بستن تبلیغات [X]
بی همتا - صفحه 2

جنون و جهنّم


جنون و جهنّم

امروزه در سراسر جھان شاھد پیدایش نسلی شکم سیر و بولھوس و غیر متعھد ھستیم که از فرط

عیاشی و ھوسرانی حداقل عقل و ارادۀ حیوانی خود را نیز از دست داده و دیوانه شده است . این نسل
قرار است شالوده آینده بشریّت بر روی زمین باشد . و پیشاپیش واضح است که چه آینده ای در انتظار
بشریّت است نشانه ھایش را ھم اکنون در سراسر جھان شاھدیم . جز نابودی چه آینده ای را می توان
انتظار داشت مگر اینکه معجزه ای رخ نماید و یک ناجی فرا رسد و بنیاد این جھان را زیرو رو کند . در غیر
اینصورت فقط می توان به انواع بلایا و مصیبت ھا و دردھای بی درمان امیدوار بود که ھمچون غل و زنجیر
ھائی این جنون جھانی را به بند بکشد و مھار نماید . از بطن ھر جنونی ، جنایتی رخ می دھد که این
جنون را از بیرون به زنجیر می کشد و این یک قانون الھی در بطن ھستی انسان است . خاصیّت دوزخ نیز
از ھمین روست . دوزخ درمانی آخرین درمان است .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 241


برچسب ها: جنون , جنایت , قتل , آدمکشی , آخرالزمان ,
[ بازدید : 7 ]
[ جمعه 25 فروردين 1396 ] [ 16:50 ] [ رضا ]

از حقّ خود گذشتن


از حقّ خود گذشتن

برخی می پندارند که گذشتن از حقّ خود یک ایثار بزرگ است و مستحق ستایش خدا و خلق . اتفاقاً این

نوع آدمھا ھمواره از خدا و خلق طلبکارند و از ھمه منزجر . زیرا قرار نیست کسی از حقّ خود بگذرد زیرا
حقّ که جزو اموال خصوصی بشر نیست بلکه حقّ اگر حق است از خداست و انسان بایستی با تمام
وجود آنرا حراست نماید .
گذشتن از منافع دنیوی برای رضای خدا و انفاق به غیر، الّبته بھترین اعمال بشر است ولی این ربطی به
گذشتن از حقّ ندارد زیرا منافع دنیوی که حقّ نیستند و اتفاقاً باطل ھستند و گذشتن از آنھا موجب
رسیدن به حقّ می شود .
حقّ ھای انسان عبارت ھستند از: جان ، ناموس، عزّت ، ایمان ، عقل ، باورھای مقدس، فطرت ،شرف،
عصمت و غیره . ھیچکس حقّ ندارد به عمد این حقوق را زیر پا نھد و لگدمال دیگران سازد و نامش را ایثار
نھد .ھمانطور که در قرآن و دھھا حدیث داریم کسی که به عمد جانش را به خطر میاندازد ملعون است.
کسی که به عمد عصمت خود را در خطر می اندازد نیز ملعون است . و کسی که به عمد عزّت و ایمانش
را به معامله می نھد ملعون است و ھر که او را ببخشد و پاداش دھد خداوند نمی بخشد و عذاب میکند .
بلکه چانه نزدن بر سر مال دنیا و ریاست و برای حفظ و کسب آن ، حقّ خود را ضایع نکردن امری درست
و عین تقوا می باشد . گذشتن از حقّ خود یک ظلم بزرگ بخویشتن است و خداوند نمی بخشد . زیرا این
حقّ ھا، ھمانا حقوق انسانی بشر ھستند و کسی نباید از انسانیت خود بگذرد .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 244



برچسب ها: حق و حقوق , ناموس , باورها , رضای خدا ,
[ بازدید : 6 ]
[ پنجشنبه 24 فروردين 1396 ] [ 17:17 ] [ رضا ]

چرا بخت من سیاهه ... تو میدونی؟



چرا بخت من سیاهه ... تو میدونی؟

تاکنون ھنوز انسان خوشبخت و سفید بختی گزارش نشده است و آنانکه تأتر خوشبختی ایفا میکنند نیز

به تجربه ثابت شده که اتفاقا بدبخت ترند که بناگاه پرده کنار می رود و ھمه تماشاچیان را حیران میکند .
و نیز ھمه می دانیم که سیاه و سفید بختی تماماً برخاسته از افسانه پس پردۀ زناشوئی است که
افسون ھمه افسانه ھاست و سرالاسرار ھمه رازھای مگوی بشر می باشد . کل حکایات عرفانی و
ماندگار در تاریخ ادبیات جھان ھمه بر ھمین اساس پدید آمده است . ھر عاشقی یا به عرفان میرسد و یا
به مرفین .
و این داستان زندگی انسانی است که خوشبختی و کل بخت ھستی خود را در ھمین حیات خاکی نقد
می خواھد و ھمسر و محبوبش را کانون خوشبختی خود می پندارد . عشق فقط برای اینست که انسان
را متوّجه جھان دگر و برتر نماید و به وجود خداوند و حیات بعد از مرگ و بھشت و دوزخ ، مؤمن و متوّجه
سازد . عشق صورتی از جھان غیب و عالم ماوراء طبیعی بر روی زمین است و بھشت و دوزخی ھم جز در
این تجربه درک و تصدیق نمی شود . و ھمه کسانی که خدا را در جھان خود دریافته و به او مؤمن شده
اند از ماجرای عشق شناخته اند .
ھمه بخت ھا در این دنیا سیاه است منتھی بعد از این سیاھی یا آدمی حق را در مییابد و روی به حق و
منشأ خوشبختی می کند و جان و دلش را منور می سازد و یا با کفران به حق عشق و لعنت معشوق، دل
خود را ھم سیاه نموده و براستی بخت ابدی خود را ھم سیاه می نماید .
بخت ھمه سیاه است الا کسی که در جفای معشوق ، وفای خدا را بیابد و در عداوت محبوب ، محبت خدا
را کشف کند و در فنای عشق ، بقای حق را دریابد .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 243



برچسب ها: بخت و اقبال , شانس , خوشبختی , غیب ,
[ بازدید : 5 ]
[ چهارشنبه 23 فروردين 1396 ] [ 15:51 ] [ رضا ]

آیا عدالت همان برابري است؟



آیا عدالت همان برابري است؟


عدالت را مترادف برابری دانستن عین حماقت و ھذیان است و بلکه عین ستم و تجاوز به حقوق ذاتی

افراد بشری می باشد . برابرسازی استعدادھا، دانائی ھا ، ایمان ھا ، فضیلت ھا و شرایط جسمانی و

روانی و نیازھای متفاوت عین نادیده گرفتن واقعیت و کتمان نیازھا و توانائی ھای متفاوت است . این نوع

برابرسازی فیزیکی و رفتاری جز به انھدام و سرکوبی روانی انسانھا نمی انجامد . موجودات فقط در

نابودن خود برابرند . برابری برخاسته از عدم پرستی و انھدام سازی و طبع ویرانگری بشر است . ھمه

جدال ھا و جنگھا برخاسته از اندیشه برابرسازی است . برابرشدن با دیگری یعنی نابود شدن . عدالت

اینست که ھر کسی بسوی خصائل و استعدادھا و نیازھای خود حرکت کند و آنھا را دریابد ، بشناسد ،

اصلاح کند و کامل سازد و در سمت اتحاد و تعالی روحانی خود بکار گیرد و در اختیار ھمگان قرار دھد تا ھر

کس موجودی منحصر بفرد و بی تا باشد . برابرسازی صوری حاصل غایت قشری گری است. تلاش برای

برابرسازی جز فساد و جنون و جنایت بھمراه نداشته است . این فلسفه محصول ارادۀ به تقلید کردن

است که برخاسته از بخل و حقارت بشر است و انسان را در حقارتش میستاید. این یک فلسفه ماشینی

و حاصل ماشین زده گی بشر است .

قرآن کریم بوضوح حماقت این نوع فلسفه را بر ملاء می کند : آیا عالم و جاھل برابر است ؟ آیا پاک و ناپاک

برابر است ؟ آیا مؤمن و کافر برابر است ؟ امروزه شعار برابری موجب شده که مردان مبدّل به دیوھای

ملوسی شده و زنان مبدّل به عنکبوتھائی مردخوار گشته و بچه ھا مبدّل به غولھای والدین خوارشده اند

و جملگی در مالیخولیای بی ھویتی و گمشده گی خود جان می کنند . بقول علی (ع) عدالت بمعنای قرار

گرفتن ھر چیزی بر جای خودش می باشد نه ھر کسی بجای دیگری . این تناسخ و مالیخولیاست .

اندیشه برابری حاصل تکنولوژیکی شدن روان بشر مدرن است که ھیچکس نمی خواھد خود باشد . این

گریز از خویشتن خویش عین دیوانه سازی خویش و جنون سالاری است. این نفرت از ھویت ذاتی خود و

خلقت الھی خویش عین کفر بشر است و لذا ھمه داعیان برابری علناً دشمنان دین و اخلاق و فضائل

انسانی ھستند و فساد و تبھکاری را اشاعه می دھند و نھایتاً انقراض نسل بشررا خواھانند . این برابری

در مرحله نخست موجب فروپاشی خانواده بوده است که این فروپاشی اساس ھمه مفاسد جھان برابری

است . وقتی زن بخواھد کارھای مردانه کند و بچه ھا ھم بخواھند از والدین خود تقلید نمایند چنین خانه

مبدّل به دیوانه خانه می شود و ھمه حقوق و وظایف و نیازھا درھم می ریزد و ھیچکس متعھد نیست

حتّی بخودش. برابرسازی چیزی جز نابودی حقوق و وظایف نیست ھمچنین نابودی غرایز و عواطف

ونیازھای فطری انواع بشری .

اگر عصر مدرن را عصر از خودبیگانگی می دانند حاصل سلطه اندیشه ھای برابرساز است . فکر برابری

فکر نابود سازی فطرت ھا و بی تائی ذات است.

یگانگی روح انسان بواسطه حضور روح خدا در بشر ربطی به برابری ندارد . یگانگی را ھمان برابری

دانستن منشأ ھمه جھالت ھا و جنونھا و ظلمھا و فریبھاست . بشر مدرن را بقول مولای رومی تقلیدش بر

باد داده است تقلیدی که امروزه نام برابری بر خود نھاده است و این رجعت به طبع میمونی بشر است .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص 236


برچسب ها: عدالت , برابری , تقلید , تناسخ , فروپاشی خانواده ,
[ بازدید : 5 ]
[ سه شنبه 22 فروردين 1396 ] [ 17:35 ] [ رضا ]

زن و قدرت مادي



زن و قدرت مادي

زن را ضعیفه نامیده اند به این دلیل که ھرگز قادر به حفظ ھیچ قدرت مادی یا معنوی برای خویشتن

نیست الّا اینکه تحت ولایت یک مرد باشد . تجربه تاریخی زن در ھمه جای زمین نشان میدھد که استقلال

و قدرت اقتصادی و اجتماعی برای زن درحکم خودکشی می باشد و زن بطور خودبخودی از این قدرت در

خدمت تباھی خود استفاده می کند و محیط خود را به فساد و فتنه می کشد . ھر کجا ھم اگر زنی

توانسته به مسند قدرتی دوام آورد و عاقبت به خیر شود از حمایت کامل یک مرد در پس پرده این قدرت

بوده است . زن در قلمرو اقتدار دنیوی مقلّدی بیش نیست که این تقلید ھم اگر تحت حمایت یک مرد

خردمند و دلسوز نباشد به فساد می انجامد و خود او را تباه و رسوا می نماید.

در مسائل علمی ھم این قاعده پا برجاست . شھرت زنی ھمچون مادام کوری تماماً مدیون شوھرش بود

و چون شوھرش از میان رفت افول و رسوائی او تا سر حد جنون آغاز شد و کارش به تیمارستان کشید .

قدرت با عزّت خانم گاندی در ھندوستان نیز تماماً مدیون گاندی و نھرو بود و با از دنیا رفتن آنھا وی بسوی

مفاسد حکومتی کشیده شد و مافیای خانوادگی پدید آورد .

زن حتّی در قلمرو عشوه و بازیگری که تخصص خود اوست نیز بدون حمایت و رھبری یک مرد قادر به ھیچ

پیشرفتی نیست . ستارگان سینما بھترین نمونه این مدعا ھستند . زن فقط در ضعف خود آنھم با اتکاء به

ایمان و عصمت و تحت ولایت یک مرد خردمند قادرست که به ھویّت و عزّت وجودی خود نائل آید و صاحب

اقتداری زنانه شود .

قدرت برای ھر بشری قلمرو تباھی است ولی برای زنان در حکم خودکشی و نابودی بسیار سریع و

جبران ناپذیر می باشد . قدرت مادی موجب جنون زن شده او را به فساد می کشاند و ساقط می سازد.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص231



برچسب ها: قدرت زن , خودکشی , فساد , مادام کوری ,
[ بازدید : 4 ]
[ دوشنبه 21 فروردين 1396 ] [ 15:43 ] [ رضا ]

ملّی گرائی یا مرده گرائی؟



ملّی گرائی یا مرده گرائی؟

امروزه ملّی گرائی بس بیمار گونه و مالیخولیائی و نوستالژیکی (خاطره پرستانه) بر کشور ما حکم می

راند که آدمی به حیرت می افتد که این دیگر چه مرضی است و ویروسش از کجا وارد شده است.

در این جماعت وقتی سخن از ملیّت و ایرانیّت و افتخار نژاد آریا به میان می آید جز نام چند مرده در کار

نیست : کوروش،خشایار ، نادر و... و حتی رضا قلدری که ھمچون شاھان قدیم بقدرت خود سلطنت نیافته

بود و بلکه بواسطه انگلیسی ھا به حکومت رسید و به واسطه ھمانھا از کار برکنار شد . این کیش

شخصیت مردگان است که این جماعت را مات(مرده) ساخته است . گوئی که ایران و ایرانیّت یک موجود

مرده است و براستی معلوم نیست که خود نیز ھم اکنون به ایرانی بودن خود مفتخرند یا شرمنده . آیا

براستی اینان ایرانی ھستند و یا اینکه بودند .

پیامبر اسلام حبّ وطن را از ایمان می داند منتھی وطنی که فی الحال ھست و نه اینکه یک زمانی در

ھزاران سال پیش بوده است.

حبّ وطن براستی که از ایمان است ولی حبّ تاریخ تماماً از کفر است چرا که چیزی جز جبر پرستی و جبّار

پرستی و توجیه مجبوریّت و بی مسئولیتی نیست. و بقول رسول اکرم(ص ):« اھل جبر، اھل دوزخ است »

و جبری شدیدتر از جبر تاریخ و تاریخیگری نیست . حبّ این جماعت چه درباره وطن ھمچون حبّ جماعتی

است که شبانه روز به فکر زیر خاکی ھستند . اینان نه تنھا حبّ وطن ندارند بلکه حبّ حیات ھم ندارند .

اینان مردگانند ھر چند که راه می روند (قرآن کریم)


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 210




برچسب ها: ملی گرایی , نوستالژیک , کوروش , زیرخاکی ,
[ بازدید : 6 ]
[ يکشنبه 20 فروردين 1396 ] [ 15:41 ] [ رضا ]

هزینه زندگی و خط فّقر


هزینه زندگی و خط فّقر


امروزه کل فلسفه حیات بشر بر مدار اقتصاد تفسیر و تدبیر می شود و به لحاظی بشر مدرن را بایستی

یک حیوان تماماً اقتصادی دانست که برای اقتصاد زندگی می کند . اقتصاد امری در خدمت زندگی نیست

بلکه زندگی در خدمت اقتصاد است و فلسفه زندگی جز در فلسفه اقتصاد قابل فھم نیست .

بشر در طول تاریخ مستمراً اقتصادی تر و پر ھزینه تر و گران تر شده است . ھر چه که از معنویت و ایمان

و محبّت و احساس حیات و ھستی اش کاسته می شود برای ادامه حیات محتاج پول و مصرف و عیاشی

و بازی بیشتری است . آدمی ھر چه که پوچ تر و بی معنا تر می شود و حس ھستی را از دست میدھد

زندگی اش پر ھزینه تر و جھنمی تر می شود . ھزینه زندگی ھر فرد و خانواده و جامعه ای نمایانگر طبقه

ای از دوزخی است که در آن بسر می برد . ھر چه طبقه دوزخ عمیقتر و سوزانتر باشد خرج اقامت و ادامه

حیات در آن ھم بالاتر است . آنچه که تورم نامیده می شود ھمان نرخ طبقات دوزخ است . جامعه پرتورم

تر ھمان جامعه ربائی تر و قحطی زده تر و نابوده تر و دوزخی است و انسانھا ھم پولکی تر می شوند و

شبانه روز جز به پول نمی اندیشند و جز بر اساس پول با ھم محاوره و رابطه ای ندارند . آنچه که امروزه

پیشرفت و توسعه نامیده می شود چیزی جز توسعه اعماق دوزخ و پیشرفتن در آن نیست . در چنین

جامعه ای پول حرف اول و آخر را می زند و ھمه روابط بر ھمین اساس پی ریزی شده و استمرار مییابد

: دوستی ھا ، زناشوئی ھا ، روابط فرزندان و والدین ، رابطه دولت و ملّت و غیره . آنان که زیر خط فقرند

پشت درب دوزخ جا مانده اند .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص231



برچسب ها: خط فقر , اقتصاد , کمبود محبت , تورم ,
[ بازدید : 4 ]
[ شنبه 19 فروردين 1396 ] [ 15:19 ] [ رضا ]

احساس خوشبختی چیست؟


احساس خوشبختی چیست؟


بسیارند کسانی که برای خوشبخت بودن ھمۀ امکانات لازم را دارند و به ھمۀ ملزومات اقتصادی و

اجتماعی که عمری به آن اندیشیده اند و برایش تلاش کرده اند تا خوشبخت شوند دست یافته اند ولی

ھنوز ھم احساس خوشبختی و دلخوشی ندارند و بلکه مستمراً این احساس را از دست داده اند و به

ھمین دلیل خوشبختی و دلخوشی چیزی مربوط به گذشته است و لذا ھمواره انسانھا برای درک آن روی

به گذشته و خاطرات خود می کنند و این یک قاعدۀ جھانی است .

براستی که خوشبختی و سعادت دقیقاً ھمان دلخوشی است یعنی یک احساس محض است و ھیچ

محلی از اعراب در جھان منطق و اندیشه ندارد . براستی مسئله چیست ؟ آیا ھنوز ھم کمبود امکانات و

نقص شرایط موجب عدم خوشبختی ماست ؟ ولی عقل ما این احتمال را طرد می کند زیرا معمولاً آدمی

در طول عمرش به بسیاری از آرزوھای خود می رسد و لذا بایستی احساس خوشبختی بیشتری داشته

باشد ولی واقعیت خلاف این امر را ثابت می کند . پس بایستی باور کنیم که خوشبختی یعنی ھمان

چیزی که کل بشریت در تمام عمر در جستجویش ھستند امری کاملاً قلبی و روحانی است و ھیچ ربطی

به امکانات و شرایط بیرونی ندارد و اتفاقاً ھمین اھمیت امور بیرونی باعث نابودی احساس خوشبختی

است . زیرا در مسیر کسب امکانات و اصلاح شرایط بیرونی بتدریج آن جوھرۀ حیات و احساس وجود را از

دست می دھیم زیرا آن را به مصرف بیرون می رسانیم و لذا آنگاه که به مقصد می رسیم جا تر است

ولی بچه نیست . احساس خوشبختی ھمچون کودک است که ھیچ منطقی نمی داند و برای نشاط و

امید زندگی به ھیچ امکانات بیرونی نیازمند نیست الا به اندازۀ قوت لایموت .

آنچه که جوھرۀ سعادت و احساس زندگی را در ما به تاراج می برد اندیشۀ خطای ما دربارۀ آن است . ما

از بس که برای پیدا کردن خوشبختی در برون از خود گشته و از خود دور گشته ایم منشأ سعادت و زندگی

یعنی خودمان را از یاد برده ایم و گم شده ایم . به بیرون رفته بودیم تا چیزی برای خوشبخت تر شدن به

خانه آوریم ولی حالا ھم خانه را فراموش کرده و ھم راه خانه را گم کرده ایم یعنی راه دل را . زیرا خانۀ

خوشبختی ما دل ماست که در نیمۀ دوم عمر آنگاه که به این خانه باز می گردیم اگر ھم پیدایش کنیم

دربش را نمی یابیم و اگر ھم بیابیم و بر این خانه وارد شویم در آن کسی را نمی یابیم . در یک کلام این

وضعیت دلیلی جز خود فروشی ھای ما ندارد و ما در بیرون از خانه دل را فروخته ایم و لذا اینکه دیگر کسی

وجود ندارد و این ھمان احساس بدبختی است .

حال که ادرس خانۀ خوشبختی را یافته ایم چاره ایی جز این نداریم که دلمان را که فروخته ایم باز پس

بگیریم و به خانه اش بازگردانیم و این کار البته ھزینه ایی عظیم دارد که بایستی کفاره اش را بدھیم تا

دلمان را از بازار بیابیم و بازخریم .

« ای مؤمنان خود را مفروشید که کافر می شوید.» قرآن


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص228



برچسب ها: راه خوشبختی , بدبختی , دلخوشی , کفاره گناهان ,
[ بازدید : 7 ]
[ جمعه 18 فروردين 1396 ] [ 17:22 ] [ رضا ]

چرا دوست برتر از فامیل است؟



چرا دوست برتر از فامیل است؟


این بزرگنرین معمای ھمه خاتوده ھاست و تلخترین حقیقت فامیلی می باشد . با اینکه ھر کسی در

دوران جوانی اش یک دوست داشته که وی را از ھمه اعضای خانوده اش دوست تر می داشته و برتری

می داده است و محرمتر می داشته ولی حالا که نوبت خودش رسیده و پدر یا مادر شده است تاب تحمل

دوستان فرزندش را ندارد و آنها را بزرگترین دشمن و ھووی خود می داند نه به لحاظ نگرانی اخلاقی بلکه

به لحاظ احساس حقارت عاطفی . چرا ؟

چرا دوستی و محبت بسیار ابتدایی اجانب برتر و لذیذتر از حتی جانفشانی اعضای خانواده و فامیل است

؟ چرا خدمات اعضای خانواده و نژاد ھرگز به دل نمی چسبد و یک سلام از جانب بیگانگان اینقدر عزیز

است ؟ راز بیگانه چیست که گاه آدمی تمام ھستی اش را فدای او می کند . چرا انسان ذاتاً غیر را بر

خویش ترجیح می دھد ؟ البته این از خصائل دوران جوانی است و آنگاه که ھنوز ازدواج و فرزند و خانواده

ایی پدید نیامده است .

جدای این امر که محبت و خدمت درون خانواده و نژاد بر منّت و توقعات است و لذا بر دل نمی نشنید . این

راز خلقت آدم نیز می باشد چرا که خداوند یک غیر را از عدم ، آدم نمود و جانشین خود کرد و راز خلقت

جھان ساخت و خویش را فدا نمود . این راز کفر آدمیان نیز می باشد که حاصل نسیان است . بھرحال راز

ھستی بر دوستی استوار است آن ھم دوستی با غیر بخصوص که آن غیر یک دشمن باشد . و آدم تا

زمانی که جوان است و ھنوز به دام دنیا و مالکیت ھا و نژاد پرستی ھا نیفتاده و فطرت خود را از یاد نبرده

و روح خدا را در خود حاضر می یابد و دم الھی را احساس می کند اھل دوستی است و جز دوست نمی

شناسد و دوستی بیگانه را بر ھر خویشی ترجیح می دھد زیرا نژآد قلمروی ظلمت و توقعات ناحق و

مالکیت ھا می باشد و دین خدا بزرگترین دشمن نژاد پرستی است ھمانطور که نژآد پرستی بزرگترین

دشمن دین خداست . عشق به یک بیگانه یک عشق الھی و از اخلاق خدا در خلقت آدم است . ھمین که

آدمی فقط با بیگانه می تواند درد دل کند و اعتماد نماید دال بر رجحان حق غیر بر خویش است. ھیچ کس

نمی تواند خود را دوست بدارد .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 209



برچسب ها: دوستی , دوران جوانی , تحمل هوو , فداکاری ,
[ بازدید : 6 ]
[ پنجشنبه 17 فروردين 1396 ] [ 18:18 ] [ رضا ]

خانه و میخانه



خانه و میخانه

به یک لحاظ کل تمدن مدرن امروز محصول فروپاشی خانواده بعنوان کانون گرم آرامش و محبت و صمیمیت

و اتحاد است . سیر پیدایش و توسعه احزاب ، کلوبھا ، اتحادیه ھا ، اصناف ، می خانه ھا ، عشرتکده ھا ،

فاحشه خانه ھا ، قمارخانه ھا و دھھا انجمن فرھنگی و ادبی و ھنری و سیاسی و.... . با سیر تخریب

و تباھی خانه و خانواده رابطه ای مستقیم دارد . با یک مقایسه بین کشورھای غربی و شرقی می توان

این واقعیت را درک نمود . مثلاً اگر تحزّب و دموکراسی در کشورھائی که ھنوز خانواده دارای استحکام

است ، چندان جدیّتی ندارد و به ثمر نمی رسد به ھمین دلیل است . و اتفاقاً در کشورھائی که خانواده در

حال نابودی است قویترین احزاب خودنمائی می کند بھمراه صدھا انجمن و اتحادیه دیگر و میخانه ھا

و فاحشه خانه ھا و کاباره ھا و کافه ھای شبانه روزی که مبدّل به نھادھایی مستحکم شده و از ارکان بقای

چنین جوامعی محسوب می شوند . در یک کلام لیبرالیزم و دموکراسی با ھمه فرآورده ھایش محصول

درجه اول انھدام ازدواج و خانواده می باشد . پس طبیعی است که یکی از مسائل اصلی جنگ بین تمدن

غرب و جوامع اسلامی بر سر آزادی زنان و دفاع از روسپی گری باشد . روسپی گری و امپریالیزم علت

و معلول یکدیگرند . تا زن از خانه بیرون نرود و ضد خانه و ضد شوھر و بچه نشود این نظام پا نمی گیرد

و مستحکم نمی شود . در واقع ھمه این گروھھای اجتماعی به مثابه میخانه ھائی ھستند که زنان

و مردان و کودکان رانده شده از خانه را جذب نموده و تسکین می بخشند و به انواع شیوه ھا تخدیرشان می

کنند تا درد غربت و بی محبتی و بی ھویتی را التیام بخشند . و به معنای دیگر اینھمه آدمھای بی خانمان

اگر در این انجمن ھا جذب نشوند و سامان دھی نگردند و به مصرف اھداف نظام امپریالیستی در نیایند به

جان این نظام می افتند . به زبانی دگر خود این نظام آدمخوار با ھزاران حیله و ھنر ، خانواده ھا را نابود

کرده است تا از اعضایش بعنوان مواد اولیه بقا و رشد خود بھره گیرد این ھمان آدمخواری جھانی است

و راز جھانی شدن این آدمخواری می باشد . این نظام بر قبرستان خانواده بنا شده است : میخانه ای

است بر خرابات خانه.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص204





برچسب ها: فاحشه , اتحادیه , کلوب , جهانی شدن ,
[ بازدید : 6 ]
[ چهارشنبه 16 فروردين 1396 ] [ 16:11 ] [ رضا ]