شما در حال مشاهده نسخه موبایل وبلاگ

بی همتا

هستید، برای مشاهده نسخه اصلی [اینجا] کلیک کنید.

خانواده-پوچی

صهیونیزم خانوادگی


صھیونیزم در یک کلمه مکتب اصالت تاریخی خاندان اسرائیل است که امروزه تبدیل به یک جھانخواری
خون آشام گشته و محک نھائی برای ھمه اقوام و ملل و دول جھان گردیده و آئینه نژاد پرستی ھمه
ملل جھان است .
خود پرستی یا خداپرستی : نژاد پرستی یا نزاد پرستی! اینست مسئله ! و ھمواره مسئله ای جز این
برای بشر نبوده است . پس این یک معضله خانوادگی است و ریشه در بطن ھر خانه و خانواده و
خاندانی دارد.
اگر مسیح ( ع) به تبعیت از حکم موسی (ع) می فرماید که ھمسایه ات را مثل فرزندانت دوست بدار،
دلالت بر نژاد پرستی قوم بنی اسرائیل دارد . اگر کسی ھمسایه و بچه ھای ھمسایه اش را ھمچون
خود و فرزندان خود نداند در واقع مبتلا به نژاد پرستی و صھیونیزم است. تحت ھر عنوانی. صھیونیزم
ھمان فرزند پرستی است که ریشه در ابا و اجداد پرستی دارد .
در یک کلام ھر که خود را برتر از دیگران بداند امروزه عملاً در جناح صھیونیزم و امپریالیزم قرار میگیرد
. صھیونیزم یک پدیدۀ کاملاً خانوادگی است .
حضرت ابراھیم پدر ایمان بشری ھم جز این را بما نیاموخته است : ذبح نژاد !
کل دین و راه ھدایت و انسانیّت ھم جز این نبوده است .
ھر که فرزندان خود را بھترین فرزندان می داند و والدین خود را نیز ، امروزه عملاً در موضع صھیونیزم
قرار دارد و عملاً ھم یک ستمگر است و رباخوار .
کمترین مقام انسان اینست که خود و نژاد خود را ھمسان دیگران بداند و اینگونه ھم عمل کند . برتر از
این آن است که غیر را بر خویشان ترجیح دھد . اینست راه خداپرستی و نژاد پرستی. خدا غیر توست

: اینست دین !

از کتاب " دایره البمعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 46

احساس پوچی در زناشوئی


ھر رابطه ای که استمرار و وسعت و کمیّت بیشتری داشته باشد برای بقایش مستلزم کیفیت و معنا
و عمق و رشد بلاوقفۀ بیشتری است و گر نه بسرعت دچار بطالت و پوچی و سھویّت و بتدریج کراھت
و عداوت می شود . و ھیچ رابطه ای جامعتر از زناشوئی نیست که عمدۀ عمر ھر فردی را بخود
اختصاص می دھد ھر سطحی محتاج عمقی بھمان نسبت است و گر نه دچار انھدام می شود
ھمانطور که ھر درختی که قد و فضای بیشتری داشته باشد محتاج ریشه ای عمیقتر و گسترده تر
است و گرنه در ھر طوفانی ریشه کن می شود .
عمق و ریشه ھای ھر رابطه ای ھمان میزان صدق و صمیمیت و نفوذ و تداخل و مشارکت متقابل
است . ھر جنبه ای از ذھن و احساس و روان زن و شوھر که دخیل در اشتراک و صمیمیت و اتحاد
نباشد دچار آفت و مرض شده و بجان کل رابطه می افتد . ھر جنبۀ فردی و منفک و خصوصی و
محرمانه ای که از نگاه طرف مقابل دور و پنھان باشد ھمان قلمرو نفوذ بیگانه است که دشمن زندگی
زناشوئی شده و ھمه ابعاد عاطفی و معیشتی و جنسی رابطه را خدشه دار و بیمار ساخته و آن دو
47
را از یکدیگر بیگانه نموده و به طلاق باطن می افکند . این امر دربارۀ زن دو صد چندان مھمتر و شدیدتر
عمل می کند زیرا زن موجودی پذیرنده و نفوذ پذیر است و آن جنبه ھائی از وجودش را که از شوھر
پنھان می دارد در معرض نفوذ و رسوخ بیگانگان قرار گرفته و او را از شوھرش بیگانه می کند و
نخستین وجھی از رابطه که این بیگانگی را آشکار میکند ھمان رابطه جنسی است که رابطه تماماً
جسمی – روانی – قلبی می باشد و رابطه کامل است ولذا نقص و امراض و خلاء رابطه را می
نمایاند و لذا رابطه را فلج و عذاب آور و ناکام میکند و از اینجاست که طلاق رخ مینماید چه علنی و
چه پنھانی ، چه رسمی و چه غیر رسمی ، لذا کسی که با دروغ و مکر و اندیشه ای پنھان ازدواج
کرده است بی تردید به بن بست و پوچی می رسد . عدم صداقت در ھر رابطه ای بنوعی جبران پذیر
و قابل جایگرینی است الّا در رابطه زناشوئی که جز به زنا و خیانت و تباھی نمی انجامد. فساد
اخلاقی و خیانت در رابطه زناشوئی معلول جبری عدم صداقت و جنبه ھای پنھان رابطه از ھمدیگر
است . معنویت و رشد و خلاقیت زناشوئی محصول ھمدلی و ھمفکری است .آنچه که ولایت پذیری
زن در رابطه با شوھر نامیده می شود و امر اول دین خدا به زن است فقط معلول صمیمیت و صدق و
ھمدلی و ھمفکری و ھمراھی و اطاعت زن از شوھر میباشد . زیرا در ھر انکار و عداوت و خودسری
زن جنبه ای از نیازش دچار خلاء و قحطی شده و جبراً روی به بیگانه می کند . زنی که از شوھر
اطاعت صادقانه نداشته باشد این اطاعت را در رابطه با بیگانگان خواھد داشت . افسردگی جنسی و
احساس پوچی و بطالت در وجود زن واضح ترین نشانه ولایت ناپذیری زن از شوھر است. زن در واقع
عاطفه خودش را از شوھرش می دزدد و لذا این حریم دزدی شده در معرض دزدی بیگانگان قرار می
گیرد و این امری اجتناب ناپذیر می باشد . ھر جنبه ای از وجود زن که از شوھر پنھان میماند
مخفیگاه شیاطین و اجنه و بیگانه می شود و او را نسبت به شوھرش بیگانه ساخته و به عداوت می
کشاند زیرا رابطه جنسی به عذاب می افتد و رابطه جنسی عذاب آور برای زن علت العلل ھمه کینه
ھایش به شوھر است و این عذاب عظیمی برای عدم صمیمیت و ولایت ناپذیری زن است . زنی که
صادق باشد طبعاً ولایت پذیر ھم ھست زیرا شوھرش جز سعادت و عزّت زنش را نمیخواھد . آنچه

که زن را محبت ناپذیر می سازد عدم صداقت و دل ندادن به شوھر است .


از کتاب " دایره البمعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 46

بهترین انسانها کیستند ؟

بهترین انسانها کیستند ؟


خداوند در کتابش بھترین انسانھا را با دو صفت کرامت و تقوا توصیف نموده است: انّ اکرمکم عند الله
اتقکم ! کرامت و تقوا دو روی یک وضعیت وجودی ھستند : کریم بودن و خویشتن دار بودن : بخشنده
بودن و از خود گذشتن . بی شک انسان بمیزانی که از امیال نفسانی خود می گذرد می تواند به
دیگران یاری دھد . و اصلاً کرامت بعنوان قدرت یاری دادن به دیگری یک مقام معنوی و قدرت روحانی و
شفاعت الھی است که به انسانھای از خود گذشته ( متقّی) اعطا می شود و این اجری عظیم است
زیرا آدمی ذاتاً بواسطه روح خدائی خود از بخشش و خدمت به دیگران لذّت می برد و عشق و
شفاعت و کرامت یک نیاز ذاتی و الھی در بشر است که نصیب انسانھای با تقوا می شود .
کرامت بمعنای خدمات مادی نمودن نیست که این خدمات را ھمه دزدان و مال مردم خواران ھم بقصد
مردم فریبی و ارضای وجدان معذب خود انجام می دھند و بدینوسیله مردم را به بردگی مضاعف می
کشانند . ولی کرامت یک خدمت جوھری به اراده و شرف دیگران است که به آنان امکان نجات از
بردگی و خفّت و ذلّت را اعطا می کند بی آنکه ھیچ منّت و تعھدی پدید آورد . کرامت یعنی تقویت قوۀ
روحانی در بشر به قصد احیای عزّت و شرف و استقلال ھویت . ھمه انسانھا در خلقت خود دارای
کرامت و قدرت شفاعت ھستند ( بقول قرآن ) ولی این گوھره بواسطه تقوا بدست می آید و فعّال

می گردد .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 98

روانشناسی رئیس

روانشناسی رئیس

جز مخلصین در دین و معرفت مابقی بشر در ھرشرایطی و بسته به امکانات ، تلاش می کند تا در

روابط اجتماعی خود رئیس باشد و محدودترین این عرصه ھا ھمان خانواده است . و اینست که یکی از

علل جنگ زناشوئی برسر رئیس خانواده بودن است که ھریک آنرا حق خود می داند . واین ذات کفر

بشر است و ھمانست که تکبر نامیده شده و اوّل صفت ابلیس است .

« رئیس » می خواھد در روابط اجتماعی خودش پولدارتر باشد یا قلدرتر باشد ، یا دارودسته بیشتری

داشته باشد ، مورد تعظیم بیشتری باشد و ... و اگر نشد : مؤمن تر باشد ، عالمتر باشد ، ایثارگر تر

باشد و ... .

مورد اوّل ھمان کفر است و مورد دوم نیز نفاق است .

بھر حال« تر » بودن ملموس ترین بیان کفر و کبر بشر است و ھرکسی در شرایط خودش تلاش می

کند لااقل از یک لحاظ « تر » باشد . ھمه ستم ھا و مفاسد و ریاکاریھای بشر به قصد « تر »

بودن لااقل نسبت به یک نفر است .

برخی از علمای اخلاق این امر را بر حق و ضروری و علّت رشد بشر می دانند بشرط اینکه مورد تجاوز

و ستم نگردد . ولی این شرطی ناممکن است زیرا در ذاتش ستم و سلطه حضور دارد و ھمان جوھره

بخل و حسد است که علت ھمه تبھکاریھاست و تباه شده گیھا .

در قلمرو اراده به برتری و سروری آنچه که رشد می کند ستم و مکر و پلیدی و بیماری است و اگر ھم

علمی باشد از جنس علم « بغی » یعنی علم سلطه است و در قلمرو ھنر ھم چیزی جز فاحشگی

نیست .

اصولاً اراده به برتری نسبت به دیگران ذاتاً مولّد تقلید است و لذا دارای ھیچ خلاقیتی نیست و فقط

مصرف کننده است و تباه کننده و حداکثر فقط کمیت را رشد می دھد آنھم به قیمت تجاوز وستم به

دیگران .

روانشناسی ریاست وسروری از ھر نوع مادی یا معنوی ، ھمان روانشناسی کفر به لطیف ترین حیله

ھاست خاصّه در لباس معنویت که مولد نفاق است و فرد را خسرالدنیا و آخرت می سازد .

واقعیت اینست که ھمه افرادی که رئیس شده اند در قلوب کسانی که بر آنان ریاست می کنند

منفورند و این عذاب اراده به برتری است . فقط کسانی براستی بر قلوب ریاست و سلطنت میکنند

که دارای اراده به برتری نبوده و جز خدمت به دیگران و رفع بدبختی ھایشان ھمّ و غمّ دیگری ندارند و

خود را اگر پائین تر و پست تر از ھمه ندانند لااقل مثل دیگران می دانند و اینان مخلصین در دین

ھستند و خاشعان !

آنکه به قصد برتری و سروری و ریاست تلاش می کند ثروت می اندوزد ، مدرک کسب می کند و یا علم

و ھنری می آموزد ھیچ موجب سعادت و آرامش و عزت او نیست و بلکه عذاب روح اوست و بواسطه آن

مورد نفرت است .

اراده به محبوبیت در نزد خلق موجب منفوریت است و این حق است زیرا برتری و پرستش از آن

خداست و آنکه با خداست : الله اکبر! فقط خداست که برتر است . و برتری و کبر خدا ھم بواسطه آن

است که خالق و رزّاق و خدمتگزار مخلوقات خویش است . و بدترین این جماعت کسانی اند که می

خواھند بواسطه عبادات ، ریاست و سروری داشته باشند : وای بر نمازگزاران ریائی !

روانشناسی« رئیس » ھمان روانشناسی« سیاست »در مفھوم کلان و وسیع کلمه است . کل دین

خدا و معرفت دینی راه و روش فائق آمدن بر این امر است . متکبّر ترین آدمھا ، احمق ترین آنھایند .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 92

« فلسفه او »- آرامش درحضور دیگران

« فلسفه او »- آرامش درحضور دیگران


ھر من توئی نیازمند به « او »است تا بتواند مربوط گردد.در واقع اوی ھر رابطه ای به مثابه خط فاصله
«-» بین من – تو است که من را به تو متصل می سازد . این امر در رابطه زناشوئی شدیدترین نمود
را دارد . اوی ھر رابطه ای به مثابه امام رابطه است که یا امام دین وھدایت است و یا امام کفر و ضلالت.
البته یک من – توی مومنانه درکمالش جز خداوند ، اوئی (ھو) ندارد . ولی من – توھای کافرانه مستمراً
نیازمند روابط اجتماعی گسترده ترند و لحظه ای بدون اوئی قادر به تحمل یکدیگر نیستند . اینان یا باید
مھمانی بدھند و یا باید مھمان باشند . جنون معاشرت ھای فامیلی یا به اصطلاح دوستانه برخاسته از من
– توھائی است که به واسطه کفرشان ھیچ رابطه ای ندارند و بدون دیگران لحظه ای یکدیگر را تحمل
نمی کنند که در سالمترین وضعیت می تواند فرزند باشد که درچنین حالتی زباله دان کفر و دروغ رابطه
زناشوئی است که آن فرزند را به انزجار می رسانند.
یک اوی خانگی رابطه زناشوئی نیز تلویزیون است که جامعه را به رابطه وارد ساخته و قابل تحمل می
سازد . و دراین صورت کافیست که شبی تلویزیون خراب باشد .
این اوھای دروغین به مثابه محلل ھای رابطه اند.
اوی یک رابطه اگر انسان مومن باشد آن دو را ھم نزدیک و صمیمی می سازد و دعوت به دین و اخلاص
می کند که اگر تصدیق نکنند به انقراض می روند.
بزرگترین اوھای تاریخ انبیا و اولیای خدا ھستند . حضرت مسیح می فرماید : برخی می پندارند من
فرشته صلح ھستم درحالیکه شمشیری ھستم که بر رابطه ھا فرود می آیم . ھرکه مرا تصدیق کند
به وصال می رسد و ھرکه مرا انکار نماید به فراق می کشد.

درمعنای نھائی اوی ھر رابطه ای یا خداست وی ا ابلیس است : رابطه صادقانه و رابطه دروغین!


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 127

فلسفه و درمان سرطان

فلسفه و درمان سرطان


سرطان را کودتای سلولی بر علیه کل بدن انسان تعبیر نموده اند . در واقع مثل ظھور امپریالیزم در یک
نقطه از بدن است که کل بدن فرد را تحت سلطه خود گرفته و استثمار میکند و ھلاک می سازد . به
مانند انباشت ربائی سرمایه در یک گوشه از جامعه بدن انسان است که کل بدن را غارت میکند و به
تحلیل می برد . سرطان نماد امپریالیزم جان بشر مدرن است و لذا یک بیماری عصر امپریالیزم است و
امروزه حدود نیمی از مرگ ھای غیر طبیعی بواسطه انواع سرطانھا رخ می دھد و یکی از امراض
عمومی بشر مدرن است . سرطان یک بیماری حاصل روح و روان و جان بشر است و لذا با جراحی
غده سرطانی یا بمباران آن بواسطه شیمی درمانی و اشعه رادیواکتیو ھم از بین نمیرود . سرطان
حاصل یک نوعی خاص از اندیشه و نگرش و زیستن است و حاصل اراده به قدرت اقتصادی میباشد
و نتیجه حرص ربائی برای ثروت اندوزی می باشد . در لفظ قرآنی سرطان حاصل اشد تکاثر پرستی
بشر است یعنی عدد پرستی و کمیّت پرستی . سرطان حاصل عصر حاکمیت حساب و ریاضیات بر
روان بشر است . در یک کلام سرطان بازتاب کثرت پرستی بشر است که به دو صورت پول پرستی و

شھرت پرستی بارز می شود .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 176

سه رکن همزیستی


سه رکن همزیستی

یک ھمزیستی پایدار و صالحانه بر سه رکن استوار است : نیاز، اعتقاد ، عاطفه .
نیازھا قلمرو انجام وظیفه اند و بمیزانی که ھر فردی وظیفه اش را در قبال طرف مقابل انجام می
دھد خود نیز در نیازھایش ارضاء می شود و به ارضائی باعزّت می رسد و بی نیاز می گردد . این یک
قانون ذاتی است . کسی که در قبال نیازھایش که از جانب دیگران بر آورده می شود احساس وظیفه
نمی کند در ارضای نیازھایش دچار احساس قحطی و حقارت می گردد ھر چند که بر حسب ظاھر
نیازھایش بر آورده گردد. انجام وظیفه بر اساس نیازھای متقابل موجب رضایت و آرامش و صلح در
رابطه می شود و امکان ھمفکری و ھمدلی و رابطه بالاتنه ای را پدید میآورد در غیر اینصورت حتّی
اعتقادات و عواطف مشترکی ھم که قبلاً وجود داشته مختل می شود . این امر از قانونی عادلانه در
رابطه پیروی می کند و ربطی به اراده فردی ندارد . حتّی اگر فردی در رابطه بطور یک جانبه انجام
وظیفه کند و توقع ھیچ وظیفه ای ھم از طرف مقابل نداشته باشد باز ھم روابط معنوی و عاطفی
مسئله دار و مخدوش می گردد و رابطه دچار بحران می شود . این مسئله علّت العلل فروپاشی
خانواده است . روابط عاطفی محصول روابط فکری و اعتقادات مشترک است و روابط اعتقادی و
ھمفکری ھم محصول انجام وظیفه متقابل و عدالت و انضاف در ارضای نیازھای متقابل می باشد .
بنابراین رکن پایه ای مثلث ھر رابطه ای ھمانا شناخت وظایف در انجام صادقانه وظیفه در قبال
دیگران است . انجام وظیفه را حقارت دانستن و از زیر بارش فرار کردن و یا آنرا منّت ساختن و تبدیل
به ایثار نمودن علت العلل فساد ھر رابطه ای است . کسی که وظایف خود را نمی شناسد نیازھایش
را نمی شناسد و لذا نمی تواند دارای ھیچ اعتقاد و عاطفه ای پایدار باشد و از ھیچ اعتبار و ارزش

انسانی برخوردار نیست .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 47

تنها راه قطعی ترك اعتیاد

تنها راه قطعی ترك اعتیاد


ترک کسانی که بھمراھشان مواد مصرف می کنید.


تبدیل مصرف مواد از عیاشی به دارو ، و سپس کاھش تدریجی مواد بدون جایگزین.


ترک ستم به اھل خانه و رجعت به کانون خانواده.


ترک گناھان بزرگ مثل زنا، ربا ، رشوه و قمار.


ترک روابط ریائی.


طلب حلالی از کسانی که از شما دل آزرده اند.


رویکرد به فعالیتھای جسمانی بھراه نرمش و استفاده از طبیعت.


مصرف فراوان شیر و عسل و میوه جات.


جستجوی شغلی حلال ھر چند با درآمدی اندک.


این حقیقت را بدانید که ھرگز نمی توان مواد مخدر را به صرف مضرّاتش ترک نمود ھمانطور
که نمی توان جھنّم را بخاطر عذابھایش ترک نمود . بدانید که اعتیاد غل و زنجیری است که

انسان را در ستم محدود می کند . پس دست از ستم بکشید تا این زنجیر از شما بازشود .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 166

همه حق دارند !؟همه خوب هستند!؟

همه حق دارند !؟همه خوب هستند!؟


این شعارھا بیانگر مسلک نوینی استکه در سراسر جھان مدرن اشاعه مییابد که جملگی کمابیش
ادعاھائی عرفانی نیز دارند . ولی تا آنجا که این مدعیان را از نزدیک مشاھده می کنیم در می یابیم
که این فلسفه به اصطلاح« وحدت وجود » و نوع دوستی فقط توجیه گر ارتباط با افراد و جریانات نا
موجه و پلید است .در واقع منظورشان از« ھمه خوبند »اینست که بدھا خوبند . و بعد عملاً میبینیم
که از آدمھای واقعاً خوب ومؤمن و پاک اتفاقاً بیزارند و حتّی عداوت دارند . این شعار بظاھر عرفانی
فقط توجیه و تقدیس پلیدیھای خودشان است که بسیار رندانه ، دین و حدود الھی و مرز بین حقّ و
ناحقّ را مخدوش می کند و بلکه جایشان را عوض می نماید .
آری ھمه خوبند و چون چنین است پس باید عملاً خوب باشند .
و نیز این شعار مشھور که « از ھر راھی می توان به خدا رسید » آری می توان رسید و اصلاً ھمه
راھھا به خدا می رسد و راھی جز راه خدا وجود ندارد ولی به سه روش و ماھیت کاملاً متفاوت :
بھشت و دوزخ و برزخ ! قرآن کریم می فرماید: « دین ھر آن واقع است » این کلام خدا بیانگر منظور
ماست منتھی با توجه به این حق که دوزخ ھم در دین و جنبه ای از دین است و اتفاقاً پرتراکم ترین راه
دین است . ھمانطور که در قیامت کبری ھمه خلایق به حضور خدا می رسند ولی کافران این حضور
را تحمل نکرده و خود را با صورت در دوزخ سرنگون می کنند .

آری ھمه حق دارند منتھی حقّ برخی دوزخ است . حق دوزخ برترین حقھاست .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 94

زن سرگردان بین عشق و پول


زن سرگردان بین عشق و پول


زن ھمواره در جستجوی مردی عاشق و پولدار است و در بین این دو امر سرگردان و بازیچه و
مستھلک می گردد و ھرگز قادر نیست که بین این دو امر جمع کند و لذا به نفاق و چه بسا به فساد
اخلاقی مبتلا می گردد .
جمع بین عشق و پول مثل جمع بین خدا و خرماست و مشرکانه ترین تلاش ممکن در بشر است . و از
آنجا که عمل مشرکانه ذاتاً محکوم به ابطال است لذا این نوع زنان دچار سرنوشتی پوچ شده و در
غایت ریا و مکر حاصل از این اتحاد محال تباه می گردند . این محور شرک زنانه است .
حقیقت اینست که مرد عاشق ھرگز ثروتمند نمی شود و مرد ثروتمند ھم عاشق نمی شود . ثروت
اندوزی از فسق و شقاوت حاصل می آید و عشق و عاطفه را نابود می کند . به ھمین دلیل چنین
زنانی جبراً بسوی فسق و خیانت می روند و بھترین وضع ممکن را داشتن دو مرد می دانند : مردی
عاشق و مردی پولدار !
حال که عشق با پول به اتحاد نمیرسد پس مجبور به خیانت و زنا می شوند و این راز فسق و تباھی
زنان است . مرد پولدار را به شوھری می گیرند و با فاسقان خود در خفا مربوط می شوند . به ھمین
دلیل این زنان ھرگز میل ندارند با عاشق خود ازدواج کنند . اینان به گمان خود با پول ازدواج میکنند
ولی در خفا با عشق زندگی می کنند ولی غافل از اینکه مرد واقعًا عاشق ھرگز این نوع زنان را نمی
پذیرد زیرا عشق ھمواره قرین پاکی و عصمت است . لذا این نوع زنان ھر دو را از دست می دھند و
خسرالدنیا و آخرت می شوند . از این نوع زنان امروزه به وفور می یابیم مخصوصاً در کنار خیابان و

عشرتکده ھا .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 40

مردان زن - ذلیل و زنان مرد – ذلیل


مردان زن - ذلیل و زنان مرد – ذلیل


یکی از بزرگترین عذاب کفر مرد ھمانا افتادن به اسارت و بندگی زن است که در فرھنگ ما معروف به
مرد زن – ذلیل است . این زن – ذلیلان بر حسب ظاھر رفتار قلدر منشانه ای نسبت به زن خود بروز
می دھند و چه بسا زبانی ھتاک و دست بزن ھم دارند که به نوعی انتقامجوئی از این اسارت و ذلّت
است و نیز پنھان داشتن این واقعیت از چشم دیگران . این مردان بظاھر زن را نفی و لعن میکنند و
در خفا برده و مرید ھوسھای او ھستند . این سیمای زن – ذلیلی مرد در فرھنگھای سنتی است و امّا
در جوامع و فرھنگ مدرن این ذلّت مرد بروزی معکوس دارد یعنی بظاھر مرید و چاپلوس زن خود
ھستند و در پنھان وی را شکنجه می کنند .
زن – ذلیلی در واقع ابتلای مشترک زن و مرد به بولھوسی و عیاشی و کفر و فسق متقابل است .
زنانی که در زندگی با این نوع مردان قرار دارند نیز زنان مرد – ذلیل میباشند و ھمان واکنش دوگانه
را بسته به شرایط اجتماعی بروز می دھند یعنی یا بظاھر مطیع و چاپلوس مرد ھستند و در خفا
انتقام می گیرند و یا بالعکس. ھر مرد زن – ذلیلی با یک زن مرد ذلیل زندگی می کند . زن - ذلیلی و
مرد – ذلیلی بیان دیگری از زن سالاری و مرد سالاری است که دو روی سکه کفر سالاری در
زناشوئی می باشد که در ھر جامعه ای یک صورت آن بیرونی است و صورت دیگرش مخفی می
باشد .

وضع دیگر ھمان حق سالاری می باشد که ولایت و محبّت متقابل زن و شوھر با یکدیگر است .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 37

12345678910
last