد در واقع نسبت بخودش

غافل و کور و بیگانه است و اصلاً وجود ندارد و زنده نیست. ھمانطور که به لحاظ لغت « حیّ » از « حیا »

بمعنای زنده بودن است.

حیاء اساس ایمان و عصمت و آدمیت است و آدمی بقول قرآن فقط با دین خدا زنده می شود و گرنه

حیوانی بیش نیست و حیات آدمی ندارد. و لذا حیاء سرآغاز بخودآئی و بیداری وجدان و توبه است. و

کسی که حیا ندارد از انسانیت و دین و معرفت بھره ای ندارد و مرده است و ھیچ خود را نمی شناسد و

کسی ھم که خود را نمی شناسد بقول علی(ع) ، وجود ندارد. پس حیا نطفه حیات وھستی انسان است

که در رفتار آدمی موجب تواضع و خشوع است. نخستین گام در خودشناسی منجر به حیا می شود که

ھمان توبه است . و کسی که این امر را در خود ندارد کافر و جاھل است حتی اگر دائم الصلوة و شاعر و

فیلسوف باشد و مثنوی و قرآن تفسیر کند. و این حیاء در قبال انسانھای باحیاتر و عارفتر بمراتب شدیدتر

بروز میکند . پس بی حیائی در رابطه با چنین انسانھائی دال بر اشد شقاوت و کفر و پلیدی نفس است.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد سوم ص 100


برچسب ها: حیا , خجالت , وجدان , تواضع ,
[ بازدید : 23 ]
[ دوشنبه 22 آذر 1395 ] [ 18:07 ] [ رضا ]

کتاب های توصیه شده توسط استاد


کتاب های توصیه شده توسط استاد به ترتیب زیر:

دانلود- دائرة المعارف عرفانی (6 جلد)

دانلود- آخر الزمان شناسی‌ عرفانی (رساله نجات) 1388 (Theosophy of Apocalypse)

دانلود- چه باید کرد (دستور العملی در آداب بهزیستی و هدایت آخر الزمان) 1379

دانلود- در جستجوی عقل-در جستجوی معنا- از آثار منتشر نشده استاد علی اکبر خانجانی 1394 (The concept of conception

)

دانلود- آخرالزمان خانواده(تمدن بچه ننه) 1394 (The apocalypse of family)

دانلود- فریاد زن (خود شناسی‌ زن آخر الزمان) 1392 (Womanly self-knowledg)

دانلود- ذکر(روش شناسی‌ قرآن در خلق جدید انسان) 1392 (Eternal Now)

دانلود- مبانی عرفان عملی‌ 1392 (Principles of practical Theosophy)

دانلود- راز دهر 1392 (Secret of the time)

دانلود- قیامت نامه(اسرار واژگون سالاری بشر) 1392 (The secrets of human reversality)

دانلود- ارض ملکوت و فرج امام زمان(عج) 1394 (Earthy paradise)

دانلود- علم رحمت مطلقه-خلقت رحمانی و خلقت رجمانی 1394 (The absolute mereifulseience)

دانلود- اسرار صلوة (فلسفه نیایش) 1387

دانلود- زندگی ماوراء طبیعی من- نظری بر اسفار سبعه زندگانیم-جدید 1393

دانلود کتابهای فوق در یک فایل زیپ


برچسب ها: دایره المعارف , عرفان , آخرالزمان , آداب اجتماعی , عقل , ملکوت , خانواده , فروپاشی خانواده , تمدن , بچه ننه , شناخت زن , قرآن , قیامت , امام زمان , زندگی نامه , نیایش , ما ,
[ بازدید : 56 ]
[ پنجشنبه 18 آذر 1395 ] [ 18:50 ] [ رضا ]

فلسفه جنایت



فلسفه جنایت

« جنایت » به لحاظ لغت از ریشه « جن » است پس معنای لغوی آن جن زده گی تا سر حد فعالیت و به سر
انجام رسیده گی می باشد لذا غایت جنون می باشد.
جنون یعنی رسوخ جن در نفس آدمی. پس ھویت و اراده و ھوش و روح فرد بایستی در خویشتن نباشد و
در جای دیگری مقیم شده و مسخّر گشته باشد در یک شی ( تلویزیون، کامپیوتر،اتومبیل...... ) و یا یک
فرد دیگری (ھمسر یا معشوق). و امّا نفس خود آن شی یا فرد کجاست؟ در توست و تو را به تسخیر
آورده است و درجھت اھداف خود تحت فرمان گرفته و بھرکاری وامیدارد. پس جن تو بواسطه نفس آن فرد
یا چیز دیگر بر تو رخنه می کند. زیرا اجنّه ھمواره از وجود انسان بعنوان یک وسیله استفاده می کنند.
ھر جنایتی بخاطر تصاحب و تملک چیز یا کسی انجام می گیرد. زیرا فرد از خود – بیگانه در قحطی وجود
است و می خواھد از طریق تصاحب یک چیز دیگری احساس وجود نماید. چنین واقعه ای معمولاً تحت
عنوان « عشق » تقدیس می شود و لذا ھر جنایتکاری عشق را علت بدبخت شدن خود می داند. در اینجا
عشق نام مستعار جنون است که جنایت را ممکن می سازد.

(معرفی یک واژة جدید)

« تَجنّن »

تجنّن مثل تحقق، توحش، تظاھر ، تفاخر، تذبذب ، تجدد و ....
تجنّن که بنظر میرسد یک واژه من در آوردی باشد به معنای خود را به عمد جن زده و دیوانه نشان دادن
است: جنون نمائی! به تجربه و تحقیق و مشاھده دقیق به این نتیجه بدیھی رسیدیم که ھر جنون واقعی
با جنون نمائی عمدی شروع شده است. تجنّن مقدمه واجب و حتمی ھر جنونی است.
کسی که خود را به دیوانگی می زند برای رفع ھر نوع مسئولیت از خویشتن در قبال دیگران است و لذا
چنین امری براستی محقق می شود و لذا خواسته فرد ھم به فعل در میآید و اجابت میشود. براستی
که آدمی به ھمه خواسته ھایش در ھمین دنیا نائل می شود بشرط اینکه جدّی و پیگیر باشد. اگر
خواسته فردی این باشد که لااقل یک نفر مشخص، جنون او را باور کند حتماً چنین میشود و بالاخره باور
می شود.
حرف ت در عربی دارای ذات ارادۀ فعّال بشر است و مولّد ھر تلاش مثبت و منفی می باشد.
اگر تاکنون واژه « تجنّن » پدید نیامده به دو دلیل بوده است یکی جدید بودن چنین واقعه و تلاشی در بشر
است و دیگری مخفی بودن و مشکوف نبودن این واقعیت بشری است. ھر واژه ای محصول نیاز به بیان
یک حقیقت است و لذا ھر واژه ای در ھر فرھنگی دارای عمری است و قدمتی ویژه و معیّن دارد.
خود را به جنون زدن یک تلاش مدرن بشر است و در ایّام قدیم بسیار اندک بوده است و لذا تبدیل به واژه
نشده است ولی بھتر از این مشکوف نبودنش می باشد. زین پس این واژه را نیز به فرھنگ لغات بیفزائید.
زین پس واژه ھای دیگری نیز عرضه می کنیم.
بی اراده شدن بشر مدرن در سلطه مطلقه تکنولوژی مھمترین زمینۀ پیدایش تجنّن است تا توجیه وضع
موجود باشد و جان کندن اراده بشر در قبال اراده تکنولوژی را ختم نموده تا او را یکسره و راحت نماید.

دایرالمعارف عرفانی جلد سوم ص 72
استاد علی اکبر خانجانی


برچسب ها: جنایت , معشوقه , اجنه , جن زدگی ,
[ بازدید : 47 ]
[ پنجشنبه 18 آذر 1395 ] [ 18:16 ] [ رضا ]

فلسفه آبرو



فلسفه آبرو

آبرو ھمان آب و رنگ و لعاب وجود نمائی بشر است و تلاشی برای اثبات خویش برای دیگران.
وجود آدمی چیزی بی رنگ و بی بو و بی نشان است و اصولاً وجود چنین است ھمچون خدا که چون بی
رنگ و بی نشان است بواسطه کسی که غرق در رنگ است دیده نمی شود . پس برای دیدن او که عین
وجود خویشتن است بایستی بی آبرو شد. و برای رنگ و ریا زدائی از خویشتن است که دین خدا و راه
تقوی پدید آمده است . تزکیه نفس ھمان بی آبرو کردن نفس خویش است در نظر خویشتن.
واما آنچه که به ناگاه رنگ و ریای ھزار لای وجود را می زداید و انسان را به وجود محض میرساند عشق
است منتھی نه عشق نفسانی برای اثبات خویشتن برای دیگری. بلکه بی آبرو شدن در مقابل حق است
و در چشم خویشتن. و این ھمان صفت زدائی از نفس است و فقط در قلمرو عشق حق است که ھمه
صفات به غلیان و جوش و خروش می آیند و برون افکنی می شوند و نفس را بی ابرو می سازند و این
آستانه دیدار با خویشتن خویش است با ذات یگانه خویش که ھمان خداست.
و اما عشق حق ھمواره در عشق به یک اھل حق به حرکت می آید و بخودی خود توھمی بیش نیست.
آنگاه که خود را رنگ می کنی که در نزد اھل حق محبوب شوی بناگاه با امتحانی بارانی میبارد و رنگ تو
را در جوی عشق می برد. و در اینجا یا می مانی تا ببینی و یا می گریزی تا عدم خود را نبینی . و خوشا
بحال کسی که می ماند.

دایره المعارف عرفانی
استاد علی اکبر خانجانی


برچسب ها: آبرو , چشم , توهم ,
[ بازدید : 63 ]
[ چهارشنبه 17 آذر 1395 ] [ 16:33 ] [ رضا ]

راز دلتنگی ها




راز دلتنگی ها

دل آدمی چون تنگ می شود این احساس تنگ و حقیر نمودن دل بدان معناست که یا کسی از دل بیرون رفته
است و لذا دل بھم آمده و کوچکتر شده است و یا یک فرد جدیدی به تازگی وارد شده که جای مناسبی در دل
فرد نمی یابد و بر جداره ھای دل می کوبد تا فراختر شود . این دو احساس تنگ دلی است که بر حسب دو
واقعه کاملاً متفاوت رخ می دھد : سرآغاز یک فراق یا وصال تازه !چه بسا کسی را بظاھر از دست می دھیم با
طلاق یا مرگ و یا قھری که زان پس بر دل ما وارد می شود و این یک نوع احساس تنگی دل است تا در دلمان
جای گیرد و دلمان را فراخ نماید. و گاه احساس دلتنگی حاصل آشنائی نوینی است که می خواھد بر دلمان وارد
شود ولی در دلمان جای نمی گیرد و لذا حتّی در حضورش ھم دلتنگی داریم . این نوعش شامل حال بسیاری از
زناشوئی و یا رابطه والدین و فرزندان می شود که در زیر یک سقف زندگی می کنند . و گاه کسی را ظاھر و
باطن از دست می دھیم و با خروجش از دلمان جداره ھای دل بھم می آید و احساس تنگی می کنیم . دل تنگی
اصولاً در اھل دلی زنده شدیدتر است و چه بسا آدمھائی که ھرگز چنین احساسی نمی یابند، زیرا کسی را
دوست نمی دارند .
و امّا تنگترین دلھا و دلتنگترین آدمھا کسانی ھستند که ھمه کسان و عزیزان و یاران خود را از دست و دل می
نھند و به مقام تفرید و تجرید می رسند و دلشان از ھر غیری پاک می شود تا آن یار ازلی وارد شود . تا قبل
از ورودش این انسانھا غرق در اشدّ دلتنگی می باشند زیرا در حالیکه دلشان به لحاظ قدرت محبّت ظرفیت کل
بشریّت را دارد . ولی کسی در آن نیست و خداوند بواسطه معرفت و جھادشان ھمه را از دل آنھا بیرون می کند
که لایق دوست داشتن جز خدا نیستند . این مرحله از سلوک عرفانی را دورۀ بکاح و کرب و اندوه می نامند که
سالک غرق در دریای حزن است و چه بسا شبانه روز در فراق یاران و عزیزان می گرید . تا آنگاه که آن
محبوب حقیقی و جاودانه در آید و وصال ابدی آغاز شود . و این واقعه مولّد عظیم ترین دل جھان است دلی به
ظرفیّت کل عالم ھستی که ھمه را دوست می دارد .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد سوم

برچسب ها: دلتنگی , سلوک عرفانی , طلاق ,
[ بازدید : 42 ]
[ سه شنبه 16 آذر 1395 ] [ 18:21 ] [ رضا ]

راز ناز



راز ناز

« ناز »در لغت به معنای منزّه و پاک و بی نیاز بودن است و از مصدر « نزّ » می باشد و از اسمای الھی
است . پس حقّ ناز از بی نیازی است در درجات . و مظھر ناز مطلق خداوند است که از فرط ناز و بی
نیازی اش رخ از جھانیان پوشانده و درپرده عصمت و غیبت مطلق قرار دارد . قدرت خلاّقه او نیز از ناز
اوست . و با اینھمه نیازمندترین موجودات یعنی عدم را وجود بخشیده و خلیفه خود نموده و دست دوستی
بسویش دراز کرده و می گوید : یاری کن مرا تا یاری کنم تو را ! اینست راز ناز و معنا و عملکرد آن نازنین
که در درجات گوناگون در اولیای او نیز که دست نیاز بسویش دراز کرده اند کمابیش آشکار است .
و امّا آدمیان جاھل و متکبر که غرق در اشدّ نیاز ھستند ھم به تقلید کورکورانه ناز می کنند بدون آنکه
بدانند که اصلاً چه می کنند و منظورشان چیست . و اینست که جملگی قربانی این ناز احمقانه و ناحق
خود می شوند بخصوص در رابطه با مخلصین که دست یاری بسویشان دراز می کنند تا یاریشان دھند . و
این نازنین ھای غرق در نیاز و متکبر و احمق، ناز می کنند و آنقدر ناز می کنند که بناگاه دیگر دست آن
نازنین حقیقی را که از آستین دوستانش بسوی خلق بیرون آمده ، از دست میدھند و دیگر دستی نمی
یابند . و آنگاه در بدر دست نیاز بسوی ھر شیاّد و فاسق و تبھکاری دراز میکنند و به دریوزگی میافتند .

نازنینان ناز کمتر میکنند ناز کمتر کن بر نازان عشق

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم

برچسب ها: ناز , تقلید , بی نیازی , مخلصین ,
[ بازدید : 28 ]
[ دوشنبه 15 آذر 1395 ] [ 15:45 ] [ رضا ]