بستن تبلیغات [X]
محبت : بی همتا

محک محبّت چیست؟


محک محبّت چیست؟

عصر جديد عصر بازار عشق و محبت است و بدين لحاظ همه جنگهای اين دوران از عرصه خانواده تا جامعه و حکومتها و ايدئولوژيها بر سر همین کالاست و اثبات اين ادعا که: چه کسی عاشق تر است! مثلًا حتی شاهديم که تجاوز نظامی آمريکا به عراق هم يک فلسفه عاشقانه دارد و نشانه عشق به آزادی مردم عراق است و اثبات اين عشق. خداوند در قرآن کريمم محک چنان خدشه ناپذيری از عشق و دوستی و محبت بدست داده که ماهیت هر ادعای دروغینی در اين باب را رسوا میی سازد. می فرمايد: آنکه ادعای دوست داشتن کسی را دارد اگر اين ادعا راست باشد حتماً خداوند را بسیار شديدتر دوست می دارد. کمترين نشانه محبت به خدا همانا کمّ و کیف به ياد آوردن خدا در زندگی روزمره است و نگرانی از تخطی نمودن از احکام او می باشد. اين امر درست مثل رابطه هر عاشقی با معشوق است. پس اگر ما مدعی هستیم که مثلًا عزيزان خود را دوست می داريم پس بايستی خدا را نیز بسیار بیشتر از آن عزيزان به ياد و در نظر داشته باشیم و نگران رضايت او از خود باشیم و لذا در احوال و اعمال روزمره خود شاهد و ناظر باشیم. آيا چنین نیست؟ از اين محک الهی بوضوح درک می شود که اگر ما عاشق خدا باشیم می توانیم سائر انسانها را هم کمابیش دوست بداريم. ولی اگر خدا را کمی دوست بداريم می توانیم سائر انسانها را لااقل دشمن نداريم و به همه بخل نورزيم. ولی اگر از خدا بیگانه باشیم مسلماً تاب تحمل حتی نزديکترين نزديکان خود را نداريم. و اما اگر خدا را منکر بوده و با او بواسطه جنگ با احکام ستیزه کنیم آنگاه حتی عزيزترين کسان خود را نیز دشمن خود خواهیم يافت و تحمل هیچکسی را نخواهیم داشت. اما اگر مسلمان و معتقد به قرآن نباشیم به گونۀ دگر حقانیّت اين آيه قابل اثبات است: دوست داشتن کسی به اين معنا که او را فقط برای خود خودش بخواهیم و عاشق سعادت و عزت جاودانه او باشیم و او را برای مقاصد و هوسهای خود نخواهیم بدان معناست که روح او را دوست بداريم و نه خواص جسمانی و رفتاری او
را و سائر فوايدی که از او برای ما حاصل می آيد. در تعريف منطقی عشق و دوست داشتن اين توصیف خدشه ناپذير و برحق است و تنها تعريفی است که عشق را از سلطه گری و آدمخواری تفکیک می کند و از احساس مالکییت تمیز می دهد. يعنی دوست داشتن کسی به معنای واقعی همان دوست داشتن روح و ذات و هويت جاودانه و ماورای طبیعی اوست. پس بايید به اين معانی باوری قلبی و شديد داشته باشیم تا بتوانیم روح آن محبوب را درک و احساس کنیم و اين همان درک و تصديق خدا در بشر است و اساس ايمان به عالم غیب و حیات جاودانه است زيرا روح انسان از روح خداست همانطور که طبق احاديث قدسی صورت انسان نیز از جمال اوست. پس اگر چنین است بايستی طبعاً خدا را بعنوان منشاء روح و حیات بشری خیلی بیشتر از آن جسم فانی محبوب دوست بداريم تا بتوانیم او را برای خودش دوست بداريم و نه خواص گذرای دنیوی اش را. پس اصلًا ادعای عشق و محبت و دوستی ذاتاً برخاسته از ايمان شديد به خداست و انسان غیر مؤمن قادر به دوست داشتن هیچکس نیست حتی فرزندان و حتی خودش. پس کافران و منکرين دين خدا را با محبت کاری نیست زيرا برای عشق و دوستی دل بايستی زنده به روح و جاودانگی باشد و اين مفاهیم را با خود داشته باشد. پس از اين لحاظ کافر به معنای انسانی قسی القلب و مرده دل است که تمام علايق و عواطف او نیز چیزی جز احساس مالکیت و نفس پرستی نمی باشد و لذا همسر و فرزندان و خاندان چنین فردی از دعوی عشق و دوستی او جز احساس ستم و زور و تزوير ندارند. و اما طبق کلام قرآن و همچنین تجربه عقلانی بشر ايمان و محبت به خدا در ايمان و محبت به رسولان و
مؤمنان و پیروی از احکام آشکار می شود که در اين باره دهها آيه و حديث وجود دارد. در کلام آخر کسی که انبیاء و اولیاءء و مؤمنان زنده را در جامعه دوست نمی دارد و انسانی تبهکار است اصولًا دلش مرده و امکان محبت و مهرورزی به هیچکسی را ندارد. به لحاظ دگر محبت بزرگترين اجر خدا به بندگانی است که در مسیر فضائل اخلاقی و تقوا جهاد می کنند. زيرا انسانی که از همه کینه دارد و به همه بخل می ورزد شبانه روز در آتش است و جان می کند در واقع مقام محبت همان عرصه بهشت باطنی برای مؤمنان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۳

استاد علی اکبر خانجانی

برچسب ها: محبت , دوستی , عشق ,
[ بازدید : 15 ]
[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 19:24 ] [ رضا ]

مطالب انتخابی 1


امامت در اسلام و تشیع و تبیین عملی آن در جامعه مدرن امروزی

مظلومیّت تاریخی حسین (ع) (خلیفه ناکام)

مظلومیّت حسین (ع) در دوران حیاتش نیز دوگانه بود. یکی آن بود که امویان کردند ولی بدتر از آن خیانت شیعیانش در کوفه بود. ولی مظلومیّت سوّم حسین در تاریخ تشیّع نهفته است و آن تحریف او و هویت و جهاد و رسالت و امامت اوست که استمرار تاریخی همان جریان کوفه است. خود او نیز پیشگویی کرده بود که نخستین گروهی که برای من عزا برپا می کنند کوفیانند. زیرا بازماندگان سفینه کربلا به رهبری زینب هرگز بر حسین سوگواری نکردند بلکه زینب در محفل یزید در شام گفت: « سپاس خدای را که نعماتش را بر ما به کمال رسانید که در این واقعه جز جمال (سیمای حق – زیبائی) ندیدیم.‌» و امّا اهل کوفه و فرزندان تاریخی آنان در این واقعه جز بدبختی و نکبت و زشتی ندیدند و به همین دلیل عزا برپا ساختند چرا که حسین را موفق به کسب خلافت ندیدند. این همان نگرشی بود که ابن ملجم را از یک مرید تبدیل به قاتل نمود و شمر را نیز. ایندو از شیعیان دو آتشه بودند. اگر تشیع تبدیل به مکتب « حسینیزم » شده و حسین را از کالبد امامت جدا کرده و مابقی امامان را به بوته نسیان و تعارف سپرده حاصل یک جهل عظیم است که امامت را خلافت سیاسی می داند. همین نگرش درباره امام زمان (ع) وجود دارد. اگر بدبختی های ما موجب یاد کربلا می شود این یک نگرش بغایت کافرانه و غیر اسلامی و غیر شیعی و بلکه غیر دینی است و بلکه ضدّ دینی است و ضدّ حسینی است که عروسی خدا در کربلا را لباس عزا پوشانیده ایم. این همان نگرش حاکم بر مسیحیت درباره مسیح است که اصرار می ورزد تا مسیح را حتماً مصلوب سازد. بیهوده نیست که بخش عمده مراسم عزای حسینی به تقلید از عزای مسیحی پدید آمده و هنوز هم بسیاری از علم و کتل ها دارای نقش صلیب هستند که با پارچه مخفی می شوند. این یک نفاق و مکر بنی اسرائیلی است که بر کلّ جهان مسیحی و اسلامی سایه افکنده است. تا زمانی که نتوانسته ایم بواسطه معرفت، خلافت را از امامت پاک کنیم اسلام و تشیع در سایه بنی اسرائیل است و ایمان نیز و دنیای ما نیز.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۸


امروزه آدمی یا حسینی است یا زینبی. و در غیر این دو حالت بدون شک یزیدی است. این بدان معناست که آدمی مخصوصاً یک مسلمان یا باید در قلمرو امامت باشد و مردم را به نور هدایت آشنا کند و مرز حق و باطل در هر امری را آشکار سازد و در صورت طلب مردم برای احیای حقشان آنان را یاری دهد و یا باید حامی امامت باشد و به او در جهت دینش یاری دهد و حقانیّت امر او را اشاعه دهد. در غیر این دو حالت بدون شک یزیدی است یعنی اهل طاغوت و ستم و فساد است و در سیطرە استکبار زندگی می کند و با امام در جنگ می باشد و زینبیان زمانه را به بند می کشد و در تحقیر و تهمت به آنان قرار دارد تا حسین (ع) معرفی را نکنند. در واقع در فرهنگ شیعه جمال امر به معروف همان امام زمانه است که زینبیان مردمان را امر به اطاعت از امام می کنند و نهی از اطاعت از غیر او. زیرا امام به مثابه قرآن ناطق و زنده می باشد. امام جمالِ « معروف » است و طاغوت هم جمالِ « منکر » است و زینبیان سپاه این امر و نهی.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۲


اگرعلی (ع) قرآن های کاغذی معاویه را از سر نیازه ها پایین آورد و بعبارتی سوزاند امام حسین این واقعه را درباره مراسم حج به کمال رساند و حقّ امامت را به تمام و کمال آشکار کرد. واقعه عاشورا چیزی جز معرفی حقِّ امامت نبود یعنی همان حقی که یک بار دیگر در ظهور ناجی آخرالزمان در کلِّ جهان رخ خواهد نمود و کلّ بشریت بدان واسطه امتحان و تعیین تکلیف خواهد شد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۲


و اما برخی ادعا دارند که برای امام حسین و شهدای کربلا گریه و نوحه می کنند و نه بحال خودشان. بهر حال توجیه اعتقادی این جماعت نمی تواند چندان زیبا و خداپسندانه باشد زیرا آدمی بحال اسوه و ناجی خود گریه نمی کند بلکه این اوست که بحال ما گریه می کند. آیا این تحقیر مقدّسات و مقام امامت نیست که بحال آنان بگرئیم؟ ولی این درست است که به یاد عظمت و غیرت و شهامت و حق پرستی آنان و بحال کفر و دنیاپرستی خود گریه کنیم.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۸


شیعه کیست؟ ( خودشناسی شیعی )

چرا از میان دوازده امام فقط حسین (ع) و تا حدودی علی ع) را به امامت قبول داریم و به مناسبت ها یادشان می کنیم و آنهمه شور و غوغا به پا می کنیم؟ ما بقی امامان گوئی تعارفی بیش نیستند و یک رودرواسی اعتقادی. این دو امام گوئی برای حکومت و ریاست دنیا جنگیده اند و اینست راز جاذبه شان در نزد ما شیعیان خالص. وجود امام زمان و ارزش ظهور جهانی او هم از همین بابت است که حکومت جهانی بر پا می کند و مسلماً ما هم به وزارت و ریاستی می رسیم. وگرنه این امام هم از هر امامت و خاصیتی در نزد ما تهی می بود و بی خاصیت تر از سائر امامان بی حکومت!! پس در واقع ما از امامت امامان بیگانه ایم و امامت را جز در خلافت و حکومت نمی یابیم و اینست مسئله! این مذهب شیوخ شورای سقیفه است مذهب عبدالرحمن عوف و باند او که پس از واقعه غدیرخم قصد ترور پیامبر را نمودند. و امام زمان هم تا وقتی که در نظر ما کسی است که قرار است بیاید و برای ما حکومت جهانی تشکیل دهد و ما را خوشبخت سازد در واقع امام ما نیست و از امامت او بی بهره ایم و بدون شک با ظهورش هم جز قهرش بما نمیرسد و احتمالًا طبق روایات اولین گروهی که بدست ایشان هلاک می شویم که البته حقِّ ماست. ظهور جهانی امام زمان ظهور قهّارانه اوست. رحمت و هدایت امامت او در عرصه قبل از ظهور جهانی او به مؤمنان واقعی میرسد که به امامت او عشق دارند و نه حکومت او. نگاه حکومتی به امام نگاه شیعی نیست بلکه نگاه اهل تسنن است که حاکمان هر دوران را امامان و خلفای پیامبر می خوانند. که البته همه اهل سنت هم اینگونه نیستند و بقول دکتر شریعتی: سنّی ها از من شیعه ترند زیرا نگاه حکومتی به ائمه اطهار ندارند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۶


مبانی حقوق زن در اسلام ( فاطمه شناسی )

فاطمه (ع) نخستین زنی در اسلام و تاریخ جهان است که شوهرش را خود خواستگاری و انتخاب کرده است. و نخستین زنی است که بر بالای منبر برای مردان در امور سیاسی سخنرانی کرده است و نخستین زنی است که بعنوان یک دانشمند و عالم دینی کلاس داشته و فتوای دینی صادر کرده است و نخستین زنی در تاریخ است که در غایت محبت و حرمت و اطاعت از شوهرش حتی از شوهرش طلب حداقل نان برای خود و فرزندانش نکرده است. و با اینهمه آزادی و استقلال و حریت و محبت و علم و معرفت ، نخستین زنی در جهان است که به اراده خودش حجاب و عفت زنانه را به سرحد کمال رسانیده و دارای نقاب بوده است و نیز نخستین زنی در تاریخ است که قبل از مرگش خود بدست خود برای شوهرش همسری دیگر انتخاب کرده و به عقد شوهرش درآورده است. و لذا نخستین زنی در تاریخ است که به مقام حدیث رسیده یعنی خداوند از زبان وی سخن می گفته است و لذا همه فرزندانش به کمال انسانیت یعنی امامت رسیده اند و ناجی بشریت نیز از فرزندان اوست. و نخستین زنی در تاریخ است که شوهرش، فرزندانش را به لقب وی می خوانده است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۶۲


زن کامل

مرد با طرد و لعن زنانیت زن به زن بارگی و زن واری و زن صفتی مبتلا شد و زن هم با خود پرستی زنانه اش و لعنت کردن مردانگی مرد به مردباره گی و مردواری مالیخولیایی مبتلا شد و این هر دو عذاب حاصل از این کفر و انکار است که علیرغم میل خود به آن مبتلا شدند. و بدینگونه بود که زن با تکبر در قبال مرد و طرد و لعن وی از خانه خارج شد تا بی نیازی اش را به مرد ا ثبات کند و حاصل چنین نبرد خونینی زنانی مرد صفت و سرگردان بین زن و مرد پدید آمدند. در حالیکیه زن در صورتی می تواند مردانگی را که همان عاشقیت است در خود ایجاد کند که در قبال عشق مرد تکبر نکند. تکبری که به شکل ناز در قبال مرد بروز می کند و پا گذاشتن بر ناز همان زیر پا

نهادن معشوقیت است و در محبت و توجه به مرد است که زن می تواند به مقام عاشقیت در خود دست یابد

و اینگونه به کمال می رسد. در طول تاریخ زنان اندکی توانستند با تواضع در مقابل عشق مرد و تسلیم کردن تمام وجود خود در قبال مرد بر ناز نشأت گرفته از محبوبیت خود فائق آیند و به مقام عاشقیت دست یابند و اینان همان زنانی می باشند که اسوه کمال زن در تاریخند. و تنها چنین زنی است که به امیت وجود خود دست می یابد و به مقام مادریت در قبال فرزندان خود می رسد و فرزندان حاصل از این رابطه همان امامان تاریخند و به همیین دلیل رحِم این زنان پرورش دهندهامامت ( امیت ) در تاریخ بوده اند. امامت ظهور امیت زن عاشق است و این همان زن کامل است. مثالهایی از زنان عاشق در طول تاریخ عبارتند از: هاجر که عاشق برحضرت ابراهیم شد و اسماعیل حاصل چنین عشقی است. حضرت خدیجه عاشق بر حضرت محمد شد و فاطمه حاصل چنین عشقی است که ام الائمه می باشد. حضرت فاطمه عاشق بر حضرت علی شد که امام حسن و امام حسین و حضرت زینب حاصل چنین عشقی هستند. شهربانو عاشق بر حضرت حسین شد و او را خواستگاری نمود که مابقی امامان حاصل این ازدواج هستند. و اما اگر امامت از امام حسن جاری نشد به سبب این بود که جعده همسر امام حسن تسلیم ولایت او نشد یعنی بر او عاشق نشد و لذا قاتل او شد و امامت در این رابطه نابود گردید. پس امامت حاصل عشق زن به همسر مؤمن خویش است همانطور که رسالت حاصل عشق مرد به همسر مؤمن خویش است. که در حضرت ابراهیم هر دو صورت رسالت و امامت در این دو نوع عشق بوجود آمد: اسحاق حامل رسالت حضرت ابراهیم بود که نتیجه عشق حضرت ابراهیم به ساره بود و اسماعیل حال امامت حضرت ابراهیم بود که نتیجه عشق هاجر به حضرت ابراهیم بود.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۴


آیا زن مهربان ممکن است؟

زنان اهل محبت و دل زنده و مهربان در طول تاریخ به تعداد انبیای اولوالعزم انگشت شمارند و همانند که تحت عنوان پنج زن معروف در معارف اسلامی می شناسیم. اینان نخستین زنان عاشق در تاریخ بشرند که مهد امامت بوده اند: هاجر، آسیه، مریم، خدیجه و فاطمه. زن مظهر اراده به پرستیده شدن است و این همان ذات کفر زن است زیرا دعوی خدائی دارد و لذا هر که او را بپرستد کافر می شود و او را هم تباه می سازد. در زن دوست داشتن و محبت و عشق یک امر عاریه ای است و زن بایستی در جهت آن جهاد کند و کمترین آن انجام وظیفه و اطاعت صادقانه از عاشق خویش (شوهر) است. اینکه زن باید تحت ولایت شوهر باشد یعنی از عشق شوهر فرمان برد تا عشق پذیر گردد. این امر جهادی بر علیه کفر ذاتی اوست و جز این هیچ راه نجات و خروجی از کفر خود ندارد. این کفر هم زن سالاری است. زن فقط در انجام وظیفه خالصانه و خدمت و اطاعت فزاینده بهمراه معرفت نفس و جهاد بر علیه ناز خویشتن است که می تواند دل خود را به نور ایمان و محبت روشن کند و براستی همسر و همدل شود و مادری واقعی گردد. زن تا قبل از رسیدن به این مقام حتی با دهها زایمان هم قلباً مادر نمی شود و بچه در نزد او یک اسباب بازی محض است که بزودی از دستش خسته می شود. به همین دلیل این نوع مادران عاریه ای اینقدر بر فرزندان خود منت می نهند و خود را خدا و مالک او می پندارند چون قلباً دارای محبت نیستند و بچه داری نوعی ریاضت محسوب می شود. زن واقعاً با محبت و عاشق یک زن حقیقی و کامل است و موجودی بس کمیاب.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۴۹


دلدار نیک: رکن چهارم دین زرتشت

کردار و گفتار نیک معلول پندار نیک است و اما پندار نیک معلول چیست؟ آیا می توانیم پندارهای خود را کنترل کنیم و یا مولد پندار نیک در ذهن خود باشیم؟ بخودی خود چنین امری محال است زیرا نخست انسان بایستی دوستدار نیکی باشد و برای دوست داشتن نیکی بایستی دلی نیک داشت. یعنی دلدار نیک منشأ ذاتی آن سه نیکی معروف دیگر اسیت. یعنی بایستی یک دوست نیک داشت و دل را به او سپرد تا دل هم دوستدار نیکی شود تا مولد پندار نیک و سپس گفتار و کردار نیک شود. و این همان امر امامت است که در اسلام رخ نموده است و دین زرتشت را کامل ساخته است. انسان بخودی خود موجودی شرور و بدخواه و حریص و بولهوس و حیوان صفت است و بلکه شرورترین حیوانات است الا اینکه دلبری نیک داشته باشد و دل در گرو او داشته باشد تا دلش را به نیکی هدایت کند زیرا دل آدمی یعنی احساسات انسان کانون تولید اندیشه و امیال و اعمال و گفتار نیک یا بد است. و اینست که در معرفت اسلامی گفته می شود که «بی امام کافر است» یعنی کسی که دلدار و دلبری نیک نداشته باشد نمی تواند نیکوکار و نیکوپندار و نیکوگفتار باشد الا اینکه نیکو دلداری داشته باشد تا بتواند قلباً دوستدار نیک باشد. در واقع تنها اصل و رکنی که اسلام محمدی بر دین خدا افزود همانا امامت است که دل را نیک می کند و لذا اسلام دین امامت است. و لذا کسی که این اصل را قبول ندارد هنوز بر دین محمد وارد نشده است و مسلمان نیست.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۹۸


شریعتی وجدان انقلاب بود و لذا با عروج این وجدان بود که ملت ما خروج کرد و انقلاب پیروز شد. شریعتی در یک کلام از جنبه اعتقادی بیدار کننده وجدان امامت امت بود و خود در حریم امام زمان بود و لذا فراسوی زمان بود و این راز علم و معرفت خارق العاده او بر زمان و جهان ما بود. او یک خود – آموخته واقعی در مکتب معرفت نفس و عرفان عملی بود و نابترین نمودِ یک عارف خلّاق علوی و اسوه خط سوم!

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳


حجّت های خدا بر روی زمین

در دهها آیه و حدیث اسلامی داریم كه خداوند كسی را مورد مؤاخذه و محاسبه قرار نمی دهد الّا اینكه حجتهای خود را عملًا و عیناً و عقلًا بر او آشكار كرده باشد. حجت های خدا چیستند؟ یكی از مهمترین حجت های خدا بر بشر همانا عقل و فطرت دینی است كه در وجودش نهاده كه بواسطه آن حق و ناحق و راست و دروغ و باید و نباید را به او گوشزد می كند. ولی آدمی آنقدر خود – فریب (مغرور) است كه می تواند عقل و وجدانش را تخدیر نموده و حتی بكشد تا بتواند به راه نادرست برود. ولی حجت غیر قابل انكار و آشكار دیگری وجود دارد و آن موجودیت زندگی مؤمنان و عارفان است كه بر سر راه زندگی مردمان قرار می گیرند تا حجتی بر عقل و وجدانشان باشند. در واقع انبیاء و اولیای سابق و حتی كتب دینی نمی توانند حجتی غیر قابل انكار و تحریف باشند. آنچه كه حقانیت انبیاء و اولیای سابق و كلام خدا را هم حجّت می كند وجود عینی این خداپرستان در میان مردم است. یك مؤمن مبتدی در میان مردم قدرت حجیّت بیشتری دارد تا همه انبیاء و اولیای سابق در تاریخ. بهمین دلیل همواره میزانِ ایمانِ بشر وجود امامان زنده است در درجات امامت. پس حجت های عینی و نهائی و غیر قابل انكار خدا بر روی زمین كه علاوه بر دین، حجت عقل و وجدان بشر هم هستند سائر انسانهای مؤمن و عارف می باشند تا مردمان نگویند كه: نمی دانستیم، تردید داشتیم و … و یا اینكه: نمیتوانستیم و اصلًا عملی نبود و … این حجتها نشان می دهند كه راه دین و خرد هم عملی است و هم درست است و هم تنها راه سعادت است و هم آسانترین راه زیستن است. اینست دلیل هائی كه از وجود این انسانها بر می خیزد و همه راههای انكار و خود – فریبی و شك را می بندد. پس در واقع اینان حجتهای دین و عقل و سعادت و عزّت و تكامل بشریت هستند. معنای امام هم چیزی جز این نیست. هر مؤمنی به درجه ای نقش امامت را در روابط اجتماعی خود ایفا می كند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۷۳


به لحاظ تاریخی دوره آخرالزمان همان قوس صعود و عرصه رجعت بسوی خداست که در ذات هستی رخ می دهد و مصداق اناالیه راجعون می باشد و این رجعتی ذاتی و جبری در انسان نیز می باشد. یعنی دوره شش هزار ساله از هبوط آدم تا خاتم (حضرت محمد ص) همان دوره نزول است که با ختم نبوّت به کمال رسیده و زان پس دوره صعود و رجعت هستی بسوی پروردگار است که اینک در آن واقع شده ایم که همان دوره امامت است. دوره نزول همان دوره پرستش خدای آسمان است که خبرش بواسطه انبیای الهی به بشر رسیده است و در دوره صعود که نبوّت ختم شده است عصر امامت به معنای خدای خودی است که بواسطه خودشناسی در رابطه با امام ممکن می شود. آن دوره خبر ( نبوت ) بود و اینک دوره «اثر» است و گوئی که خداوند از آسمان به زمین آمده است و لذا نیازی به رسولان نیست. این همان قیامت به معنای قلمرو لقاءالله است. در این دوران عقل و معرفت نفس به جای وحی و نبوت قرار گرفته است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۷


راز تنهائی مؤمنان آخرالزمان

در آخرالزمان یعنی دورانی که ما زندگی می کنیم هر مؤمن حقیقی و مخلص و هر عارف با تقوائی جبراً در تنهائی و بیکسی محض زندگی می کند و هر چه که پاکتر و خالص تر شود تنهاتر می گردد و حتی عزیزانش ترکش می گویند و به شاگردان و مریدانش نیز هچ امیدی نیست و دارای هیچ ارادت و باور یقینی نیستند. آیا می دانید چرا؟ زیرا راه و رسم مخلصان در هر عصری کاملًا به عکس راه و رسم عامه مردمان و نظامهای حاکم است و همچون شنا کردن درمسیر خلاف جریان است. و مردمان نیز همواره از راه و روش اکثریت پیروی می کنند و ارتباطشان با مخلصان و اولیای خدا در حدّ نیازهای مقطعی است. دلیل دیگر این تنهائی مسئله ای متافیزیکی می باشد و آن واقعه غیبت امام زمان است. غیبت امام زمان فقط بمعنای غیبت یک فرد انسانی نیست بلکه بمعنای غیبت امر ولایت و امامت و ارادت و ایمان خالص و معرفت توحیدی است. و چنین امری به هر درجه ای در هر انسان مؤمن دیگری هم رخ دهد از چشم عقل و دین مردمان پنهان می ماند و با هزار حجت آشکار هم ذره ای بر باور آنها افزوده نمی شود و بلکه حداکثر منشأ تهمت و عداوت می گردد و جانشان را در خطر قرار می دهد. همانطور که علی (ع) چنین واقعه ای را در تاریخ پیش بینی کرده است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۴۷


مردم پرستی دنیوی کفر است ولی مردم پرستی دینی موجب نفاق است در حقیقت این هر دو دسته، مردم را نمی پرستند بلکه میخواهند که بواسطه مردم پرستیده شوند ولی مردم هرگز فریب نمی خورند زیرا خداوند محیط بر آنها است. اگر انبیاء و اولیاء مورد تمجید و تقدیس مردم هستند به دلیل عشق واقعی آنان به نجات مردم است و همین عشق اساس نبوت و امامت آنهاست.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۶۵


انسان بمیزانی که بسوی تقوا و اخلاص در دین میرود تنهاترمی شود زیرا دیگران در حضور او رسوا می شوند و می گریزند. این تنهائی همان امامت است و از همین رو امام تنهاترین انسان و غایب از همگان است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۶۹


اصول دین چیست؟

متاٌسفانه بسیاری بر این گمان هستند که دین عبارتست از نماز و روزه و خیرات و حجّ و امثالهم. درحالیکه اینها فروع دین هستند. «فرع» به معنای میوه و ثمره و معلول است که بطور طبیعی از اصل یک واقعه ای رخ می نماید. اصول دین دو جنبه دارد: عملی و اعتقادی! اصول اعتقادی دین ما همانها هستند که همه می دانیم یعنی توحید و نبوّت و معاد و عدل و امامت . اینها جنبه ذهنی و احساسی دین است و امری درونی و نامرئی است. و اما اصول عملی دین همانهائی هستند که اکثر ما از یادشان می بریم و عبادات (نماز روزه و ..) را همان اصول عملی دین می پنداریم. در حالیکه عبادات محصول ثانویه عمل به اصول دین هستند و اموری کاملًا شخصی و معنوی محسوب می شوند. و امّا اصول عملی دین چیست؟ صداقت، قناعت، سخاوت، صبر، عفّت، ادب، خویشتن داری، محبّت، رزق حلال، دوری از زنا، و ربا و ریا و … اینها همان اخلاق فطری بشرند و ارکان همه مذاهب حقّه الهی می باشند. انسان به میزانی که این اصول را در زندگی روزمره به فعل در می آورد به باور قلبی اصول اعتقادی دین می رسد و به تدریج عبادات که میوه های وجود یک مؤمن هستند بصورت نیازی روحانی آشکار می شوند که جملگی قلمرو پرستش پروردگارند. در واقع اصول عملی دین موجب تقرّب انسان به خداوند شده و این تقرّب موجب پرستش می شود و نماز و روزه و انفاق و جهاد و ابلاغ معارف دینی پدید می آیند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۶۹


امامت به معنای عرصه نزول خداوند از عرش بر دل بنده ای می باشد و این نزول چند هزار سال به طول انجامید و در ظهور اسلام محمدی کامل شد و دیدیم که دین محمد نیز نه از نژادش (پسر) که از دخترش جاری شد و امامت آخرین مجرای توحید بر روی زمین گردید. و نیز دیدیم که اولین امام نیز برای زن و فرزندش نان به خانه نمی آورد. و آنگاه کسی به نام حسین که پدرش در خانه هاجر به دنیا آمده بود با تمام اهل و عیال و یارانش از خانه پدری خود روی گردانید و همه را در کربلا عاشقانه ذبح نمود و نیز هاجری دگر و برتر بنام زینب.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸۰


قربانی هاجر و ابراهیم پس از قربانی کردن عشق زناشویی همانا قربانی کردن پسرشان به عنوان نژاد بود. و خداوند برای این قربانی همه گوسفندان تاریخ را قربانی کرد. قربانی ابراهیم بخشوده شد زیرا در دل ابراهیم تردید بود ولی نه در دل هاجر که در یقین اسماعیل آشکار است که اسماعیل نه فرزند ابراهیم که فرزند هاجر اسات همانطور که علی (ع)، حسن و حسین و زینب را فرزندان فاطمه می نامید و این سرّ امامت است. مردان عاشق مولد پیامبرانند و شجره انبیاء را به بار آورده اند ولی زنان عاشق مولّد امامانند. همانطور که همسر همه امامان ما عاشقشان بوده و شوهر خود را خواستگاری کردند بجز همسر امام حسن که امامت در او ادامه نیافت. بدینگونه دریایی از اتهامات ناحق به امام حسن (ع) منتفی می شود.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸۰


امامت

فلسفۀ ختم نبوّت

طبق معارف قرآنی و شیعی می دانیم که کمال نبوّت همان امامت است همانگونه که ابراهیم (ع) در کماال نبوتش پس از ذبح اسماعیل به امامت رسید. از میان هزاران نبی فقط انگشت شماری به امامت رسیدند. امامت در یک کلام به معنای وحی وجودی و رابطه بی واسطه با خداوند است از طریق دل خویشتن. به همین دلیل امامان ما جملگی مدعی بودند که بارانداز رسالت همه انبیای الهی هستند۰ به همین دلیل علی (ع) خود را قرآن ناطق یا زنده می خواند و کلامش و افعالش تماماً از خداوند بود این همان توصیف عبادالله مخلصین در قرآن است و به معنای حضور خدا در وجود انسان کامل است و لذا علی (ع) سینۀ خود را عرش خدا و تن خود را کرسی او می نامید در واقع وجودش بیت الله بود. و این امامت به معنای کمال و ختم نبوت است. زیرا نبوت همانطور که در لغت به معنای خبر آوردن است امامت به معنای تحقّق این خبر می باشد. آن خبر خدا بود و این اثر و حضور اوست و لذا دیگر نیازی به خبر آوری نیست. پس این بدان معنا نیست که دیگر هیچ نبی و رسولی نخواهد آمد بلکه به این معناست که هیچ نبی و رسولی از نبوّ ت محمدی فراتر نخواهد رفت و نبوّت محمدی و شریعت و معارف او به مثابه بارانداز همه نبوّت هاست به همین دلیل حلال و حرام دین او تا قیامت بر قرارند. معنای دیگر «ختم» همانا مهر و نشان است و از این لحاظ بدان معناست که هر

نبوت و رسالتی برحق پس از ایشان بایستی دارای همین مهر و نشان باشد و تصدیق کننده همان احکام و معارف. یعنی هیچ نبوّت و مذهبی برحق پس از ایشان نمی تواند ملغی کننده اصول و احکامی واجب از اسلام محمدی باشد و محکمات قرآنی تا قیامت بر قرارند و فقط متشابهات بر حسب دورانها تغییر می کند یعنی همه مذاهب و رسالتهای حقّه پس از ایشان فقط احیاء کننده و تصدیق کننده این دین هستند که در غایت به امامت می رسند که مکتب عرفان عملی است. در طول تاریخ اسلام شاهد ظهور مردان بزرگی بوده ایم که صاحب الهامات و کرامات عظیم بوده اند که به مثابه ظهور درجاتی از نبوت و امامت است که بدون ظهور این مردان خدا دین خدا و معارف الهی به فراموشی مبتلا می شد. رسول اکرم (ص) نیز می فرماید که: «در آخرالزمان مؤمنان امت من در نزد خدا مقامی برتر از انبیای پیشین دارند و زین پس فقط رهروان معرفت نفس به حقایق دین من نائل می آیند» و این همان جریان ولایت وجودی و امامت به مثابه ختم نبوّت جبرائیلی است گویی اینک جبرئیل در وجود مخلصان با آنان سخن می گوید. بنابراین نبوّت هرگز به پایان نرسیده و بلکه باطنی شده است. و اتفاقاً عمومی و جهان شمول گردیده است و این معنای کمال نعمت خداوند در دین محمد است. در زندگی بسیاری از علما و عرفای اسلامی شواهدی گزارش شده که دال بر حضور ملائک و وحی به اَشکال

متفاوت است و نیز گز ارشهایی که دال بر انواع و درجاتی از معراج است و این از برکات جهانی دین محمد است. پس واضح است هر کسی که مدعی نبوّت و رسالتی الهی باشد که اصول و محکمات دین محمد را خدشه دار سازد بدون تردید کذّاب است و رسوا خواهد شد مثل بسیاری از داعیان نبوت های استعماری در سده های اخیر در جهان اسلام.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸۲


اصول عرفانی اسلام

توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت را پنج رکن دين اسلام و تشیع نامیده اند. اين ترتیب به لحاظ نظری و منطقی و باور ذهنی مناسبت دارد که از باور به وجود وحدانی خداوند به باور به رسالت انبیاء و سپس واقعه قیامت و معاد و سپس رسیدن به قلمرو عدالت و نهايتاً درک وجود امام به عنوان کمال اسلام است که مذهب شیعه می باشد. و اين اسلام اعتقادی است. ولی در قلمرو دين عملی اين روند کاملًا معکوس است. يعنی انسان اول بايد امام را بیابد تا به قلمرو ايمان وارد شود. در رابطه با امام پا به عرصه عدالت وجودی می گذارد و از ستم می رهد و عادل می شود. و سپس به معاد قیامت خود در اين دنیا میرسد تا حساب پاک شود. سپس به تمام نبوت وجودی میرسد و صاحب رسالت در دين می شود و آنگاه به تقرب الی الله و فنای در ذات می رسد که مقام توحید است. و اين همان مقام امام و امامت است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۰۱


امام از نگاه جامعه در دوران غیبت

او به لحاظ هويت حزبی به معنای واقعی کلمه حامل و رهبر حزب الله است که به لحاظ کمّی کوچکترين حزب روی زمین می باشد که اعضايش از تعداد انگشتان دست تجاوز نمیکند. ۷- به لحاظ میزان و نشانه هائی که در چشم مردمان می تواند حجت هائی معرف مقام وجودی او باشد هیچکدام از ويژگیهای مذکور نیست بلکه همان پديده ای است که به لحاظ تاريخی عامه مردمان را به تصديق قلبی واداشته است و آن کرامات و شفاعتهای طبیعی وجود اوست و بصورت جسمانی و روانی و ظاهری و باطنی درک می شود. و حتی شقی ترين و منکرترين مردمان هم باطناً ويژه بودن و خارق العاده بودنش را احساس و درک می کنند و اتفاقاً کافرترين انسانها برای اتمام حجت از وجود او معجزاتی واضح تر می بینند تا خداوند حجت را بر ايشان تمام کرده باشد و هیچ جای انکار نداشته باشند. زيرا همواره کافران در طول تاريخ برای تصديق حقانیت مردان حق معجزات آسمانی می طلبند و عموماً پس از ديدن اين معجزات کافرتر می شدند و آنرا به حساب چشم بندی و سحر و جادو می گذاشتند. يکی از خصوصیت منحصر بفرد امام اينست که هر کسی با يکبار ديدارش ديگر هرگز نمی تواند او را فراموش کند و حتی لحظه ای از ذهن خود بزدايد. اين حضوری الهی در قلوب مردمان است و بزرگترين نشانه امامت در جنبه باطنی است. ۸- و آخرين ويژگیی زندگی امامان اينست که جملگی شهید می شوند مخصوصاً بدست يا اراده يکی از نزديکترين کسان خود که بیشترين محبت و کرامت و خدمت را از او ديده اند. امام شهید عشق است. مؤمنان مخلص آخرالزمان جملگی در قلمرو امامت قرار دارند و به درجه ای امامان جامعه خود محسوب می شوند و به درجات متفاوت دارای اين ويژگیها هستند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۸۳


یک آسیب شناسی ملّی

(به بهانه سال مولانا)

براستی که عشق مولانا– شمس تجلّی عشق محمد– علی در قوم ايرانی بوده است. و عجبا که در اين همايش مذکور که کمترين خبر و اثری از اين رابطه که کارگاه توليد مثنوی و غزليات شمس است نبود و تلاش شد که مولوی به عنوان يک فرد مورد مطالعه و تحقيق قرار گيرد و شمس نيز بعنوان فردی ديگر. در حاليکه اين قرآن فارسی محصول عشق عرفانی بين اين دو اوليای خداست و اين معنائی جز واقعه امامت ندارد که در فرهنگ ما موسوم به رابطه مراد و مريد است. اين غفلت و انکار بدان معناست که ما تا چه حدی از حق امامت که روح تشيع است غافليم و امامت را يک واقعه فردی می پنداريم و اين نگرش هر چه باشد شيعی نيست. اگر حق و اسرار و معارف رابطه مولانا و شمس درک نشود از مجموعه آثار مولوی جز افکار ضالّه دريافت نمی شود و از امامت نيز جز کيش شخصيت فهم نمی گردد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۸۵


در اسلام و خاصّه تشیع خداوند در جهان است و هر موجودی نشانه ای از اوست و مظهر صفتی از اوست و امّا وجود انسان مؤمن مخلص مظهر ذات یگانه و عرش اوست. و این همان رازامامت است. ولی عمده مردمان عامی و بلکه بسیاری از ملایان مذاهب و حتّی علمای دین در سراسر جهان و حتّی در جهان اسلام و تشیع هنوز هم حامی خدای نابوده اند و لذا دشمن قسم خورده هر مؤمن و عارف و امام زنده می باشند و بهمین دلیل در همه جای تاریخ پیامبران خدا دشمنی شقی تر از این حامیان خدای نابوده نداشته و بدست همانها شکنجه ها شده و گاه به قتل رسیده اند. کافران منکرِ وجود خدا نیستند بلکه او را در جائی بسیار دور می دانند و مدعی ارتباط مستقیم با اویند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۳


صراط المستقیم چیست؟

می دانیم که سوره حمد درب ورود به قرآن است و بقول حضرت رسول اکرم (ص) حامل عصاره قرآن نیز هست همانطور که محور نماز است. در این سوره می گوئیم که: « خدایا فقط تو را می پرستیم و از تو یاری می جوئیم که ما را به صراط المستقیم رهنمون شوی. « در این آیه به ضمیر « ما » سخن می گوئیم و نه من. پس « من » یک همراه دارد همانطور که باز در قرآن می خوانیم که انسانها دو تا دو تا بسوی بهشت می روند همانطور که بسوی دوزخ. و این همان امر ولایت و امامت است چه در وادی هدایت و چه ضلالت همراه امام هدایت یا امام ضلالت. پس از آیه صراط المستقیم می گوئیم که ما را درسمت « نعمت »خود قرار ده. و نیز می دانیم که منظور از نعمت الله « همان اولیای هدایت هستند که در قرآن بارها ذکرشان رفته است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۷


فرق نبی و امام

کمال نبوت امامت است و هر امامی دارای مقام نبوّت هم بوده است. این واقعه را در قرآن بوضوح درک می کنیم درباره انبیای اولوالعزمی که به کماال نبوّت و امامت رسیده اند مثل حضرت ابراهیم (ع) و موسی (ع) و محمد (ص). این سخن از پیامبر اسلام است که « غایت نبوت آغاز امامت است » خداوند با نبی اش از بیرون سخن می گوید و با امامش از درون. اینست که امام را عرش خدا گویند. امامت همان نبوت باطنی است و خدا از درون وجودش با او سخن می گوید و از این مقام است که سخن « خودشناسی – خداشناسی » پدید آمده است. و اینست معنای کمال نعمت و کمال دین که در واقعه غدیرخم از آن سخن رفته است که سرآغاز امامت و پایان نبوّت است. و اینست که امروزه هر کسی می تواند از طریق معرفت نفس امامت وجودش را دریابد و به امام برسد. بنابراین مسئله فرق و تفاوتِ درجه بین نبی و امام امری منتفی است. و لذا دعوای بین اهل شریعت و طریقت در اینکه آیا پیامبر اسلام برتر است یا علی (ع) نیز دعوائی مهمل و جاهلانه است زیرا پیامبر اسلام می فرماید « من و علی نور واحدیم ». « هر کجا که من بودم علی بود و هر چه که من دیدم علی دید. علی جمال باطن من است و آن نوری است که همه انبیاء بواسطه اش نبوت یافتند … ».

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۰۶


و استمرار امامت و عمومی شدن نبوت و خودی شدن وحی در وادی معرفت نفس که قلمرو دیدار خدا در همین دنیاست و آن پیدایش عرفان اسلامی است که سلطانش علی (ع) است. و این بمعنای پائین آمدن خدا از عرش است و جایگزین شدن او در وجود یک انسان. همانطور که علی (ع) می فرماید « دل من عرش خداست و تن من کرسی اوست و خدا جز در وجود من پرستیده و شناخته نمی شود. » این واقعه حقاً برتر از معراج انبیای الهی می باشد. بجای اینکه انسان به آسمان برود خداوند به زمین آمده است و اینست معنای ختم نبوّت و آغاز آخرالزمان و قیامت و امامت. اینست راز قبله مسلمین و حکمت تغییر قبله از بیت المقدّس به خانه کعبه که محلّ ولادت علی (ع) است که بمعنای خروج خدا از خانه خویش است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۰۷


۱۸ -محمد (ص) از خود هستی زدائی کرد و علی هم از خود زمان زدائی کرد. محمد از خودش « بود » را زدود و علی هم « نبود » را. محمد فنا شد و نبوّت ختم گردید در کمالش. و علی بقای جاوید یافت در عالم خاک (فضا) و امامت آغاز شد و بوتراب (پدرخاک) شد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۳۲


فاطمه محدّثه بود یعنی کسی که خداوند بلاوقفه از زبان او سخن می گفت. و این مقامی فراسوی نبوت و وحی می باشد و بلکه فراسوی امامت. درست به همین دلیل پیامبر اسلام (ص) هر روز صبح به مسجد در نمی آمد الّا اینکه اول به حضور فاطمه برسد و دستش را ببوسد. می دانیم که آن حضرت بسیاری از مسائل شرعی و علمی را به فاطمه (ع) رجوع می دادند. و میدانیم که فاطمه را مادر خود می نامید یعنی زاینده نبوت خویش. و می دانیم که علی (ع) نیز فرزندان خود را به فاطمه ملقّب می نمود (فرزندان فاطمه). و چنین نسبت ها و القابی در کلّ تاریخ بشر بی سابقه بوده است آنهم برای یک زن آنهم در سرزمین عربستان که زنان را چون حیوانات خرید و فروش می کردند و مازاد تولید را زنده بگور می نمودند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۶۸


همانطور که در دهها حدیث آمده است که وجود اولیای خدا و مخلصین به مثابه دربهای جنّت است. در قرآن کریم نیز آمده است که برخی از مؤمنین اولیای برخی دگرند و این همان معنای امامت است. پس لزوماً نیازی به امام مطلق آخرالزمان نیست که تحت ا راده و اطاعت او باشیم. بلکه او امام آخرین و کامل امامت است که در کمال این راه صلوة رخ مینماید. همانطور که بقول رسول اکرم (ص) دیدار دو مؤمن به مثابه دیدار خداست لذا صلوة هم محصول رابطه دو مؤمن مرید است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۱


حقّ امام

حقِّ امام یعنی حقِّ حضور و ظهور خدا در بشر! این همان معنای خلافت انسان برجای خداست که مقصود خدا از خلقت انسان می باشد. پس اگر دین خدا در امامت به کمال رسید و نبوّت را ختم کرد عین حقّ انسان در جهان است. چرا که هر بشری چه کافر و چه مؤمن ذاتاً در عرش خدائیت ذات خویشتن است زیرا صورتش از صورت خداست و روحش از روح خداست. پس این حقّ اوست. و امامت حقّ مطلقۀ انسان در جهان می باشد. پس دین اسلام و تشیعتنها دینی است که آرمان ذاتی بشر را محقّق ساخته و راه و روش رسیدن به آن را نمایانده است که در دریائی از ادبیات وحکمت عرفانی در جهان اسلام تبیین گردیده است. امام حقّ انسان است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۶


فلسفه امامیه

بنظر ما بامسمّی ترین نام دین اسلام و مخصوصاً تشیع بعنوان یک مذهب و مکتب ویژه همانا « امامیه » است چرا که نه تنها همه فرقه های شیعه را در برمی گیرد و ذاتشان را مدّنظر قرار میدهد بلکه حتی مذهب تسنن را هم مخاطب قرار میدهد زیرا این شعبه از اسلام و بانیانش جملگی بر اصل امامت به معنای امام اعتراف دارند و مسلمان بی امام را کافر می دانند و تقریباً اکثر احادیث مربوط به حقّ امام را با تفاسیر خاصّ خودشان تصدیق می کنند و واقعه غدیر خم را هم کلا قبول دارند همانطور که بانیان نخستین فرقه های اصلی اهل سنت به لقب « امام » خوانده می شوند مثل امام حنفی و امام شافعی و امثالهم.

در حقیقت تنها ویژگی اسلام محمدی با سائر مذاهب همان حقّ امامت است که راز ایمان و هدایت می باشد که علت ختم نبوّت نیز هست. بنظر ما نام « شیعه » واقعاً در شأن این مذهب حقّه نیست و بیانگر محتوای آن نیز نمی باشد. شیعه به معنای « پیرو » می تواند شامل همه مذاهب جهان هم بشود زیرا همه مذاهب به اصل « پیروی » استوارند. و اما مسئله دیگری که علت العلل تفرقه در اسلام و تشیع بوده همانا معضله چند امامی بودن است که براستی یک توهّم و تهمت عظیمی بر پیکره امامت و دین اسلام می باشد مثل شش امامی و هفت امامی و یازده امامی و دوازده امامی و پنجاه امامی و امثالهم. مسئله اینست که در دین اسلام با ختم نبوت و واقعۀ غدیرخم کل دین و ایمان در هدایت مردم منوط و محوّل بر وجود فردی به نام امام گردیده است که بدون وجودِ حی و حاضرش و بدون اطاعت بی چون وچرائی از او ایمان ممکن نیست. بنابراین مسلمان امامیه در واقع در زندگی خود فقط یک امام دارد و لذا معضله چند امامی بودن دال برعدم درک اصل

این حقیقت است. به همین دلیل آنان که به تعداد امامان پافشاری می کنند جملگی در راه و رسم عمل زندگی کمابیش یکسان هستند در حالیکه در ادعاهایشان بطرزی جنون آمیز تا سرحدّ قتال و نابودی همدیگر به پیش می روند. هریک از امامان صدراسلام درعصر خودشان امام عده ای ازمؤمنین بوده اند. لذا همه مومنان واقعی همواره تک امامی بوده اند. و ماجرای غیبت امام دوازدهم

دال بر این واقعیت بوده که دیگر مؤمن در میان نبوده و کسی نیازمند هدایت آن حضرت نیز نبوده است که این امر در هر زمانی می تواند مصداق یابد.

در قرآن کریم نیز آمده که برخی از مؤمنان اولیای برخی دگرند. و این همان امر اطاعت است که همواره جاریست. بنابراین مؤمنان سلسله مراتب امامت هستند که البته سلسله مراتب امامان را پدید می آورند که در رأس همه این امامان آن امام مطلق و کامل قرار دارد. پس هر امامی در هر درجه ای از کمال امام مؤمنین خاص می باشد که قادر به درک و اطاعت از وی می باشند. این واقعیت درباره امامان صدراسلام نیز مصداق دارد. فی المثل مگر در عصر حیات امام اول براستی چند نفر تحت ولایت آن امام بودند. تا آنجا که در تاریخ درک می کنیم آن حضرت در ایام آخر عمرشان در تنهائی کامل قرار داشت و جز اهل بیت او گویا دیگر کسی وجود نداشت و همان چند نفر مثل عمار و مالک اشتر نیز شهید شده بودند. طبق روایات در دوره غیبت همواره حداکثر چهار نفر مؤمن مخلص هستند که در ایمان و ارادت و هدایت مستقیم شخص امام کامل قرار دارند و نه بیشتر. غیبت امام از جهل و غفلت مردمان است و دالّ بر زنده یا مرده بودن و حضور یا عدم حضور جان آنان نیست. و اما امام یک مؤمن مسلمان همواره علی است و لذا همه امامان بعد از ایشان علیین (علی ها) هستند. همانطور که امام صادق (ع) می فرماید که همه ما علی هستیم. این بدان معناست که هر امامی در هر دوره ای بایستی به درجه ای جامعِ فضائلِ علمی و دینی علی (ع) باشد یعنی علی (علی) نه تنها امام اول بلکه اسوه امامت است و هر امامی در هر عصری قیامتی از قامت اوست و درجه ای از ظهور علییت اوست و در هر عصری جنبه ای از حقّ او امکان ظهور می یابد همانطور که همه یازده فرزند علی (ع) هر یک به مثابه ظهور و جهی از وجود او بودند و جمعاً مترادف ظهور کامل علی (ع) محسوب می شوند که یازده وجه وجود امام را به اثبات میرسانند که غیبت نیز یکی از این وجوه می باشد. واقعیت تجربی هم نشان می دهد که امروزه نیز کسی که امام زنده ای ندارد که تحت ولایت او باشد به امامان صدر اسلام

هم هیچ ارادت و محبتی نمی تواند داشت جز از راه وراثت و تقلیدی بی مایه که هیچ اثری در کیفیت زندگی او ندارد. امامت یعنی ارادت بی چون و چرا! و کسی که چنین وضعی را نسبت به یک امام مؤمن دیگری به مثابه امام تجربه و درک نکرده است در واقع از شیعه گری هیچ درک و حس و باوری ندارد و در واقع از قلمرو ایمان به معنای خاصِّ قرآنی و اسلامی اش خارج است حتی اگر بقول پیامبر اکرم (ص) همه احکام شرع را مو به مو انجام دهد. از کذب بودن ادعاهائی که درباره تعداد امامان در تاریخ وجود داشته است همین بس که فی المثل از میان همین دوازده امام مشهور اکثریت قریب به اتفاق مردم فقط یکی دو را واقعاً امام می دانند و مابقی تعارفی بیش نیست. این بدان معناست که مثلا برخی از شیعیان علوی هستند برخی حسینی و برخی جعفری و برخی هم مهدوی و … . این واقعیت نشان میدهد که امامت که توحیدی ترین وجه دین است همواره دارای ذاتی واحد است و هیچکس نمی تواند دارای بیش از یک امام باشد همانطور که نمی تواند دارای بیش از یک پیامبر باشد. و این امری قلبی است هر چند که به لحاظ ذهنی حقانیّت همه پیامبران و امامان تصدیق می شود که این امری صرفاً منطقی و روایتی و تاریخی و عاریه ای است و بقول علی (ع) وجه عاریه ای دین است که بی ریشه ترین دین هاست. همانطور که خدا یکی است امام هم همواره یکی است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۷۶


غدیر خم – خمخانۀ عشق هاهوتي

« غدیر خم » چشمه یا برکه و یا کلاته ای بین راه مکه و مدینه بود که حضرت رسول در بازگشت از آخرین حج خود در آن محل توقف نمود و وصی دین خود یعنی علی (ع) را به مسلمانان معرفی فرمود. این روایت تاریخی مسلّمی است که درباره غدیر خم از همه مورّخین و راویان شیعه و سنّی تصدیق شده است. خطبه غدیریه کاملترین خطبه ای از پیامبر اسلام است که به تمام و کمال در تاریخ باقی مانده و بخشی از بدیهی ترین حدیث نبوی محسوب می شود که عمده ترین جنبه از معارف بنیادین امامیه را پدید آورده است که گزیده هایی از این خطبه ها را که برخی در محلّ غدیر خم و برخی دیگر در بین راه روایت شده است در اینجا نقل می کنیم: « من شهر علم هستم و علی دروازه آن است. هر که را من مولایم بعد از این علی مولاست. علی نور معرفت است، علی مماس بر ذات خداست، علی رهبر اولیای خداست، علی پیشتاز هدایت است، علی بعد از من صاحب اختیار همه مؤمنان است، علی کلمه ای است که پرهیزگاران آن را فرا می گیرند، علی مخزن وحی من است، علی بر پاکنند قیامت است، علی و من نور واحدیم، هر چه من شنیده و دیده ام او هم شنیده و دیده و هر کجا که من بوده ام او هم بوده است، علی با حق است و حق با علی است، علی به هر سو گراید حق هم به همان سو گراید، علی تقسیم کننده بهشت و جهنم است، علی نور باطن همه انبیای الهی بوده است، علی راستگوترین انسان است، علی میزان انسان است، علی وارث علم همه انبیای الهی است علی جدا کننده حق از باطل است، علی بهترین انسان است و هر که به این امر معتقد نباشد کافر می شود، علی مورد امتحانی از جانب پروردگار قرار گرفت که هیچ بنده ای به آن امتحان نمی شود، علی آن جوانمردی است که در معراج دیدار نمودم، معراج من فقط برای شناخت علی بود، خداوند بر علی نماز می گزارد … ». در حقیقت علی (ع) بر اساس این سخنان رسول بسیار بیشتر از یک وصی معرفی می شود. در این سخنان تازه می توان به مقام هاهوتی خودِ حضرت رسول پی برد زیرا کسی که وصی اش این است پس خودش کیست. این است که قیاس محمد و علی در معارف امامیه مثل قیاس خورشید و ماه است. در این خطابه هاحقّ امامت است که آشکار شده و راز ختم نبوّت و کمال دین و مطلق نعمت خدا بر بشریّت عیان گردیده است. در اینجا امامت عین واقعّه قیامت کبری و عرصه لقااء الله می باشد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۰


واقعۀ دیگری که در حاشیه این بیعت بطور خصوصی تر رخ نمود این بود که علی (ع) بیعت کنندگانش را از میان مؤمنان واقعی دو به دو به بیعتی مضاعف دعوت نمود و آنان را برادران حقیقی نامید و وصی و وارث در دنیا نیز قرار داد. این به مثابه جاری شدن امامت در سطح نازلتری بود که در قرآن کریم هم مذکور است که « برخی مؤمنان اولیای برخی دیگرند » و این همان سنت امامیه در دوران غیبت امام در طول تاریخ است این همان سنت مراد و مرید درعرفان اسلامی است که نور امام را در این رابطه آشکار می سازد. در واقع علی (ع) بلافاصله سلسله مراتب امامتش را در میان مریدانش جاری نمود و نور امامت و معرفت و هدایت از طریق همین مریدانش در کلّ تاریخ از شرق تا غرب عالم اشاعه یافت که برخی از آنان عبارتند از: سلمان فارسی، کمیل، مقداد، میثم، عمار، بلال، و اویس قرنی که بعداً به این بیعت ملحق شد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۰


امام یا مرجع تقلید

می دانیم که امام یا مرجع تقلید بایستی زنده و در دسترس باشد و گرنه از معنا ساقط است. معضله تقلید از مجتهدین و اهمیّت مرجع تقلید در فرهنگ تشیّع بی تردید ادامه تاریخی همان ارادت به امام حیّ و اهمیّت داشتن یک امام زنده به عنوان اسوه هدایت در دوران غیبت امام زمان است. ولی چرا این مهمترین اصل دین

اسلام و محور تشیّع بتدریج بسوی انقراض می رود اکثراً هم که بر این امر باقی مانده اند دارای هیچ جلوه نورانی و حجّتی عقلانی و معنوی از دین نیستند و در جامعه هیچ اثر خلاقی ندارند و حتّی نوعی تحجّر و قشری گری و گاه خر مقدّسی را تداعی می کنند و اثری منفی بر نسل جوان و مدرن بر جای می نهند و به همین جهت این اصل حیاتی تشیعروی به مرگ است زیرا تقلیدی خودسرانه و گزینشی آنهم فقط در امور عبادی است و نه اصل راه و روش زندگانی. بی تردید هر مؤمن مخلص و صدیق و عالم یا عارفی در درجه ای از امامت قرار دارد و یکی از اوصیای امام و رسول در جامعه است همانطور که قرآن کریم می فرماید که « مؤمنین برخی اولیای برخی دیگرند » و این اتحاد قلوب مؤمنان همان قلمرو پیدایش حزب الله و نور هدایت و شفاعت برای مردم است زیرا « مؤمنی چون به دیدار مؤمن رود خدا را دیدار کرده است ». پس این یک رابطه قلبی و عاشفی و حتّی عاشقانه است و ارادتی روحانی را تداعی می کند و از جنس رابطه مراد و مرید می باشد و نه تقلید صوری از آداب و اطوار و احکام آنهم از راه دور و از روی کتاب و فتوا و آنهم فقط در امور عبادی. تقلید خوسرانه و از روی کتاب ربطی به امامت شیعه ندارد و بلکه اساساً از جنس تقلید اهل سنت از روی کتاب و حدیث و سیرە نبوی می باشد. اگر اطاعت بر مبنای ارادت و ایمان و عطوفت قلبی به مرجع زنده ای نباشد اطاعتی مؤمنانه و شیعی نیست بخصوص اگر فقط مربوط به امور عبادی باشد.

فرق شیعه و سنّی فقط در این امر است. امامت شیعی بایستی منشأ معرفت نفس مرید باشد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۸


از بدو امامت در صدر اسلام تا به امروز هزاران نفر تحت عنوان امام و ناجی و پیامبر از بطن این مذهب خروج کرده و بخشی از مذبذبان این مذهب را با خود خارج کرده و لذا مذهب امامیه خالصانه تر شده و به حقیقت امام خود نزدیکتر گشته و در امام شناسی دقیقتر شده است. در طی همین دو سده اخیر دهها فرقه دجّالی از بطن امامیه پدید آمده که اکثر آنها بواسطه و یا تحت الشعاع دسیسه های استعماری و فراموسونی قد علم کرده اند و بسرعت ماهیت کافرانه و ضدّ دینی خود را افشا نموده اند که از مشهورترین آنها عبارتند از اسماعیلیه آقاخانی بهائیگری و برخی فرقه های درویشی. یکی از ویژگیهای مشترک این فرقه ها الغای شریعت و حتّی انکار اصول دین و مخصوصاً معاد بوده است. عداوت ذاتی پیروان این فرقه ها با اصل دین خدا بحدّی بوده که با گذر یک نسل حتّی ابتدائی ترین فطرت اخلاقی و احکام عرفی هم به نسیان رفته و لذا نسل های آتی بصورت قومی سرگشته و پریشان خودنمائی می کنند که شاهد این نسیان در کشور خودمان می باشیم.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۰


امامت بر خلاف نبوّت حاصل شجره و نژاد و وراثت نیست به همین دلیل امامت در اسلام از دختر پیامبر یعنی فاطمه آغاز شد و بواسطه زنان مؤمنه استمرار یافت به همین دلیل آن فرزندانی از امامان به امامت رسیدند که از زنان مؤمنه بودند و نه لزوماً پسر ارشد. امامت محصول معرفت نفس و سیر و سلوک روحانی در خویشتن است و واقعه ای در ذات انسان مؤمن است و نه از بیرون همچون وحی جبرائیلی. و این صراط المستقیم هدایت انسان بسوی خداست. امامت راه از خود به خداست آنهم خدای خودی و نه خدای آسمانی و اخباری و تاریخی و وراثتی. در هر عصر یک امام صامت و خاموش و غایب هست و امامانی ناطق و حاضر و زنده که طبق حدیثی از امام صادق (ع) با مردم سخن می گوید. اینان آئینه امام غایب هستند و آن حجت هائی که مردمان بدان آزموده و هدایت یا گمراه می شوند و انتخاب می کنند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۲


چگونه کسی به امامت میرسد!

کسی که نمی تواند دروغ بگوید. کسی که نمی تواند دوست نداشته باشد. کسی که نمی تواند کینه ورزد. کسی که همواره پا بر دل خود می نهد. کسی که هرگز به پول نمی اندیشد. کسی که هرگز از کسی نمی هراسد. کسی که همواره بین خود و دیگری دیگری را ترجیح می دهد. کسی که در هر دعوائی خودش را محکوم می کند. کسی که جز خود علّتی برای سرنوشت خود نمی یابد. کسی که برای خودش چیزی نمی خواهد. کسی که خود را مسئول همه بدبختی های دیگران می داند. کسی که با منّت کشیدن خدمت می کند.

کسی که بواسطه محبّت خود تک و تنها می شود زیرا کسی را یارای تحمل محبّت او نیست. کسی که قبل از مرگش با شوق کامل برای مردن آماده است و جز قبر خانه ای ندارد و بدنش قبر اوست و غار اوست و راز غیبت اوست.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۳


علّیین شجره ای از مخلصین در دین هستند که محل علم لدّنی و حکمت الهی و عرفان حق هستند و اسرار خلایق را می دانند و امام مؤمنان و نیکوکارانند و نور هدایت سالکان معرفت. به لحاظی اسوه های انسان کاملند در علم و دین. در روایت شیعی آمده است که در روز قیامت کاروانی بغایت طویل از بار کتاب وارد می شود که کتاب علی است. این کاروان کتاب همان کتب علم علی واران تاریخ است که حامل علم حضوری هستند. علّیین شجره امامت در درجات گوناگون و اعصار و اقوام متفاوت است: لائوتزو، بودا، پارمنیدز، سقراط، ادریس، اسماعیل و موسی و عیسی و علی و سلمان و حلاج و شمس و … اینان عاشقان معرفت الله و عبادالله المخلصین هستند که اراده و کلام و کردارشان همه از خداست. اینان خلفای خدا بر روی زمین هستند و آستانه حضرت دوست. عاشقان محض معرفت برای معرفت در درجات گوناگون و تحت عناوین و مذاهب گوناگون بر روی زمین در هر قومی از مظاهر آیات کبیر خدا بر روی زمین هستند و سخنگویان توحید و شکافندگان علم حقیقی و بانیان و رهروان حکمت الهی. اینان فصول امّ الکتاب هستند منتهی کتابی که سخن می گوید. اینان جمال « امّ» هستند و بستر امامت.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۴


خودشناسی و امام شناسی

در معارف امامیه صدها سخن وجود دارد که معرفت نفس و امام شناسی و خداشناسی را امری واحد معرفی می کند و مترادف با صراط المستقیم هدایت می سازد. درباره رابطه خودشناسی و خداشناسی سخن فراوان گفته ایم ولی آیا چه ربطی به امام شناسی دارد؟ امام کیست؟ امام انسانی است که به امّ نفس خود رسیده و ملحق به ذات خویشتن و لذا مظهر یگانگی و توحید است. پس امام در واقع یک سالک به مقصد رسیده در وادی خودشناسی است که این مقام را یا بواسطه نصّ امامت داراست و یا بواسطه سلوک عرفانی حاصل نموده است و اینست که به لحاظ مقام وجودی امام همان عارف واصل است. و لذا فقط چنین انسانی می تواند مربی و مراد سائر ساالکان این وادی باشد. پس واضح است که آدمی بمیزانی که خودش را می شناسد و در راه سلوک باطنی قرار دارد امامش را که کمال این راه است درک می کند و تصدیق می نماید. درست به همین دلیل است که پیامبر اکرم (ص) می فرماید که «فقط رهروان معرفت نفس قادرند که به حقایق دینی من نائل آیند» و اما عالیترین حقیقت دین محمد همان امامت است که در ظهورآخرالزمانی کل دینش را به عرصه ظهور میرساند. و لذا آن تعداد سیصد و اندی نفر که یاران و مریدان اولیه امام زمان هستند جملگی عارفانند و به نور عرفان قادر به درک و تصدیق نور امامت می باشند زیرا خودشان نیز به درجه ای این نور را دارا می باشند و صفات امامت را درک می کنند. اینکه گفته شده که نخستین و شقی ترین گروهی که در مقابل ظهور امام زمان انکار می کنند گروهی از سادات آل محمد هستند بدان معناست که گروهی از مسلمانانی که در مسلمانی خود تردیدی ندارند ولی اهل معرفت نفس نمی باشند و لذا امام را درک نمی کنند و دعوی او را انکار می نمایند و با او می جنگند و هلاک می شوند. پس مهمترین عامل آمادگی برای ظهور آن حضرت همان معرفت نفس است.


دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۶


خودشناسی و امامت

خودشناسیِ دین تنها راه شناخت یقینی توحیدی و وجودی خداست زیرا خداوند در نزدیکترین موجود عالم به بشر یعنی خودِ نفس بشر درک می شود. در عرفان اسلامی و حکمت شیعی در این باره هزاران حدیث و معنا و اشاره بر مبنای عقل و قرآن و احادیث وجود دارد و این امر از بدیهیات مذهب امامیه است که مهمترین تمایز و ویژگی این مذهب نیز می باشد. و اما خودشناسی چه ربطی به معضلۀ امام و امامت و امام شناسی دارد؟ می دانیم که امام به مثابه خلیفۀ خدا بر روی زمین و طبق کلام مشهور علی (ع) محل تجلّی ذات پروردگار است که دلش عرش خدا و بدنش کرسی اوست. در واقع امام انسانی است که خدا را در خودش یافته و حاضر ساخته است و اینست که علی (ع) می فرماید که «خداوند جز در وجود ما شناخته و پرستیده نمی شود. بنابراین خداشناسی از طریق خودشناسی همان راه رسیدن به مقام ولایت وجودی و نور امامت در خویشتن است. و لذا وجود یک عارف تجلّی نور امام مبین و منجی عالم بشریت در انواع و درجات تعالی می باشد. و اینست که وجود یک عارف در میان مردم تنها معرّف وجود امام زمان وانسان کامل وناجی آخرالزمان است. در حقیقت همانطور که مهدی موعود تجلّی نور حق تعالی می باشد عارفان هم تجلّی نور امام و خلیفه و نواب او در میان مردم تلقی می شوند و بدون توسل و اطاعت از وجود این عارف اتصالی به امام زمان ممکن نیست. و بلکه برای یک مرید وجود مرادش همان خانه امام زمان و چاه غیبت اوست که بتدریج برای مرید به عرصه ظهور می رسد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۶


علائم ظهور

چگونه مي توان امام زمان (ع) را شناخت؟

طبق روایات شیعی برخی از مهمترین علائم حقانیت وجود امام زمان در ظهورش امور ذیل می باشند: عبا و عمامه سبز، مردی میانسال ،حامل عصا و تابوت حضرت موسی(ع) و ذوالفقاار علی (ع) و کتاب موسوم به «قرآن علی»، بهمراه حضرت مسیح (ع‌) و سیصد واندی از یارانش. این عمده علائم شخصی ایشان است بهمراه برخی از علائم طبیعی و اجتماعی و غیره. ولی مهمترین و تعیین کننده ترین اینها علائم شخصی حضرت است وگرنه بسیاری از علائم طبیعی و بشری ظهورِ حضرت مدتهاست که در سراسر جهان آشکار شده است و می تواند متعلّق به هر مدعی امامت باشد. و نیز این روایت که در هنگام ظهورش بر تاقِ آسمان، حقانیّت این ظهور نوشته می شود که به مثابه شناسنامه اوست. ولی آیا چه کسی و با چه سندی می تواند علائم شخصی ایشان را تشخیص دهد که درست است و جعلی نیست؟ و نیز اینکه امروزه به کمک اشعۀ لیزر از زمین و یا ماهواره ها می توان در آسمان هر مسئله ای را بهر زبانی نوشت. پس این علامت هم قابل سندیت نیست. پس ملاک تشخیص ایشان از یک دجّال چیست؟ آیا براستی هیچیک از ما شیعیان که شبانه روز در انتظار ظهورش ضجّه می زنیم لحظه ای هم به این امر اندیشیده ایم و یا اینکه تعارف می کنیم و یا می پنداریم که آن حضرت خودش می آید و درب خانه ما را می زند و ما را نجات می دهد و گور بابای بقیه!! بنظر می رسد این آخری از سائر دلایل معنوی تر و قابل اعتمادتر باشد. اینطور نیست؟ امروزه وقتی که محاکمه سید علی محمد باب مدعی امام زمان بودن را به یاد می آوریم که چگونه در یک امتحان دستور زبان عربی مردود و محکوم به اعدام شد به حال خودمان خنده مان می گیرد با این علائمی که در ذهن خودمان برای او قایل هستیم آنهم در عصری که می توان به یاری تکنولوژی حتی انسانی نورانی را سوار بر اسب در آسمان پرواز داد و همچون فیلمهای «جنگ ستارگان» شمشیرهای نوری ساخت و یک مهدی یا مسیح هزار بار متافیزکی تر از روایات تاریخی تحویل بشریت داد. طبق اخبارها و شایعات پراکنده سازمانهای جاسوسی و اطلاعاتی مشغول طراحی چنین ناجی هائی برای بشریت و خاصّه مسلمانان هستند. بنابراین نگران این داعیان امامت و نائب امامتی که در کشورمان مردمان را سرکیسه می کنند نباشیم که بیش از حد رسوایند بلکه نگران آن امام زمانی باشیم که در سازمانهای روشنفکری غرب مشغول طراحی شدن است که همه ویژگیهای روایات مسیحی و شیعی را دارد و بسیار برتر از آن است. براستی آیا چاره چیست؟ بی تردید اگر بخواهیم طبق روایات تاریخی و علائم موجود در این روایات در انتظار ظهور ناجی باشیم بایستی پیشاپیش خودمان را فریب خورده بدانیم و قطع امید کنیم. وقتی مشتی شیّاد که اکثرشان بیماران روانی و رسوایند قادر هستند که مردمان را بفریبند وای بر آن امام و ناجی که در سازمان ناسا تولید شود که حتی بر پیشانی او هم نامش بدرخشد. مسئله اینست و لاغیر! پس بر هر عاقلی مبرهن است که امام زمان جز بواسطه ایمان یقینی و معرفت قلبی و عرفان و عطش جدّی برای درک آن حضرت قابل تشخیص نیست . یعنی جز معرفت نفس هیچ راهی مطمئن وجود ندارد. به یاد آوریم که در صدر اسلام درباره حقانیت امامت ائمه اطهار(ع) و شناسانامه آنها کمترین تردیدی نبود و آنان در تنهائی مطلق و گاه بدون وجود حتی یک مؤمن صدیق و عارف شهید شدند آنهم بنام ملحد و مرتد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۹


غدیر خم: کمال دین و آغاز مذهب عشق

« امروز دین را بر شما کامل کردیم و نعمت را به غایت رساندیم » – قرآن کریم. این آیه در شأن واقعه غدیرخم نازل شده است. و اما کمال دین چیست؟ دین بمعنای راهی است که به خدا می رسد و کمال این راه همانا رسیدن به خداست و کمال نعمت هم طبق سوره حمد همان صراط المستقیم است که بقول علی (ع) همان راه معرفت نفس است که به خداشناسی می رسد زیرا نزدیکترین راه رسیدن به خدا همان در خویشتن است. یعنی رسیدن به خدا در خویشتن. و همان وادی امامت است و مکتب عرفان عملی در رابطه بین مراد و مرید و امام و مأموم .

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۱


فلسفه حدیث

می دانیم که یکی از القاب حضرت فاطمه (ع) وائمه اطهار (ع) محدّثه یا محدّث بوده است و این مقام حدیث است. این چه مقامی است؟ «حدیث» در لغت از مصدر «حدث» می باشد بمعنای به ناگاه واقع شدن: حادث شدن! می دانیم که مقام امامت به مثابه غایت نبوّت است و امامت همان وحی وجودی و خودجوش و باطنی است و این همان واقعه عرفان نفس است که در کمال خودشناسی رخ می دهد و خداوند از ذات عارف و از زبان او سخن می گوید. اینست که پیامبر اسلام کتاب (قرآن) و عترت (امام) را همطراز متحّد و امری واحد قرار داده است و لذا امامان را «قرآن ناطق» یا قرآن زنده نامیده اند. این امر شامل حال همه عارفان کامل نیز می شود و لذا عارفان جانشین امام درعرصه غیبت می باشند. پس حدیث به زبان ساده همان حدیث نفس ناطقه از ذات انسان عارف است که به ناگاه و بدون واسطه علم حافظه ای و حصولی از زبان حق سخن می گفته اند و این همان علم حضوری است یعنی علم بدون واسطه حافظه و اطلاعات مربوط به گذشته. و این همان کلام حادثه ای و حدیثی است و حضرت فاطمه (ع) نخستین انسانی بود که به این مقام رسید و لذا امّ الائمه شد و نیز مادر پدرش!

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۱


آیا امامت ارثی است؟

حضرت ابراهیم بعد از همه امتحانات عظیم الهی مورد لطفی از جانب پروردگار قرار گرفت و به مقام امامت رسید و آنگاه از خدایش خواست که امامت را در خاندانش موروثی کند ولی خداوند با قهر فرمود که: « این مقام به ظالمان این نژاد نرسد. » و نیز اینکه در قرآن خداوند دعائی را به مؤمنانش القاء نموده است که بگویند: « پرودگارا ما را امام متقیان فرما.» از این دو آیه در قرآن درک می کنیم که امامت لزوماً ارثی نیست و هر انسان مؤمنی می تواند به این مقام نائل آید. و همه عارفان ما و از جمله علامّه طباطبائی بر این اعتقادند که رسیدن به مقام ولایت بر همگان ممکن است و سریعترین راه آن معرفت نفس است. و از حضرت رسول (ص) نیز داریم که فقط رهروان معرفت نفس می توانند به حقوق دین او نائل آیند و در دین خدا حقّی برتر از امامت نیست. و البته امامت در فرزندان علی (ع) و فاطمه (ع) امری مربوط به وصایت دین محمد (ص) است که ولایتی خاص الخاص می باشد. ولی امامان خارج از وصایت دین محمد (ص) مربوط به دوران غیبت امام زمان (ع) هستند که خلأ این دوره را جبران می نمایند و ظهور آن حضرت را تدارک می بینند. مولوی نیز در مثنوی می فرماید که در هر عصر یک ولی خدا در هر قومی حضور دارد که می تواند از نسل عمر باشد یا علی. و اما امام کیست؟ امام انسانی است که همه صفات و معانی اخلاقی و دینی در وجودش خودی و ذاتی گردیده و کلّ زندگیش عین دین است و لذا او حجت دین و میزان ارزشهاست درحالیکه دین در عامه مردمان عاریه ای و نمادین است و ابزاری در خدمت دنیای آنهاست.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۴


فلسفه امامت

عرفان اسلامی و مخصوصاً شیعی عالیترین و لطیف ترین حدّ بیان از رابطه بین انسان و خدا در کلّ تاریخ اندیشه و مذهب است و آن چیزی جز توصیف معنا و حقیقت وجود امام بر روی زمین نیست. امام نه بشر است و نه خدا بلکه مظهر وحدت و یگانگی بین انسان و خداست و جمال دوستی بین خالق و مخلوق. او همان موجودی است که کلّ کائنات و تاریخ بشر در جهت تحقّق و پیدایش او پدید آمده است. او مقصود خالق و معبود خلقت است. او کسی است که بر جایگاه عدم نشسته و بر عالم وجود حکم می راند. ضعیفترین موجود عالم است که همه قدرتهای عالم بشری را تحت فرمان دارد. درک موجودیت و مقام او بسیار سخت تر از درک وجود خداوند است. او خداوندِ اسیر خاک است و تجلّی واقعی اسطوره پرومته است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۹


امام حسن عسگری (لحظۀ قبل از غیبت)

سیر زندگی امامان صدر اسلام سیر تدریجی غیبت آنهاست که در امام یازدهم یعنی امام حسن عسگری به نهایت میرسد و سپس در فرزندش این غیبت از همان کودکی آغاز می شود. با نگاهی به زندگانی امام یازدهم می توانیم این واقعه را دریابیم. امام حسن عسکری از حدود بیست و دو سالگی که امامتش رسماً آغاز شد تقریباً تحت زندان خانگی قرار گرفت تا آنجا که ایشان در کوچه و خیابان حتی حقّ سلام و علیک کردن با مردم را نداشت و هر که به ایشان سلام می کرد دستگیر و سر به نیست می شد و لذا امام دستور دادند که کسی به ایشان سلام نکند و اظهار آشنائی ننماید.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۱۰


تنها راه نجات از نفاق

نفاق که بدترین وضعیّت نفسانی بشر است و خداوند هم منافقان را بدترین خلایق نامیده و جایگاه آنها را درک اسفل السافلین می خواند حاصل ریای در احکام و فضایل اخلاقی و دینی است که این ریا محصول ناتوانی در اجرای صادقانه و خالصانه احکام است. لذا این یک معضله تاریخی و جهانی در همه فرهنگها و مذاهب است. و اما علاجش چیست؟ علاجش یا این است که آدمی بکلّی دست از اخلاق و دین و معنویّت بکشد و کافر مطلق شود که چنین وضعی در کلّ جهان بتدریج در حال روی دادن است که تمدن غرب پیشتاز این امر می باشد و یا اینکه علاجی در جهت دین پدید آید و آن همان امر امامت و عرفان عملی است زیرا انسان به امری صادقانه تن در می دهد و توان اجرایش را قلباً پیدا می کند که عاشق باشد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۱۱


استاد علی اکبر خانجانی



برچسب ها: تشیع , شیعه , امامت , ظهور , امام زمان , [ بازدید : 4 ]

[ دوشنبه 3 آبان 1395 ] [ 15:44 ] [ رضا ]

اي احمق برو


اي احمق برو

خداوند ھمه احمقان یعنی متکبّران و فاسقان را بواسطه تبھکاری و مکرھای خودشان بطرزی حیرت آور و

جادوئی بسوی خودش می کشاند و به دام می اندازد و این ھمان حضور و کرامت اولیای او در میان مردم

است که مردمان احمق و حریص را به طمع انداخته و به این منابع می کشاند تا بخود آورد و توبه کنند و

دست از حماقت بردارند و بخدای خود متعھد شوند . در این میان انگشت شماری توبه می کنند و ایمان

می آورند ولی اکثرشان دست به مکر پیچیده ای می زنند و با دین خدا و کرامت اولیای او به تجارت پلیدی

می پردازند تا بواسطه آن به فریب مردم بپردازند و ھمان دنیای احمقانه خود را توسعه دھند و احیاء

نمایند منتھی بواسطه دین و معارف الھی .

خداوند با این خدعه کنندگان با دین و مؤمنان بسیار صبوری می کند و مھلت ھا می دھد تا توبه کنند ولی

آنان مستمراً مغرورتر شده و دچار امر مشتبه می گردند و محبت مؤمنان را دال بر حماقت و نیازشان می

پندارند تا آنجا که صبر خدا بر اینھمه مکرھای آنان به پایان میرسد و می گوید : ای احمق برو !

با این خروج و لعن الھی چند روزی مشغول عیش و فتنه در لباس دین می شوند که بناگاه عذاب الھی از

سوئی که گمانش را نمی برند آنان را از ھر سوئی محاصره می کند . و آنگاه است که ایمان می آوردند و

به حماقت خود اعتراف میکنند و ھمچون ابلیسی به خدا تھمت می زنند و می گویند : اگر خدا می

خواست ھدایت می شدیم . و با این تھمت برعذابشان افزوده شده و به آتش دوزخ مبتلا می شوند .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص 92


برچسب ها: طمع , فتنه , [ بازدید : 4 ]

[ چهارشنبه 14 مهر 1395 ] [ 18:31 ] [ رضا ]

ماهواره و اینترنت چه می کند و به کجا می برد!


ماهواره و اینترنت چه می کند و به کجا می برد!


« آخر الزمان خبر »


تکنولوژی ارتباطات و گل سرسبد آن یعنی ماھواره و اینترنت به یکی از بزرگترین آرزوھای بشر لباس عمل

پوشانیده است: آرزوی با خبر شدن از ھر چیزی در ھر کجای جھان و در کوتاھترین زمان. پر واضح است

که این یک آرزوی خبری – اطلاعاتی است و نه علمی - معرفتی . بی تردید تحقق این آرزو برای اھل علم

و تحقیق و معرفت بسیار ارزنده و معجزه آسا می باشد و دامنه علم و تحقیق را توسعه می بخشد. ولی

اھل علم واقعی ھمواره در ھر اجتماع و بر روی کل زمین عده بس قلیلی می باشند و اگر تعریف علم را

به قلمرو حقیقی آن بکشانیم تعداد این افراد ھمواره انگشت شمارند. و این تکنولوژی فقط در خدمت این

انگشت شماران است. و اما با مابقی بشریت بر روی زمین چه می کند؟ آثار فکری،شخصیتی، اجتماعی

و اقتصادی و معنوی این انفجار پیاپی اطلاعات بر روی عامه مردمان چیست؟ با نگاھی تا به امروز به

جوامع پیشرفته جھان می توان گفت که حاصلی جز القای مالیخولیائی کبر و غرور و احساس نبوغ و

پریشانی ذھن و انحلال اراده و تباھی ھویت فردی، نداشته است که متعاقب آن بزھکاری و جنون و

جنایت و آنارشیزم تا فروپاشی مدنیّت کاملاً قابل پیش بینی می باشد. این انفجار اطلاعات موجب انفجار

حافظه عامه بشری می شود. اصولاً خبر، سطحی ترین و عاریه ای ترین نوع دانائی است که در حافظه

آگاه بشر ذخیره می شود. این تل انبار شدن روز افزون اخبار و اطلاعات موجب فروپاشی حافظه بشری و

لذا اراده او می گردد زیرا اراده در درجه اول محصول حافظه آگاه است. این انھدام اراده قلمرو انھدام

ھویت و فروپاشی جوامع می شود و زمینه ظھور نھائی آخرالزمان و قیامت است. این عاقبت سودای خبر

پرستی در بشر است.

الا اینکه یک واقعه فوق بشری مسیر سرنوشت بشر را تغییر دھد.



از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص 35



برچسب ها: انفجار اطلاعات , خبر , ماهواره , [ بازدید : 2 ]

[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 19:39 ] [ رضا ]

فلسفه هنر کوبیزم


فلسفه هنر کوبیزم

کوبیزم از نقاشی آغاز شد و به سائر هنرها رسید که سلطانش پیکاسو می باشد با نگاهی به يک اثر کوبیستی می توان شاهد جهانی تکه پاره و ناهمگون و مالیخولیائی بود: انسانی که جای دماغ و گوش و چشم و دهانش عوض شده و در سینه اش بجای قلب يک قاشق قرار دارد و به جای پا، با دستان راه می رود و …

اين همان انسان تکنولوژيستی مدرن است. کوبیزم يک مرحله انتقالی به تناسخ کامل است مثل مسخ کافکا که انسانی بناگاه تبديل به يک عنکبوت می شود. انسان کوبیستی يک انسان مونتاژ شده است مثل ماشین. و بیهوده نیست که نخستین آثار کوبیستی در نقاشی از زنان روسپی و مردانی که در کارخانه ها کار می کنند الهام گرفته است. اين نوع زن و مرد، نمونه کامل و نهائی انسان مدرن است: مرد ماشین زده و زن پول زده! دو نوع تن فروشی و استحاله تن! واقعه پیوند اعضاء در پزشکی مدرن يک نماد کامل از انسان کوبیستی است که متشکل از اعضای فلزی و پلاستیکی و عاريه ای است. انسانی که تبديل به مجموعه ای از قطعات شده است. کوبیزم پیکاسو تماماً بیانگر انسان صنعتی جنگ زده و تباه شده سکس و پول و ماشین است. کوبیزم بیانگر تراژدی تبديل انسان به شی است. انسان کوبیستی همانطور که از نامش پیداست يک انسان مکعبی است بمعنای انسانی که در هندسه و رياضیات حل شده است: انسانی فنی! انسانی که بواسطه ماشین در هم کوبیده شد و له گرديده و سپس از اول مونتاژ شده است، يک انسان بازيافت شده از زباله های صنعتی!

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۴۴

استاد علی اکبر خانجانی


برچسب ها: کوبیزم , پیکاسو , کافکا , [ بازدید : 3 ]

[ يکشنبه 4 مهر 1395 ] [ 19:16 ] [ رضا ]

دکتر شریعتی-عید قربان-فقه


دکتر علی شریعتی

عید قربانی عشق

حضرت ابراهیم را پدر ایمان بشری نامیده اند ولی معلوم نیست که چرا هاجر را مادر ایمان بشری ننامیدند. ایمان اگر قرار است پدر داشته باشد حتماً بی مادر نمی تواند بود. حذف مادر ایمان بزرگترین نماد مرد سالاری و نژاد پرستی آنهم در مکتبی است که ذاتش بر نژاد – بر اندازی می باشد. ایمان به معنای اعتماد به خداوند است و کلّ تاریخ بشر قلمرو این امتحان بوده است و کلّ بشریت و گروههای بشری محصول این آزمون و خطاست. ابراهیم و هاجر برای نخستین بار این امتحان را به تمام و کمال با موفقیت به ثمر رسانیده اند و شعار «خدا کافی است» را تحقّق بخشیدند بواسطه قربانی کردن عشق خود که قلمرو سلطه نژاد پرستی می باشد. در مرحله نخست قربانی کردن عشق زناشویی آنهم به شقیانه ترین صورت ممکن یعنی تبعید کردن همسر و

نوزادش در بیابان سوزان و بی سکنه عربستان. کلّ این واقعه دو روی دارد که متأسفانه فقط آن جنبه مردانه اش مورد توجّه بوده است. در کلّ تاریخ مذهب شاید دکتر علی شریعتی تنها کسی باشد که جنه زنانه این ذبح عظیم را به خاطر آورده است. جنبه زنانه این قربانی اتفاقاً بسیار شاقّه تر است زیرا هاجر هم شاهد مرگ خویش است و بدتر از آن شاهد مرگ نوزادش. در حالیکه ابراهیم این دو را رها کرده و به وطنش فلسطین به نزد سارا بازگشته است. پس واضح است که این هجرت عظیم و قربانی کردن عشق برای هاجر سه جنبه دارد: اولی جدائیش از شوهر مهربان است دوم شاهد مرگ خویش بودن است و سوم شاهد مرگ فرزند خود بودن. و آنگاه پس از چهارده سال به عربستان باز می گردد که پسرش را از مادرش جدا کرده و ذبح نماید. این ذبح نیز برای ابراهیم که هرگز پسرش را ندیده و اینک همچون نوجوانی بیگانه است برای ابراهیم بسیار آسانتر است تا برای مادرش که فرزندش را از مرگ حتمی رهانیده و چهارده سال در کنارش زیسته است. و جدای این واضح است که مادریّت حامل عشقی هزاران بار قلبی تر از پدریت است. تا همینجا بوضوح درک می کنیم که هاجر مظلوم ترین و مهجورترین انسان کلّ تاریخ بشر تا به امروز است. ذبح پسری چنان فرزانه و عارف که می گوید: «پدرم چرا دستت می لرزد مطمئن باش که این امر خداست و من هم تسلیم هستم» و این فرزند هاجر است و نه ابراهیم. پس چگونه است که این پسر اینچنین ارادتی عظیم به پدری دارد که او را از آغاز تولد به بیابان مرگ افکنده است و اینک آمده تا او را ذبح کند و گویی که رسالتی جز به قتل رسانیدن پسر ندارد. این عشق و ارادت حیرت آور اسماعیل به پدرش دال بر عشق جادوئی هاجر به شوهر است که نه تنها لقمه ای نانش نداده بلکه او و فرزندش را به کام مرگ فرستاده است و به کمتر از مرگ پسرش راضی نیست. این چه سرّی است. و این است که خانه هاجر تبدیل به خانه خدا می شود و نه خانه ابراهیم. و اینگونه است که اسلام و ایمان و امامت در خانه هاجر بنا نهاده می شود و این بزرگترین واقعه کل تاریخ هستی به نام شوهرش ابراهیم ثبت می گردد. امامت به معنای عرصه نزول خداوند از عرش بر دل بنده ای می باشد و این نزول چند هزار سال به طول انجامید و در ظهور اسلام محمدی کامل شد و دیدیم که دین محمد نیز نه از نژادش (پسر) که از دخترش جاری شد و امامت آخرین مجرای توحید بر روی زمین گردید. و نیز دیدیم که اولین امام نیز برای زن و فرزندش نان به خانه نمی آورد. و آنگاه کسی به نام حسین که پدرش در خانه هاجر به دنیا آماده بود با تمام اهل و عیال و یارانش از خانه پدری خود روی گردانید و همه را در کربلا عاشقانه ذبح نمود و نیز هاجری دگر و برتر بنام زینب. آیا آدمی می تواند از شقی ترین دشمن خویشتن انتقامی بیش از این بکشد که ابراهیم کشید؟ این چه انتقامی بود که ابراهیم گرفت از که و از چه؟ از دل خویشتن که چرا غیر خالقش را در خودش جای داده است! این حج ابراهیمی هست ولی هاجریّت آن بسیار عظیم تر است. هاجر اولین زنی در تاریخ بشر است که عاشق شوهر است آن هم عاشق بیرحمترین شوهر!؟ و چنین زنی مهد پرورش امامت است چرا که امامت به مثابه کمال انسان و ظرف ظهور پروردگار از «امّ» به معنای مادر است. در واقع هاجر نخستین مادر حقیقی در تاریخ است زیرا نخستین همسر حقیقی در تاریخ است. پس خانه هاجر نه تنها خانه خدا که به قول قرآن خانه مردم نیز هست یعنی خانه تمدن بشری به روی زمین است که به عشق بنا شده است. در واقع هاجر و ابراهیم بانی تمدن بشری به روی زمین هستند و هزاران سال است که بشریت بر مدار این خانه استمرار یافته است. قربانی هاجر و ابراهیم پس از قربانی کردن عشق زناشویی همانا قربانی کردن پسرشان به عنوان نژاد بود. و خداوند برای این قربانی همه گوسفندان تاریخ را قربانی کرد. قربانی ابراهیم بخشوده شد زیرا در دل ابراهیم تردید بود ولی نه در دل هاجر که در یقین اسماعیل آشکار است که اسماعیل نه فرزند ابراهیم که فرزند هاجر است همانطور که علی (ع) حسن و حسین و زینب را فرزندان فاطمه می نامید و این سرّ امامت است. مردان عاشق مولد پیامبرانند و شجره انبیاء را به بار آورده اند ولی زنان عاشق مولّد امامانند. همانطور که همسر همه امامان ما عاشقشان بوده و شوهر خود را خواساتگاری کردند بجز همسر امام حسن که امامت در او ادامه نیافت. بدینگونه دریایی از اتهامات ناحق به امام حسن (ع) منتفی می شود. همه گوسفندان روی زمین خونبهای تردید ابراهیم شدند. ولی قربانی حسین و زینب از روی عشق و یقین بود لذا پذیرفته شد و آنگاه خداوند خودش را به پای این ذبح کبیر قربانی نمود و خون خدا «ثاارالله» به روی زمین ریخت و «جمال» رخ نمود که می گفت «هر که بجوید مرا می یابد مرا. هر که بیابد مرا می شناسد مرا. هر که بشناسد مرا عاشق می شود مرا. هر که عاشق شود مرا عاشق می شوم او را. و هر که را من عاشق شوم البته او را به قتل می رسانم و هر که را به قتل برسانم دیه اش بر من واجب است و دیه هر که بر من واجب شود من خود دیه او هستم.» عید قربان عید هجرت از خاندان و آنگاه هجرت از دل خویشتن بسوی اوست. هجرت ابراهیم از فلسطین بود به مکه. ولی هجرت حسین از مکه بسوی ایران که در بین راه متوقف گردید و ذبح کبیر رخ نمود تا حسین به خانه دلش یعنی ایران نرسد. قربانی کردن خانمان و تبار و نژاد است و دل خویشتن. نه قربانی کردن چهار پایان رام و بی زبان برای فاضلابهای شاه سعودی. قربانی ابراهیم از دل خویشتن بود برای خدای نادیده ولی قربانی هاجر از دل خویشتن بود برای ابراهیم . ولی قربانی شیعه از دل خویشتن است برای امام که تجلّیگاه پروردگار در خاک است که خود را قربانی بنی آدم نموده است. حجّ مسلمانان شیعه در کربلاست. بهرحال شاهدیم که در آخرالزمان خانمان بشریت از پای بست در حال ویران شدن است از فرط خود پرستی و نژاد پرستی. و این مافات اطاعت نکردن از دین ابراهیم و محمد است پس بهرحال ذبح عظیم خواه ناخواه دامان گیر کلّ بشریت است پس آیا بهتر نیست که دل خود را از غیر امام بزداییم تا خانمان خود را به آتش نکشیم؟

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۷۹


فقه انقلاب وانقلاب فقهی

انقلاب اسلامی ایران علاوه بر همه برکاتی که بهمراه داشت امتحان و پالایشی بزرگ از ماهیت و معنا و حقانیّت همه اعتقادات معارف باورها و ایدئولوژیها بود از جمله امتحانی، برای فقه و فقاهت و فقهای ما. به یاد می آوریم که از همان نخستین آثار انقلاب در ساالهای ۵۵ و ۵۶ بسیاری از علمای دینی و روحانیون به سکوت و انفعال در مقابل انقالب پرداختند و بسیاری هم برعلیه آن واکنش نمودند و عدّه قلیلی از آنان به انقلاب پیوستند. گوئی که انقلاب را مطابق با شرع و فقه اسلامی نمی یافتند و یا حتی آنرا مخالف شرع می دانستند. از همین منشأ بود که بسیاری از متفکّران انقلاب مورد طرد و ارتداد قرار گرفتند و حتی مواجه با فتوای ارتداد شدند و در این به اصطلاح مرتدین هم دکتر علی شریعتی قرار داشت که معلم انقلاب بود. این جماعت که در قلمرو فقه اسلامی جائی برای انقلاب نمی یافتند پس از پیروزی بطور پنهان و آشکار با خود رهبر انقلاب به مقابله پرداختند و ساقط شدند. آن ماجرا تا به امروز همچنان کمابیش به صور گوناگونی ادامه دارد و یکی از مهمترین چالش های مقابل انقلاب بوده است و موجب مسکوت و منفعل ماندن بخش مهمی از مواد قانون اساسی نیز بوده است و به لحاظی بزرگترین مانع تحقّق آرمانهای انقلاب است. این مسئله هر انسان اهل درد و دین را با این امر روبرو می کند که براستی خود فقه اسلامی هم نیازمند به یک انقلاب است تا تبدیل به فقهی انقلابی شود وگرنه هیچ عاقبت خوشی برای انقلاب قابل تصوّر نیست زیرا انقلاب ما اسلامی است. این همان نیاز فقه اسلامی به اجتهاد و جهاد و مجتهدی بزرگ است تا فقاهت را از این نقاهت تاریخی نجات دهد و خلاق و زنده و به روز نماید و پاسخگوی اسلامی باشد که قرار است منجی جهان آخرالزمان گردد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵۶


زندگینامه ای از استاد علی اکبر خانجانی

من علی اکبر خانجانی متولد ۱۳۳۴ در سنگسار (مهدیشهر) از استان سمنان و از خانواده ای روستایی – عشایری که پیرو دین اسلام و عاشق علی (ع) و آل اوست می باشم. تحصلات ابتدایی را در زادگاهم و دبیرستان را در شیراز و تهران و تحصیلات دانشگاهی را در آمریکا و آلمان سپری نمودم. پروردگارم مرا از کودکی با خودش آشنا نمود و هدایتم فرمود. بنابراین از تحصیلات مدرسه ای جز سیر و سلوک در آفاق و تماشای خلاق چیزی نصیبم نشد. چیزی از جان علم حقیقی در آن مراکز نیافتم و بلکه آن مراکز را کانونهای جهل مرکّب یافتم. هر چند که حدود ده سال از عمرم را در علوم انسانی و تربیتی و درمانی صرف نمودم ولی جز لا اله ندیدم و لذا پشتوانه محکمی برای الاالله گردید که در معرفت نفس و سیر و سلوک الی الله نصیبم گشت و از اهالی دین و قرآن و عرفان شدم و حکمت الهی را به حد نیازم یافتم و به خدمت خلایق گماردم که البتّه در این خدمت جز عداوت نصیبم نگشت که از غایت محبّت پروردگارم بود که مرا بسوی توحیدش رهنمون فرمود. خلاصه اینکه هیچ کتاب و مدرسه و استادی مرا نیاموخت و هرچه یافتم از سر دولت دین محمد(ص) و عشق علی (ع) و نفس مسیحایی و حکمت قرآنی و از کار الهی بوده است و عرفان مولانایی. ولی همه اینها اجرعشق من به خدمت مردمان است از جانب پروردگار عالمیان. و اما علاوه بر این از خلایق و توده های رنج کشیده و دردمند این مرز بوم چیزها آموختم که در هیچ مذهب و مکتبی نبود. همه آنها پیرو مراد من هستند. اما یک نفر دیگر بود که در سر آغاز جوانی ام با مرگش مرا زنده ساخت و در تمام عمرم با وی محشور بوده ام و یار غار من است و او دکترعلی شریعتی است که انسانی زیباتر از او ندیده ام. بزرگترین مکاشفه من در قلمرو واقعیّت، قیامت بوده است و بدینگونه است که در خدمت شمایم و از آن دم

می زنم.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۱


بدین ترتیب نشریه ما دارای روحی تماماً خود انتقادی است چرا که به قول عرفای ما نهصد و نود و نه منزل از هزار منزل معرفت همانا شیطان شناسی است و آخرین منزل آن حقیقت و خداست. پس اگر روح حاکم بر این نشریه تماماً نقد و نفی و ابطال باشد به مثابه قلمرو «الا الله» می باشد که روی در روی الاالله قرار دارد. پر واضح است که نقد و نفی ما هیچ ربطی به امیال انقلابی و نیهیلیستی ندارد. به لحاظی دیگر این نشریه یک دائرةالمعارف پدیدار شناسی بر بنیاد معرفت نفس است و لذا منطق حاکم بر آن نیز یک منطق سقراطی و «کاهش منطقی» است. بدانگونه که در عصر جدید ادموند هوسرل از آن دم زده است. بدین لحاظ است که این نشریه یک نقد دائمی در قلمرو الفبای باورها و فرهنگها و پدیده های عصر ماست. نقدی بر اصول و ارکان بدیهی فرهنگ و تمدن بشری. هدف دیگر ما در این نشریه ساده گوئی و اُمی نویسی و نگارشی دیالوگی و دیالکتیکی می باشد فقط راز این روش همانا تعیّن متافیزیک در فیزیک است به قول مارتین هایدگر. و تعیّن قرآن در جهان به قول دکتر علی شریعتی

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۸


مصاحبه ای با بزرگان تاریخ

از دکتر شریعتی پرسیدم: چه چیزی تو را کشت؟ گفت: تهمت ناحق کسی که از همه بیشتر دوستش داشتم.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۲۷


شریعتی های ۲و۳و۴و…چه کرده اند؟

با رحلت جانسوز و هنوز باور نکردنی دکترشریعتی جریان تازه ای در میان روشنفکران دینی ما آغاز شد که به زبان ساده تلاشی برای شریعتی شدن و پر کردن خلأ وجود این هویت ملی ما در عرصه نسل جوان بود به طور نمونه می توان از کسانی چون عبدالکریم سروش، الهی قمشه ای، رحیم پور نام برد این سخنگویان نسل جوان ما در قلمرو روشنفکری دینی پس از انقلاب دارای چند تفاوت ذاتی نسبت به شریعتی بودند و لذا هرگز نتوانستند اندکی هم آن خلأ هویت را جبران کنند بلکه فقط امیدی نو آفریدند و پس از اندک مدتی هم همه را مأیوس و خمار ساختند و باز این تشنگان هویت را به خاطره دکتر شریعتی باز گردانیدند و البته بهترین مأمن موجود است و بهتر از رجعت به پای منقل و ماهواره و اینترنت به عنوان مجاری هویت است. هر چند که بسیاری هم از فرط ناامیدی به این مجاری افتادند. این شریعتی های جدید فقط زبان و منطق و فرآورده های فرهنگی شریعتی را به عاریت گرفتند ولی راه و هویت او را نگرفتند. راه او نقّادی بنیادی بر زمانه و نیز وضع موجود جامعه و حاکمیت بود و هویت او خود – شناسی عرفانی بود. شریعتی مستقل از حاکمیت سیاسی عصر خود عمل کرد ولی اینها به طور کاملا ً حکومتی عمل نمودند. شریعتی از نزد خودش می گفت ولی اینها از نزد دیگران می گویند. شریعتی مولد فکر بود و اینها مصرف کننده اند. شریعتی درد جوانان را مخاطب می نمود ولی اینها بی دردی ها و بی دردها را مخاطب می سازند و یا دردهای سطحی شکم سیران را مخاطب می سازند. شریعتی فوق حساب حرف می زد ولی حرفهای اینان تماماً حرف حساب است. و در قلمرو حساب و هندسه هرگز هویتی بر نمی خیزد. شریعتی امّی سخن می گفت ولی اینان بسیار اشرافی (شاعرانه و فلسفی و دیپلماتیک) سخن می گویند. و نهایتاً از همه مهمتر اینان حقوق می گیرند و شریعتی تازه پول جیبی خود را هم صرف کارش می کرد هر چند که همه اینها وامدار شریعتی هستند ولی هیچکدامشان حقوق این وام را ادا نکرده اند و هر گاه هم که خواسته اند یادی از وی کنند اول خاطر نشان کردند که شریعتی بی عیب نیست و اشکالاتی دارد و… در ضمن خیلی هم بد نبوده است. اینها حتی به لحاظ مصلحت هم نتوانستند خوب حرف بزنند. خوب حرف زدن هم دل می خواهد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۷۲



برچسب ها: دکتر شریعتی , عید قربان , [ بازدید : 9 ]

[ دوشنبه 22 شهريور 1395 ] [ 18:08 ] [ رضا ]

حکمت-دجال و امام-آخرالزمان-روانکاوی-روان درمانی


حکمت

دجّال و امام

دجّالِ هر مذهب و مکتبی از بطن خودش پدید می آید و اتفاقاً از نزدیکترین حدّ وجود آن صاحب مکتب و بواسطه مشاهدات و آموزه های درجه اول و عالی آن مذهب رشد می کند. دجّال موسی (ع)، سامری بود که دانشمند بود. دجّال مسیح (ع)، یهودا بود که از حواریّون بود و او هم تحصیل کرده ترین حواری مسیح بود. دجّال محمد (ص)، کسانی چون ابوجهل، ابوهریره، کعب الاحبار و ابوموسی اشعری بودند که جملگی از اصحاب نزدیک رسول و از جمله با سوادترین اصحاب بودند. دجّال علی (ع) هم عمر وعاص بود که او هم یک فیلسوف بود و از بطن اصحاب صفّه رشد نمود. در واقع دجّال هر مذهب و مکتبی کسی است که صورت آن آئین را می گیرد و در بطن آن دقیقاً ضدّ آئین را می پرورد پس باید فردی بسیار با هوش باشد. دجّال همان مکتب ضدّ مکتب است. به بیان دیگر دجاّلیت هر اندیشه و راهی همان فرمالیزم محض آن است که به انواع حیله ها آراسته شده و مردم را می فریبد. دجاّلیت همان مادیّت و دنیویّت محض یک مکتب است. مثلًا دجّالِ حکمتِ سقراط، ارسطو بود یا دجّال فلسفه فویرباخ و هگل هم مارکس بود. صورت مجلّل می شود و سیرت واژگون می گردد. مثلًا دجّال عرفان اسلامی تصوّف فرمالیستی و نمادین است. دجّال هر اندیشه ای جسمانیّت محض آن است. در قلمرو معانی و ارزشها هم این قاعده جاریست. مثلًا دجّال رستگاری امروزه لیبرالیزم است، دجّال عدالت هم دموکراسی است و همسان سازی. دجّال عشق هرزگی است و کلًا دجاّل معنویت هم هنرهای مدرن می باشد همانطور که دجّال حکمت‌ فلسفه است و … و دجّال انسان مدرن نیز آدم الکترونیکی است. دجّالیت صنعت و تکنیکی است که میخواهد تقدیس شود. بشریتی است که دعوی الوهیّت می کند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۲


حکمت قبله

می دانیم که قبله عبودیّتِ یکتاپرستان تا قبل از اسلام همان بیت المقدّس و شهر اورشلیم بود و تا سالهای نخستین ظهور اسلام نیز این قبله پا برجا بود که بناگاه از بیت المقدّس تغییر سمت نمود و خانه کعبه مبدّل به قبله مسلمین شد که امتحانی بزرگ برای مسلمانان در آن عهد محسوب گردید و بسیاری در حقانیّت دین اسلام تردید نمودند. براستی قبله چیست؟ می دانیم که فلسطین و شهر اورشلیم سرزمین صدها پیامبر است. حضرت ابراهیم در آن مکان به ملکوت خدا رسید. حضرت موسی در طور سینا با خدایش سخن گفت و تجلّی او را دید و حضرت عیسی نیز در همانجا به آسمان معراج نمود. و حتی معراج محمدی آخرین پیامبر خدا هم از بیت المقدّس رخ نمود و نه از مکه. پس کلّ سابقه ارتباط انسان با خدا از آن سرزمین بوده است که این معنا در واژه «قبله» نیز حضور دارد که دارای دو معنای قبل (سابقه) و قبولیّت انسان به درگاه خداست. پس چرا قبله تغییر کرد؟ مگر در مکه چه واقعه برتری رخ نموده بود که برترین ارتباط انسان با خدا را تداعی کند که ارتباطی برتر از معراج محمدی باشد؟ در روایت است که خانه کعبه نخستین خانه ای بوده که بدست بشر یعنی آدم و حوا بر روی زمین ساخته شده است که به هنگام تجدید بنای آن توسط ابراهیم (ع) و اسماعیل (ع) هنوز پایه های آن باقی بوده است. یعنی محلّ هبوط آدم و حوا از بهشت بوده است . ولی این کفایت عقلی نمی کند. بنظر ما در اسلام واقعه ای رخ نمود که برترین واقعه الهی و دینی و عرفانی تاریخ است که علت ختم نبوّت نیز می باشد که سرآغاز آخرالزمان و قیامت پنجاه هزار ساله یعنی عرصه ظهور حق و دیدار با پروردگار است و آن پیدایش انسان کامل و خلیفه خدا یعنی علی مرتضی پرچم دار قیامت و مظهر جلال و جمال حق است که در خانه کعبه متولد شده و از خانه خدا بیرون آماده است. یعنی حضور خداوند در وجود یاک انسان و ظهور او از خاک آدمی به نام علی (ع). استمرار امامت و عمومی شدن نبوت و خودی شدن وحی در وادی معرفت نفس که قلمرو دیدار خدا در همین دنیاست و آن پیدایش عرفان اسلامی است که سلطانش علی (ع) است. و این بمعنای پائین آمدن خدا از عرش است و جایگزین شدن او در وجود یک انسان. همانطور که علی (ع) می فرماید «دل من عرش خداست و تن من کرسی اوست و خدا جز در وجود من پرستیده و شناخته نمی شود.» این واقعه حقاً برتر از معراج انبیای الهی می باشد. بجای اینکه انسان به آسمان برود خداوند به زمین آمده است و اینست معنای ختم نبوّت و آغاز آخرالزمان و قیامت و امامت. اینست راز قبله مسلمین و حکمت تغییر قبله از بیت المقدّس به خانه کعبه که محلّ ولادت علی (ع) است که بمعنای خروج خدا از خانه خویش است. و اما واقعه ای دگر و برتری در صدر اسلام رخ داد که بانی و باعث آن امام حسین (ع) است که سفینه نجات مسلمین است و آن شمشیر کشیدن در جوار خانه کعبه و خروج از مراسم حج و حرکت بسوی کربلاست. یعنی واقعه ای که خونش را مباح کرد و هزاران تن از یارانش را به تردید انداخت و از کنارش بسوی کاخ سبز معاویه به شام رفتند. این واقعه تکمیل تغییر قبله و بلکه تحقّق عینی فلسفه قبله است و آن اینکه خود امام جمال قبله است. در واقع امام حسین بزرگترین امتحان ممکن را پیش روی پیروانش گذاشت. انتخاب بین امام و خانه کعبه! انتخاب بین خانه سنگی خدا و خانه زنده خدا (امام)! انتخاب بین قبله و قبله نما! انتخاب بین خانه و صاحب خانه! و این قبله عارفان و شیعیان حقیقی است و قبله ابدی خداپرستان جمالی و عاشقان روی حق که آمادگیِ جهانی برای قیامت کبری و لقاء الله

می باشد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۰۷


حکمت آخرالزمان

*نخور تا سیر شوی. *میندیش تا فهم کنی. *بنشین تا برسی. *مگو تا فهم شوی. *برو تا بمانی. *ببخش تا بخشیده شوی. *مخواه تا بی نیاز گردی. *قهّارباش تا محبوب شوی. *بیدار باش تا استراحت کنی . *تنها باش تا دوست بداری. *رها کن تا رها شوی. *بیمار شو تا سالم بمانی. *بترس تا در امان باشی. *بازی مکن تا دیوانه نشوی. *نگاه مکن تا مسخ مگردی. *فنّی مباش تا فنا نشوی.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵


حکمت روانکاوی و روان درمانی

روانکاوی و روانشناسی و روان درمانی آن علمی بوده که در نزد عارفان و حکیمان و علمای بزرگ اسلامی همچون ابن سینا بوده که بطرزی معجزه آسا مبادرت به درمان انواع جنون و روان پریشی می نمودند. حکمتهای مثنوی مولوی مملو از درسهای روانکاوی و روان درمانی است که متأسفانه هرگز از این منظر نگریسته نمی شوند. همه حکایات عرفانی ما نیز اینگونه اند و بایستی اساس روانشناسی و روان درمانی اسلامی قرار گیرند تا از جنون فرویدیزم نجات یابیم. آنچه که امروزه تحت این عنوان مشهور است و کسانی چون فروید و یونگ و فروم و اسکینر و پیروانشان بدان مشهورند ربطی به شناخت روان انسان ندارد و بلکه حداکثر واکنش روان در تن و اعصاب و رفتارهای بشر است. و آنچه که امروزه موسوم به روان درمانی می باشد مثل سائر علوم پزشکی فقط مبارزه فیزیکی با نشانه های بیماری است و با اصل بیماری بیگانه می باشد. آنچه که روان نامیده می شود در قاموس اسلامی همان «نفس» است و لذا این علم جز در قلمرو معرفت نفس حاصل نمی آید و علمی نیست که به صرف دهها سال تحصیل در مدرسه عاید کسی گردد. دانشجوی این علم بایستی قبل از هر چیزی انسانی مومن به خدا و دین و اخلاقیات و اهل تزکیه و معرفت باشد. در غیر اینصورت فارغ التحیصلان این رشته ها مبدل به شیاطینی می شوند که جز توجیه و تقدیس پلیدی هنری دگر ندارند همانگونه که امروزه شاهدیم.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۴



برچسب ها: حکمت-دجال- , [ بازدید : 4 ]

[ شنبه 13 شهريور 1395 ] [ 15:52 ] [ رضا ]

مطالب برگزیده


اشراق

فلسفه مشاع و اشراق

(فلسفه ذهنی و قلبی)

بیش از دو هزار سال است که فلسفه به دو مکتب مشاع و اشراق تقسیم شده ولی هنوز هیچ تعریف روشن و محسوسی از هر یک و نیز تفاوت این دو ارائه نشده است. فلسفه یعنی عشق به حقیقت. مشاع در عرب به معنای اراده کردن است که واژه مشیّت و انشا از همین مصدر است. ولی اشراق به معنای طلوع نمودن است که از شرق می باشد. پس مکتب مشاع به مکتبی از حق جویی گویند که فرد طالب خودش به اراده و سلیقه و امکاناتش به جستجوی آن می پردازد و از این شهر به آن شهر و از این استاد به آن استاد و از این کتاب به آن کتاب و از این کار به آن کار در حرکت است و برنامه می ریزد. این همان شناخت حصولی یا تحصیلی می باشد که شناختی عاریه ای و اکتسابی و مدرسه ای و کتابی و لذا شناختی صرفاً ذهنی است . ولی مکتب اشراق می گوید که به جای این در و آن در زدن بنشین و خودت را بشناس و باطن خودت را از تاریکی و کبر و جهل و غرور پاک کن تا نور حق در دلت طلوع نماید و تو خودت مظهر حق شوی. و این حکمت عملی یا عرفان عملی و مکتب حکیمان و عارفان و امامان بوده است. هر چند که نخستین بانیان فلسفه و حکمت جملگی حکیمان و عارفان و اشراقیون چون پارمنیدز و زنون و جورجیاس و سقراط و بودا و لائوتز و مانی بوده اند معلوم نیست که چرا و چگونه و بر چه عقلانیتی اکثر شاگردان آنان پیرو فلسفه مشاع شده اند مثل ارسطو و فارابی و بوعلی و کانت و هگل. به هرحال واضح است که این یک انحراف بوده است هر چند که بر حق بوده و حکمت باطنی اهل اشراق را به لحاظ ذهنی و منطقی به همگان عرضه نموده و مهد تولید علوم شده است. علومی که البته حکمت باطنی را منکر است. هر چند که بالاخره به واسطه ابطال و رسوایی اش نهایتاً حکمت اشراق را تصدیق خواهد کرد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۹۴


عرفان و خون

جدای اينکه همه عارفان همواره جان در آستین دارند و هر يک دهها موت ارادی را تجربه می کنند تا بقول علی (ع)، خالص شوند و بسیاری از آنان به تراژيکترين وضعی شهید شده اند چرا که اسرار در میان آورده اند ولی به لحاظ اجتماعی و تاريخی هم شکوفائی عرفان رابطه ای مستقیم به حجامتهای اجتماعی داشته است و در دوره جنگهای خونین شاهد ظهور عالیترين عرفانها بوده ايم. در تاريخ اسلام شاهد سه دوره کلی از جوشش عرفانی هستیم که نخستین مرحله آن از قلب خونین واقعه عاشورا آغاز می شود و در طی يک سده از آن ماجرا شاهد ظهور صدها عارف و صوفی هستیم که الّبته اکثرشان بر مدار وجود خونین امامان رخ نموده اند که دو تن از مشهورترين آنان در اين دوره عبارتند از شخصیت افسانه ای «ابن سنان» و نیز با يزيد بسطامی، موج دوم جوشش عرفانی از بطن جنگهای صیلبی پديد آمد که شاخص ترين سیمای اين دوره منصور حلّاج و شیخ اشراق است که هر دو شهید شدند. و امّا موج سوم و خونین ترين دوره تاريخ اسلام ايرانی واقعه حمله مغول می باشد که از دريای خون اين ماجرا بزرگترين عرفای ايرانی و فارسی زبان در جهان آشکار شدند که عطار و مولوی و شمس و حافظ از اين جمله اند و بسیاری دگر. و اکثر عارفان اين دوره جان سالم بدر بردند زيرا مردم زير تیغ مغول بودند. و امّا شور عرفانی در کشورمان افول کرده بود که با وقوع انقلاب اسلامی و حمله عراق يکبار دگر برخاست که اين واقعه را بايستی موج چهارم دانست. به يک معنا آنگاه که جامعه ای دچار حجامت شده و خون زلالتر و پاکتر می گردد و نیز بطالت حیات دنیا بیشتر مشهود می شود امکان بیداری بیشتری پديد می آيد. و امّا آن عارف مطلق نیز در آخرالزمان و در يک طوفان خون جهانگیر ظهور می کند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۶۸


پیامبران آخرالزمان

می دانیم که بقول قرآن کريم دين در نزد خدا يکی است و همه پیامبران بر دين واحدی بوده اند و تفاوت احکام و آداب يکی مربوط به فرهنگ و شرايط تاريخی نزول دين است و ديگری مربوط به میزان رشد جوامع بشری برای درک و پذيرش احکام الهی. انگشت شماری از پیامبران دارای کتاب بوده و آوردندگان اصول و ارکان دين برای بشريت بوده اند و مابقی که از هزاران بیشند بر پادارندگان دين و احیاگران و تشريح کنندگان احکام به زبان زمانه بوده اند. پس اکثر پیامبران به مثابه اوصیای اولوالعزمها هستند تا دين را از بوته فراموشی خارج کرده به منطق جديد آورند و از آن خرافه زدايی نمايند. پس علما و محققین و مجتهدين واقعی نیز در جرگه اين پیامبرانند همانطور که پیامبر اسلام علما را اوصیای انبیا نامیده است. و اما اين احیاگران جديد به صرف علوم عقلی و دانش تاريخی از دين قادر به انجام اين رسالت نخواهند بود و بلکه بايستی اتصال قلبی و روحانی به حق داشته تا بتوانند احکام الهی را به قدرت يقین قلبی تفقه کنند و اين همان علم فقه است که علمی اشراقی است همانطور که در قرآن کريم امر تفقه به قلب منوط شده است. اين احیاگران در واقع رسولان عرفانی هستند و نه جبرائیلی. که علاوه بر دانش زمانه و عرفان قلبی بايستی دارای عشق به احیای عدالت نیز باشند. و اينگونه است که خلاء ختم نبوت جبران می شود.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۲۰


برهان گودل یا فروپاشی منطق علمی

کورت گودل بزرگترين فیلسوف و رياضیدان مدرن اروپا است که نظریه منطقی– رياضی او به نام همو و تحت عنوان «برهان گودل» مشهور است. اين فیلسوف رياضیدان در تدارک يک فلسه مبتنی بر رياضیات که بتواند منطق بشر را تبديل به فرمولهای رياضی کند نهايتاً به اين گزاره منطقی رسید که: «هر گزاره منطقی به همان میزان که درست است نادرست است و درستی هر امری از نادرستی آن است». اين نظريه نیز همچون نظريه نسبیت و عدم قطعیت توانست نیهیلیزم را که يک فلسفه بسیار کهن يونانی بود يک بار ديگر به لحاظ علمی به اثبات برساند. اين فلسفه را جورجیاس حکیم در سه مرحله بدينگونه بیان میکند: اولًا هیچ چیزی وجود ندارد. ثانیاً اگر هم چیزی وجود داشته باشد قابل شناخت نیست. ثالثاً اگر هم قابل شناخت باشد قابل آموزش به ديگران نیست. اصل اول نیهیلیزم جورجیاس که يک حکیم صوفی و موحد بود همان بیان گر مکتب اصالت فنا می باشد که مذهب عارفان اسلامی است. اصل دوم بیانگر مکتب لاادری (من نمی دانم) و شکاکی گری و نیهیلیزم فلسفی و عبث گرايی منطقی می باشد که يکی از ديگر ارکان عرفان اسلامی در نقطه مقابل فلسفه است. و اما اصل سوم بیانگر مکتب تصوف و عرفان عملی در اسلام است که علم حقیقی را قابل اکتساب و تدريس نمیداند و بلکه امری قلبی و اشراقی می خواند که بواسطه تزکیه نفس و خودشناسی در رابطه با يک پیر عرفانی ممکن می آيد. عجیب است که حکمت همه حکیمان عصر کهن که قرنها مورد طرد و ابطال و نسیان قرار گرفته بود و بسیاری ازآنان همچون سقراط بر اين ادعای خود شهید شده بودند امروزه به واسطه دانش و دانشمندانی که منکران حکمت بودند و آن را محاکمه و طرد نموده بودند علیرغم میلشان اثبات می شود.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۴


نگاهی به اساطیر ملل (فلسفه اسطوره شناسی)

تاريخ باستان اقوام و ملل بر روی زمين تماماً با سرگذشت اساطير و الهه های آسمانی عجين و از آن غيرقابل تفکيک است. آنچه که امروزه فرهنگ ناميده می شود در طی هزاران سال چيزی جز اسطوره شناسی اقوام بشری نبوده که تا به امروز نيز بطرزی غيرمستقيم در تار و پود فرهنگ ملل حضور دارد و فعال است. اساس قديمی ترين فرهنگ مکتوب جهان تماماً بر اساطير است: اوپانيشادها، اوستا، ايلياد، اوديسه و شجره نامه خدايان که ارکان تاريخ مکتوب بشر بر روی زمين محسوب می شوند چيزی جز سرگذشت خدايان باستان نيست. در اساطير هندو حدود چهار هزار خدا وجود دارند. در اساطير يونانی بيش از يکصد خدا هستند و از همه اينها کمتر تعداد خدايان مذاهب ايرانی در اوستا می باشند. که البته در هر يک از اين نظامهای اساطيری

يک خدای خدايان حضور دارد که در مذهب هندو کريشنا است در ايران اهورمزدا و در يونان هم زنوس. در تمدنهای چين و ژاپن و مصر و آمريکای لاتين که بسيار قديمی تر از ايران و هند و يونان می باشند و آثار مکتوبی هم بر جای نگذاشته اند طبق سنگ نوشته ها تماماً حاکميت انواع اساطير را نشان می دهد. اين اساطير بتدريج در طول تاريخ و با رشد انديشه بشری به زمين نزديکتر شده و دارای مفاهيم و نامهائی انسانی شده اند و گاه تبدیل به مفاهيمی علمی و فلسفی و دينی و عرفانی گرديده اند مثلا ملائک و شياطين در قلمرو مذاهب ابراهيمی جايگزين بسياری از اساطير کهن شده اند که همان هويت ها را دارا هستند. و يا در عرصه علم مفاهيمی مثل انرژی، جاذبه، سياهچاله ها و پديده های نجومی. و يا در قلمرو فلسفه مفاهيمی

همچون عشق، منطق، معرفت، اشراق و امثالهم تبلور صفات و قدرتهائی است که به برخی از خدايان اساطيری اختصاص داشته است و يا مفاهيمی همچون کيميا، اکسير، آب حيات و غيره. و يا در ادبيات عرفانی ما مفاهيمی مثل شاهد، ساقی، می، جام جم، يار، زلف، خال و غيره. بيانگر نزول آسمانی مفاهيم اساطيری کهن در وجود انسان است و انسانی شده همان اساطير آسمانی می باشد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۶۷


فلسفه وطن

«حبّ وطن از ايمان است.» پيامبر اکرم (ص). وطن همان زادگاه است يعنی جائی که آدمی از آن منشأ پا به عالم وجود نهاده است. پس خاک زادگاه هر کسی همان خاکی است که او از آن آفريده شده است و نيز آب و هوايش. پس خاک زادگاه هر کسی جای دستان خدا در خلقت اوست. حبّ وطن همان حبّ خلقت است و خالق. و حبّ وجود خويشتن است و قدر اين واقعه. و اين همان حبّ پروردگار است که ايمان ناميده می شود. هر که وطنش را دوست ندارد اصلًا کل زمين و اهلش را دوست نمی دارد و نيز کل جهان هستی را. زيرا جهان هستی همان گسترده و قلمرو وطن و هستی اوست. پس واضح است که حبّ وطن ربطی به نژادپرستی که موجب نفرت از مابقی بشريت است ندارد. ناسيوناليزم اگر دارای چنين جوهره ای باشد مهد انترناسيوناليزم (جهتان وطنی) است و با آن هيچ منافاتی ندارد. به تجربه می بينيم آنانکه از زادگاه و ميهن خود نفرت دارند از کل بشريت بیزارند هر چند که بخواهند اين خود- بيزاری را در لباس جهان– وطنی پنهان کنند. هيچکس همچون انبيای الهی دارای حبّ زادگاه نبوده اند و اکثرشان زادگاه خود را مبدّل به معابدی بزرگ ساخته اند زيرا خداوند از همان خاک با آنان سخن گفته است. و در عين حال هيچکس همچون پيامبران دارای حبّ به کل بشريت نبوده اند. سجده بر خاک يکی از نشانه های حبّ خلقت است که در حبّ وطن آشکار می گردد. حبّ وطن همان حبّ تن و قداست آن می باشد. کسی که تن و وطن خود را دوست نمی دارد اصولًا کسی و چيزی را دوست نمی دارد. خداوند با هر مؤمنی از طريق تن و وجود خود او و در زادگاه او با او رابطه بر قرار می کند

آنهم به زبان مادری او. پس بيزاری از وطن و زبان مادری از نشانه های قدرنشناسی يعنی کفر است. با اينهمه مؤمنان برای حفظ و ارتقای ايمان خود لااقل يکبار مجبور به جلای وطن می شوند که هجرت ناميده می شود که در رجعت دوباره به وطن به فتح و پيروزی در دين می رسند. آدمی در غربت و دوری از وطن است که می تواند در ياد آن خدا را و ازليت هستی را يعنی مبدأ را


به ياد آورد و لذا معاد را که از اصول دين است درک نمايد. اصولً تمام دين چيزی جز جريان به ياد آوردن (ذکر) گذشته تا لحظه خلقت ازلی نيست که همان مقام لقاءالله است. در اينجا ازليت عين ابديت می گردد. يعنی آدمی در رجعت به گذشته است که به لحاظ معنا به پيش می رود. اين از جادو و اسرار معرفت دينی و حرکت جوهری در انسان است.

هم در قلمرو عرفان و هم روانکاویش رجعت به گذشته و درک و به ياد آوردن دوران کودکی يکی از مقاصد و

روشهای مهم رشد و اشراق است. از اين منظر حبّ وطن دارای يک حقيقت عرفانی نيز می باشد.

هر کسی کو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۴۶


کوشش و ارزش

گر چه وصالش نه بکوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش. این سخن حافظ یکی از گوهرهای جهان حکمت و معرفت عملی و علم دین است. تلاش و پایداری جهت رسیدن به ارزشها و مقامات معنوی و عرفانی و تقوائی امری واجب است و هیچک مادرزاد با این مقامات به دنیا نیامده است و اگر هم کسی چون مسیح (ع) نبی به دنیا آمده بدون تلاش و جهاد پیگیر قادر به حفظ نبوت خود نبوده است. ولی راه رسیدن به این ارزشها راهی خطی و علت – معلولی نیست بلکه جهشی و عروجی و اشراقی است که با نظری از حضرت حق نفس تلاشگر و مجاهد را تبدیل می کند و به تقوا و معرفتی باطنی و ذاتی می رساند و تا قبل از این واقعه همه ارزشها عاریه ای و جمادی است و به بیانی ظاهری و بی ریشه می باشد و امّا ا آن عرصه آمادگی دریافت لطف و نظر الهی آنگاه است که فرد سالک و مجاهد راه حق در تلاشهایش ناکام شده و نهایتاً از خودیت خود در این راه کاملًا مأیوس گردیده و جز خدا هیچ امیدی نداشته باشد. چرا که هر صفت نیکو و مقامی معنوی در انسان حاصل انهدام جنبه ای از منیّت نفس است و اتفاقاً غولترین و لطیف ترین منیّت ها حاصل تلاشهای دینی و اخلاقی است که غروری ابلیسی پدید می آورد. کسی که در این تلاشها ناکام شد اگر کافر نشود و روی برنگرداند به غایت خشوع باطنی می رسد و این عرصه لطف خدا و نظر خاص او به دل مؤمن است که بناگاه او را متحول و تبدیل می کند و یا امامی را برایش می فرستد تا هدایت شود.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۴۹


فلسفه جبر و اختیار

جبر و اختیار از قدیمی ترین مباحث قلمرو حکمت و فلسفه و روانشناسی بوده است که هرگز پاسخی روشن نیافته تا اینکه بتدریج از عرصه اندیشه بشر حذف و به فراموشی سپرده شده است. در قلمرو خودشناسی معضله جبر و اختیار در رأس همه امور قرار دارد و لذا در مکتب عرفان علوی هم جایگاه برجسته ای داشته است که پاسخ نهائی بر این دوگانگی و تضاد امری مابین و برتر است. ولی مسئله اساسی اینست که جبر و اختیار در قلمرو نفس و عملکرد و اندیشه بشر براستی درک نشده است و لذا پاسخی هم نیافته است. می دانیم که همه فلسفه ها در تاریخ بشری و نیز همه فرقه های مذهبی بر اساس اصالت یکی از این دو امر پدید آمده است و یا امری سوم و بینابینی مثل فلسفه مشاء و اشراق و عرفان و یا فلسفه های اصالت وجود و ماهیت. همه فرقه های بنیادی در جهان اسلام نیز بر یکی از این وضعیت ها پدید آمده است مثل مکتب قدریه، جبریه ، معتزله و امثالهم .

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۳۵


مستضعفین کیستند؟

در نص صریح قرآن می خوانیم که خداوند از میان مستضعفین برای خود جانشین و وارث تعیین می کند. و این آینده شناسی قرآن می باشد. مستضعف به لحاظ صرف نحو هم خانواده این الفاظ و معانی است: مستحب، مستکبر، مستحق، مستجاب، مستقیم و ……. . یعنی کسی که به صفتی رسیده باشد و این صفت را پیشاپیش برگزیده و در مسیرش جهاد کرده باشد و نهایتاً اسوه آن صفت شده باشد: اسوه حب، کبر، حق، قیام و ….. و نه اینکه کسی به سهو و ناخواسته و یا به جبر دچار ضعف شده باشد. درست از همین معناست که نمی توان مثلا ً طبقه کارگر را مستضعفین نامید. فی المثل امامان ما و در رأس آنها حضرت رسول (ص) اسوه استضعاف کامل است از جنبه همه صفات مادی و دنیوی و اجتماعی و سیاسی و غیره. در یک کلمه معنای استضعاف در سخن مشهور پیامبر در روز غدیر خم واضح است که فرمود: من برترین انسان جهانم نه به واسطه نبوت خود بلکه به واسطه فقر خود، و من به فقر خود فخر می کنم. و این یعنی مستضعف. یعنی کسی که با آگاهی و عرفان و عشق، فقر و تنهایی و بیکسی و نهایتاً فنای خود را برگزیده و عمری برای رسیدن به آن جهاد کرده باشد. و یا به قول قرآن فقرا کسانی هستند که در راه خدا محاصره و تنها و بی چیز شده اند. یعنی خدا خواهی موجب فقر و ضعف آنها شده است. اینان هستند پرولتاریای اسلامی که جانشین خدا و وارث زمین می شوند. و اما چرا انسان بایستی به سمت ضعف خود حرکت کند. این به چه معنایی است. این همان تسبیح و تنزیه عملی پروردگار در وجود خویشتن و شرک زدایی از خویشتن است. زیرا همه صفات از آن خداست و اینست که به قول علی (ع) پرستش خداوند به واسطه صفات شرک است یعنی طلب قدرت و رزق بیشتر نمودن از خدا شرک است. آدمی خلیفه ذات وحدانی خداست و مابقی جهان هستی خلیفه صفات اوست. و انسان را ذات کافیست و اینگونه است که به ذات خدا در خود می رسد که در قلمرو حیات دنیا عین فناست ولی راز جاودانگی است و عرصه مقام خلافت اللهی انسان می باشد و مقام انسان کامل. ولی آدم خودش به اراده مصنوعی خود نباید به صفت زدایی از خود بپردازد و عمداً خود را فقیر و تنها و بیمار سازد بلکه آدمی کافیست که نیستِ خود را در نزد خدا خالص کند و بر اساس احکام او زندگی نماید و صدق پیشه کند و در اینصورت گام به گام به سرزمین فنای صفات گام می نهد تا ذاتش در زیر زباله دان صفات دروغین که آدمی به خود نسبت داده بیرون آید و متجلی گردد. و این همان واقعه «هیکل نورانی» در فلسفه اشراق سهروردی می باشد. اینست انسان مستضعف در قرآن.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۹۴


حکمت فرقاني

می دانیم که «فرقان» نام دیگر قرآن است و در حقیقت محصول نهایی معرفت قرآنی می باشد. اگر قرآن کتاب هستی شناسی و نهایتاً خداشناسی است پس مجموعه این شناخت ها منجر به شناخت پدیده های جهان هستی بعنوان نشانه های خداوند (آیات) در عالم وجود می شود و می دانیم که نائل آمدن به مقام فرقان بعنوان درجه ای از علم و حکمت الهی یکی از آخرین مدارج انبیای اولوالعزم بوده است. فرقان در لغت از مصدر «فرق» می باشد و این همان شناخت فرقها و تشخیص مرزها و علم بر حدود موجودات است و عین هستی شناسی است و به مثابه شناخت باطن قرآن می باشد که منجر به شناخت حریم ها می شود که در صفات بشری همان درک حرمت هاست. به همین دلیل نتیجه حاصل از فرقان بعنوان علم حدود همانا درک احکام شریعت و اخلاق دینی و وظایف اجتماعی و حرمت های انسانی می باشد که نهایتاً انسان را به حریم الهی می رساند. واژه «حرم» در ذاتش دارای دو معنای متضاد است: نزدیک شدن و حرمت نهادن و نیز دور شدن و تحریم نمودن. این همان منشأ حلال و حرام در رابطه است. پس فرقان علمی است که تکلیف انسان را با موجودات عالم هستی معین می کند و در واقع علم الوظیفه است. و منشأ پیدایش مرز حلالها و حرامهاست. یکی از محوری ترین رسالت ما در این نشریه همین فرقان شناسی است و اگر از بطن این شناخت که به روش پدیده شناسی و با استفاده از علوم انسانی و معرفت نفس احکام و حدود الهی و حرم ها و حلالها رخ می نماید امر ی کاملًا منطقی است. در حقیقت ما به روشی دیگر که همان معرفت نفس است یک بار دیگر از منشأ شناختِ حدودِ وجود به حقانیّت احکام الهی می رسیم و این تصدیق کلام پیامبر اسلام است که: «زین پس رهروان معرفت نفس به حقایق دین من نائل می آیند». در حقیقت آنچه که در فلسفه یونانی و حکمت اشراق و نیز پدیدارشناسی مدرن موسوم به هستی شناسی است در زبان قرآنی همان علم توحید است که از بطن فرقان رخ می نماید. یعنی فقط از طریق تشخیص مرز و فرق بین هستی ها بواسطه معرفت می توان به ذات واحده عالم وجود یعنی هستی مطلق و وجود فی نفسه که خداوند است رسید همانطور که در قرآن می خوانیم که براستی خداوند حائل است بین ظاهر و باطن هر چیزی. به همین دلیل علی (ع) بعنوان مظهر حکمت و علم لدنّی و بزرگترین قرآن شناس معروف به فاروق اعظم است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۲۳


فلسفۀ لا اله الا الله

کلّ تاریخ اندیشه فلسفی بشر چیزی جز فلسفه لا اله الا الله نبوده است. هر فلسفه ای یا مشائی است و یا اشراقی. یعنی یا لا الهی است و یا الا اللهی. یعنی یا فلسفه باید و نبایدی است یا فلسفه تسلیم و رضا. یعنی یا فلسفه آرمانشهری است و یا فلسفه هستی. والبته برخی از فلسفه ها نیز بینابینی و یا التقاطی هستند. و کلّ سیر تاریخ فلسفه به لحاظ تکامل حرکت از لا اله بسوی الا الله می باشد. فلسفۀ ارسطو–افلاطونی و کتاب «جمهوری» یکی از نخستین و معروفترین فلسفه لا الهی است و فلسفه اگزیستانسیالیزم (هستی گرائی) و شخص هایدگر هم آخرین فلسفه مشهور الا اللّهی است. فلسفه های قلمرو لا اله اساساً ایدئولوژیهای اجتماعی و مدینه های فاضله و انقلابات را بهمراه دارند که غایت این فلسفه در مارکسیزم خودنمائی کرد. که از بطن مارکسیزم هم اگزیستانسیالیزم آغاز شد که فلسفه درون گرائی و خردگرائی و هستی گرائی می باشد که همسایه عرفان است و زمینه فلسفی عرفان محسوب می شود. در فلسفه اسلامی هم که شعبه ای از فلسفه یونانی می باشد از فارابی تا ملاصدرا شاهد همین سیر می باشیم. هر فیلسوف کاملی نیز شاهد این سیر از لا اله تا الا الله می باشد. زیرا هر فلسفه ای از نفی واقعیت در جستجوی حقیقت آغاز می شود و به تصدیق واقعیت می انجامد زیرا حقیقت را عین واقعیت می یابد. فلسفه الا اللهی در واقع همان فلسفه دین خالص است و در قلمرو تاریخ فلسفه آخرالزمان است که عرصه پایان فلسفه های آرمانشهری می باشد. و اینست که فلسفه وجود (اگزیستانس) آخرین فلسفه است و مابعدش عرفان که قلمرو رویاروئی حقیقت در عین واقعیت می باشد. و این فلسفه توحید می باشد. کلّ تاریخ از منظر فلسفه همان فلسفه لا اله الا الله می باشد و تاریخ لا اله الا الله.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۳۳



برچسب ها: اشراق , حکمت , برهان , اسطوره , [ بازدید : 5 ]

[ يکشنبه 7 شهريور 1395 ] [ 18:56 ] [ رضا ]

انتظارات والدین نسبت به فرزندان



انتظارات والدین نسبت به فرزندان

انتظار والدین از فرزندانشان در ھمه جای زمین و زمان اینست که آرمانھای تحقق نیافته و ناکامشان

را در وجود فرزندان محقق نمایند. و اینست فرزندان خوب و خلف.

و اما فرزندان بر دو نوعند : خلف و ناخلف یعنی مرید و یاغی.یعنی فرزندانی که به انتظارات والدین

کمابیش پاسخگویند و یا تظاھر به این امر می کنند و فرزندانی که بدنبال آرمانھا و افکار خود ھستند .

و عجیب اینکه نھایتاً فرزندان مرید مورد انکار و انزجار والدین قرار می کیرند و فرزندان یاغی مورد

ستایش والدین واقع می شوند . این چه سرّی است ؟

یھرحال رعایت حداقل ادب و حرمت نسبت به والدین از قلمرو این تقسیم بندی خارج است و مسئله

رعایت یا عدم رعایت آرمان والدین می باشد.

والدین پرستی به لحاظ دینی ھمان نژاد پرستی به مثابه اساس کفر است یعنی ھمان کفری که

بدست ابراھیم ذبح شد . ھمانطور که فرزند پرستی . ھمانطور که رضای والدین را ملاک زندگی

قراردادن کفر است و نیز رضایت فرزندان را ملاک قرار دادن . این ھر دو در نقطه مقابل خداپرستی

قرار دارد و این است که نتیجه نھایی این مریدی یا یاغیگری فرزندان برای والدین به طرز اعجاب آوری

وارونه از آب در می آید . یعنی نھایتاً فرزند یاغی مورد تصدیق و محبوبیّت قلبی والدین واقع میشود

بخصوص اگر این یاغیگری بر علیه والدین در سمت دین و ارزشھای اخلاقی باشد . و نیز اینکه

فرزندانی که در تمام عمر به خاطر استفاده مالی از والدین تظاھر به مریدی می کنند نھایتاً رسوا

شده و مورد انزجار والدین قرار می گیرند . این کار خداست و حق است.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبرخانجانی جلد اول ص 27


برچسب ها: انتظارات والدین نسبت به فرزندان , [ بازدید : 6 ]

[ يکشنبه 31 مرداد 1395 ] [ 17:44 ] [ رضا ]

فلسفۀ شهوت جنسی (سرنوشت سازترین راز زناشویی)


فلسفۀ شهوت جنسی

(سرنوشت سازترین راز زناشویی)

نیاز و رابطۀ جنسی ھمان عنصری از ھستی است که جان را در جھان عینیت بخشیده و توسعه و

تکامل می دھد . جان آن گوھرۀ ھستی جھان است که مو جودات را باطناً به ھم مربوط میکند و لذا

گوھرۀ اتحاد است و نیز تولید مثل . مثل خود را تولید کردن

ویژۀ جان است که قلمرو استمرار و جاودانگی می باشد . و اما آن گوھره از جان که موجب تحرک و

عامل ارتباطی شدید می باشد قوه شھوت جنسی است . این قوه البته در کل کائنات وجود دارد ولی

در عرصۀ جان و کمالش در جان انسان به ظھور می رسد و از این روست که زمین و جانوران و

مخصوصاً انسان کانون معنوی و جوھری عالم ھستی است ھمانطور که آخرین و جوانترین مخلوق

می باشد .

در فرھنگ اساطیری یونان الھه ایی به نام« اِروس » وجود دارد که ھمان خدای عشق شھوانی

است که دارای قدرت منحصر بفرد نظم بخشیدن به جھان و متحد نمودن جھانیان به یکدیگر میباشد

. در این فرھنگ باور بر این است که جھان ھستی تا قبل از ظھور اروس غرق در بی نظمی و بی

قراری و توحش و پریشانی بوده است . اروس ھمان عروس در زبان آریایی و عروش در زمان عبری

می باشد . می دانیم که خداوند پس از تکمیل خلقت جھان درشش روز تکوینی( آسمانی) بر عرش

نشست و به نظارت و فرماندھی جھان و ساماندھی جھانیان پرداخت یعنی در واقع عرش نشین شد

: عروس! و ھمچون عروس نقاب بررخ کشید تا نامحرمان قادر به دیدار او نباشند .

» در اساطیر ھندو نیز مشابه چنین عروسی بر عرش ھستی نشسته و فرمان می راند وجود دارد که

« کریشنا »نامیده می شود که نام دیگری در زبان پھلوی دارد که « عریشا » است کهعرشیا تلفظ

شده است . جالب اینکه کریشنا یک زن جوان است که در کنار او یکمرد جوان مسلح بنام« آرجونا »

قرار دارد که اراده اش را به اجرا میگذارد و در تحقق آن میجنگد و گویی ھمچون« داماد »است .

از این مفاھیم اساطیری که بگذریم تجلّی آن را بروی زمین در روابط بشری و مخصوصاً رابطۀ آدم و

حوا می یابیم که چگونه مرد با ازدواج که حاصل عشق شھوانی است بر قلمرو نظم و قانون و تعھد

وارد می شود و مجری این حقوق است که از منشاء این عشق اروتیک تولید می گردد . ھمانطور که

مرد ھر چه که می کند بخاطر رضایت زن خویش است یعنی اِروس .

در اینجا اروس ھمان تجلّی زمینی پروردگار عرش نشین است و درست به ھمین دلیل مورد پرستش

مرد قرار گرفته است و نیز به ھمین دلیل این اروس( زن ) ھیچ دشمن و ھوویی ذاتی تر از خدای مرد

خود ندارد . به ھمین دلیل آن اروس حقیقی که بر عرش نشسته در کتابش به مرد اخطار داده است

که زنش دشمن آشکار ایمان اوست .

مرد اصلاً فقط به علت عشق شھوانی تن به ازدواج و تشکیل خانواده میدھد و لذا اگر در این رابطه

از قانون آسمانی آن عروس عرش نشین که ذات این عروس زمینی است پیروی نکند و بازیچۀ

بلھوسی ھای این عروس مجازی شود یعنی ذات اورسیا عشق شھوانی را که ھمان امر به نظم و

قانونمندی است به تباھی کشانیده و مقصود اروس را ادا نکند ،عروس را از دست می دھد ھم در

زمین و ھم بر عرش .

و نیز به تجربۀ تاریخی بشر ھمه می دانند که زن ذاتاً خواستار ارادۀ قانونمند مرد است و لذا حتی

علیرغم ارادۀ آگاھانه اش از مردانی که بازیچۀ بلھوسیھای او می شوند منزجر می گردد . زن ذاتاً

خواھان مردان مقتدر و صاحب اراده و قھار و قانونمند است و لذا از مردان لاابالی و بلھوس حتی به

لحاظ جنسی ھم بیزار می شود و این راز بزرگی است .

و زن ھم به میزانی که پذیرندۀ ارادۀ قانونمند مرد باشد و حکم خدا را گردن نھد بر این تخت باقی می

ماند و در غیر این صورت به بازار ذلت کشیده می شود .

و اما شھوت جنسی در ھم خوابگی به فعل و کمال می رسد که غایت این واقعه لحظه خروج اسپرم

از مرد می باشد که اوج لذت جنسی را برای طرفین به ھمراه دارد و اساس تولید مثل و استمرار بر

روی زمین را پدید می آورد و این رابطۀ دو گانه را مثلث می کند که نخستین شکل موجودیت یافته و

پایدار است و اساس قانونمندی و سازمان دھی می باشد .

جالب اینکه در زبان یونانی این لحظه اوج لذت جنسی را « اورگاسم »مینامند که از مصدر «اورگ »

به معنای سا زمان دھی می باشد . چرا که سازمان دھی و انتظام مستلزم وحدت است و

اورگاسم جنسی واقعه ایی است که در آن برای لحظاتی زن و مرد به اتحاد جسمانی و قلبی و

روانی می رسند که نطفۀ بچه حاصل این اتحاد است که قلمرو خلقت و جاودانگی بر روی زمین

است . و لذا کودک ھم پس از تولدش قلمرو ھماھنگی و اعمال و احساس مشترک زن و شوھر

است که این ھستۀ اولیه مدنیت و تاریخ می باشد .

پس واضح است که شھوت جنسی در زن و مرد دارای ذات توحیدی و امر به نظم و قانونمندی است و

ذاتاً ھدفی جز اجرای احکام خدای عرش در بشر ندارد و لذا اگر این مقصود برآورده نشود این میل

بسوی قحطی می رود و موجب تباھی و فروپاشی فرد و خانواده و تمدن بر روی زمین است ھمانطور

که امروزه شاھد چنین وضعی در جھان ھستیم که ھمجنس گرایی ھا و عقیم شده گیھا و جنون

ھای جنسی واضح ترین نشانه انھدام اروس در بشر است که استمرارش موجب اغتشاش و توحش

و جنون بشریت است و شیرازۀ تاریخ و تمدن را از ھم می گسلد .

پس شھوت جنسی ظھور ذات قانونمندی و حکم خدا در وجود بشر است و تارو پودش تماماً از حقوق

است ھمانطور که پیامبر اسلام می فرماید : عشق تماماً آداب است . و لذا ھر کسی که دارای قوه

شھوانی شدیدتر است نیازمند حق شناسی و قانونمندی بیشتر است و لذا شاھدیم که پیامبران خدا

یعنی پیام آوران این حقوق و قوانین از میان قدرتمندترین شھوت ھا برانگیخته شده اند و بانی ازدواج

و حقوق ھستند . ھمانطور که پیامبر اسلام می فرماید : که ما پیامبران ھمچون خروس سفید دارای

قدرت شھوت ھستیم . بنابراین مردانی که شھوانی تر ھستند و ھمچنین زنان شھوانی اگر مؤمنانی

مرید حق نشوند تبه کارانی دیوانه می شوند .

بنابراین حقوق بشر بر روی زمین بر اساس حقوق زناسویی است پس واضح است که حقوق بشر

مورد ادعای تمدن غرب که امر به عشق غیر متعھد و آزادی جنسی و انھدام ازدواج است حقوق بشر

ضد حقوق بشر است .

ھمانطور که در عمل جنسی ھم مرد است که بر زن وارد می شود به لحاظ ارادی و فکری و روانی

ھم چنین است و لذا در ھر عمل جنسی روحی از امر خدا و حقوق الھی بر نفس زن وارد شده و او را

در زندگی قانون پذیر می سازد . لذا اگر خود مرد حق شناس و قانونمند نباشد بدون شک بلھوسی و

ھرج و مرج و کفر را در زن القا می کند پس واضح است که دین و حق شناسی و وظیفه دانی در زن

محصول مرد پذیری و تمکین جنسی می باشد که کمال این پذیرش در زن نیز بصورت اورگاسم عمل

می کند . در حقیقت در اورگاسم زنانه امر و ارادۀ مرد به قلب زن که کانون ارادۀ اوست منتقل می

شود و زن را به قوانین الھی مؤمن می سازد . بنابراین عدم تمکین جنسی از جانب زن که واضح ترین

نشانه اش عدم اورگاسم زن است به معنای دین ناپذیری قلبی اوست و لذا در حکم دینی ھمین یک

دلیل می تواند علت طلاق او شود ھمانطور که به لحاظ عرفی ھم منجر به طلاق می شود .

زن به میزانی که به شوھرش در تحقق کامل و مطلوب این رابطه یاری میرساند دین پذیر میشود

. پس کل سرنوشت زن در گرو ھمین امر است که علت العلل ازدواج بوده است . پس سرد مزاجی

جنسی زن عین دین ناپذیری اوست و به تحقیق مسلم است که این زنان فقط در قبال شوھر خود

چنین ھستند . پس این سرد مزاجی زمینۀ انحراف اخلاقی و خیانت است . ولی اگر شوھر کافر و حق

نشناس باشد و زن مؤمن باشد البته این سرد مزاجی بر حق است و رابطۀ جنسی موجب نابودی

ایمان زن می شود . این است که خداوند در کتابش می فرماید که مؤمنان بایستی با مؤمنان ازدواج

کنند و کافران ھم با کافران.

پس زن مؤمن اگر دارای شوھر کافر باشد ایمانش را از دست میدھد و میل به فسق پیدا میکند و در

این صورت طلاق امری واجب است .

پس واضح شد که دین زن تماماً از کم و کیف رابطه جنسی باشوھر و ماھیت شوھر است و نیز اینکه

یک رابطۀ جنسی متقابلاً رضایت بخش واضح ترین نشانۀ سلامت دین و دنیای زناشویی میباشد و

بلعکس نیز . اورگاسم جنسی متقابل در زناشویی واضح ترین نشانۀ سلامت و صداقت و ھم دلی و

سعادت زناشویی است . این اورگاسم مخصوصاً در زن تنھا نشانه بدیھی و اجتناب ناپذیر در دین

پذیری و ایمان قلبی و خدا پرستی زنانه است در صورتیکه یک اورگاسم مھبلی و کاملاً طبیعی باشد

.

زنی که در رابطه با شوھرش دارای اورگاسم طبیعی نیست بدان معناست که به شوھرش دل ندارد

و ھم سرنوشت او نیست .

و کلام آخر اینکه مرد از طریق انتقال اسپرم خود به رحم زن در حقیقت ارادۀ خود را به او منتقل می

کند چه نطفه ایی بسته شود و چه نشود و بدین طریق با یکدیگر ھمدل و ھمراه می شوند و این

جاودانگی رابطۀ آنھاست . خاصیت تولید مثل این اسپرم فقط بقای مادی در بستر تاریخ است ولی

بقای جاودانه معنوی و اخروی ھمان گونه رخ می دھد که ذکرش رفت . پس بھتر درک می کنیم که

روشھای پیشگیری از بسته شدن نطفه و سقط جنین چه خیانت نابود کننده ایی به زناشویی و

مخصوصاً زن است و لذا امروزه بسیار بندرت شاھد یک زن و شوھر ھمدل و ھم سرنوشت ھستیم و

این است راز انھدام خانواده که زمینۀ انھدام بشریت است .

و اینکه نطفه ایی که سقط می شود در واقع جاودانگی روح زناشویی است که سقط می شود . و

اما آن زنانی که به ھر دلیلی رحم خود را خارج می کنند در واقع رحم و رحمت خدا را که ھمان جھان

عشق و ھمسری و ھمدلی است از وجود خود بر می اندازند .

آخرالزمان عرصۀ عیان کردن اسرار نھان است تا دیگر ھیچ بھانه یی برای بدبخت بودن در میان نباشد

و کسی نگوید که : نمی دانستم .


از کتاب دایره المعارف عرفانی استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 23


برچسب ها: شهوت , اورگاسم , عروس , داماد , [ بازدید : 6 ]

[ شنبه 30 مرداد 1395 ] [ 19:06 ] [ رضا ]

عشق عرفانی و عشق جنسی - امام - کرامت- تصوف - دین


کرامت

عشق عرفانی و عشق جنسی

تجربه حیات زمینی انسان در تاريخ جز عشق هیچ چیز زيبا و ماندگاری بر جای ننهانده است و به قول حافظ شیرازی تنها يادگار ابدی انسان در کائنات است. و درعین حال اين ماندگارترين و عالیترين و شیرين ترين تجربه سر بر آورده از حیرت آورترين و تلخ ترين و تراژيكترين تجربیات نیز مي باشد. حکیمان عهد کهن از چین تا يونان باستان براين باور بودند که جهان هستی مخلوق عشق است و آنچه که موجودات و ذرّات و کرات را برپا می دارد و استمرار می بخشد نیز عشق است. آنها ذات وجود را عشق می دانستند و حتی آنچه را که امروزه قوه جاذبه بین اجرام می نامند، آنها عشق می خواندند يعنی انرژی نهفته در جهان ماده در نزد آنان عشق بود. اين معنا در عرفان اسلامی بیانی وسیعتر و کاملتر يافته و تبديل به يک فلسفه گشته است و اساس فلسفه ابن عربی و مولوی و سهروردی را تشکیل می دهد. علی (ع) نیز می فرمايد پس از قیامت آنچه که ملاک نهائی ارزيابی قرار می گیرد عشق است. در سخنی ديگر آمده است که خداوند از محبّت و کرامت خود جهان را آفريده است. اين مقوله در فلسفه های جديد که جملگی ادامه فلسفه ارسطو می باشد محلی از اعراب ندارد. و امّا دو نوع عشق در تجربه بشری گزارش شده است: عشق غريزی و عشق عرفانی! عشق اول را همه افراد بشری تجربه می کنند که عشق جمالی است و نهايتا در غريزه و وصال جنسی تباه می شود. ولی عشق عرفانی مختصّ انگشت شمارانی از حق پرستان بوده است و برخاسته از کمال است و وصالش نیز روحانی می باشد. و امّا آنچه که درتاريخ ماندگار شده و رشد يافته و دريائی از معرفت و بیداری آفريده و مبدل به يک فرهنگ و هويّت متعالی گشته است عشق عرفانی می باشد يعنی عشقی که حاصل جذبه معرفت است و سیرت نه صورت و غريزه. به بیان ديگر بايستی ازدو نوع عشق بالا تنه ای و پائین تنه ای سخن گفت. البته عشق پائین تنه ای نیز موجب استمرار ابنای بشری برروی زمین است و مدنیّت را پديد آورده است زيرا بدون عشق جنسی هرگز امر ازدواج و تشکیل خانواده ممکن نمی شد. در واقع تمدن مادّی بشر محصول عشق پائین تنه ای و جنسی است ولی تمدن معنوی بشر محصول عشق بالا تنه ای و عرفانی است. بسیاری بر اين اعتقادند که عشق عرفانی حاصل ادامه تکاملی عشق جسمانی است. يعنی اگر کسی در عشق جسمانی پايدار بماند و حقوق را ادا کند و آنرا تباه نسازد و منجر به نفرت نشود به بالا تنه می رسد و منجر به عشق عرفانی می شود. اين همان تعالی عشق از پائین تنه به بالا تنه است. و گوئی فقط عده ای انگشت شمار موفق به اين امر عظیم شده اند و مابقی مردم در عشق پائین تنه ای مانده و يا ساقط گشته اند. به لحاظ درک منطقی می توان گفت که عشق عرفانی محصول درک و تصديق عشق جسمانی و ناکامی اين عشق در حیات دنیاست. يعنی عشق عرفانی محصول معرفت بر ذات فنا شونده عشق جسمانی و حیات دنیاست. لذا اين عشق دارای ذاتی دينی است و از درک و تصديق ايمان اخروی سر بر می آورد. به همین دلیل عشق جنسی را عشق مجازی می نامند که زمینه عشق عرفانی می تواند باشد. همانطور که عشق جنسی که حقّش رعايت گردد و پاک بماند بقول رسول اکرم (ص)، انسان را به مقام شهادت می رساند. و شهادت اساس معرفت نفس است که قلمرو عرفان می باشد. به لحاظی عشق عرفانی محصول حقّ فراق و ناکامی در وصال است. در زندگی همه انبیاء و اولیاء و حکیمان و عارفان بزرگ می توان رد پائی از عشق جنسی ناکام پیدا کرد که به فراق انجامیده است. در هیچ داستانی همچون «شیخ صنعان» از عطّار نیشابوری نمی توان رابطه عشق جنسی و عشق عرفانی را درک نمود. اين امر در زندگی عارف بزرگی چون ابن عربی نیز حضور داشته است و درغزلیات حافظ هم به وضوح قابل ملاحظه است و نیز سائر شاعران بزرگ و عرصه عرفان. و اما در عرصه عشق عرفانی بین دو انسان، واقعه ای عظیم تر و ماندگارتر از عشق مولانا و شمس به ثبت نرسیده است. واقعه ای که با گذشت بیش از هفت قرن مستمرا منورتر و شکوفاتر شده و جهانی تر می گردد و قلمرو پیدايش يک مکتب و مذهبی نوين گرديده است که کلّ بشريّت را به خود می خواند. واقعه ای که به همان شدّت که عاشقانه است عارفانه و حکیمانه و الهی می باشد و دريائی بی کران از معرفت فزاينده است و خلقت جديد و روحانی يک انسان را همچون تولّدی دوباره و خلقتی دوباره عرضه می دارد. دريک کلام عشق عرفانی تبديل و اعتلای روحانی همان عشق جسمانی است که کارخانه اين پالایش و تعالی همانا تقوی و خويشتن داری در عشق شهوانی می باشد. در واقع آنچه که عشق شهوانی را عرفانی می کند عفّت و عصمت و ادای حقوق اين غريزه و صبر بر اين امر است که قوّه شهوت را تبديل به قوّه معرفت می کند و انسان را به کانون عرفانی يعنی امام رهنمون می شود که همان سیر الی الله است و راه محبوب ازلی و ابدی را آشکار می سازد و جاودانگی عشق را به ارمغان می آورد و بقای جسمانی را به بقای روحانی پیوند می زند و آدمی را از اسارت دنیا و عشق های مادّی میرهاند. پس حلقه اتصال عشق شهوانی به عشق عرفانی همانا تقوی و پاکدامنی و عصمت است و بدون تقوا آدمی در عشق شهوانی ناکام و فرسوده و تباه می گردد و در ظلمت غرق می شود. در واقع آنچه که رشد و تعالی نامیده می شود همانا رشد و تبديل و تعالی شهوت به معرفت است به ياری دين. و بدينگونه انسان پائین تنه ای تبديل به بالاتنه ای می شود.

شهوت + تقوا = معرفت

عصمت + عشق = عرفان

عصمت و عفّت و تقوی است که شهوت را تبديل به عشق قلبی می کند و شکم بارگی را تبديل به عشق عقلی می سازد. در غیر اينصورت دل و عقل آدمی هرگز زنده و خلاق نمی گردد. فی المثل آنچه که بايزيد بسطامی را به عشق عرفانی هدايت نمود حفظ عصمت در قلمرو تجريد و تنهائی و عدم ازدواج بود. و آنچه که شیخ خرقانی مريدش را به آن کمال و کرامات رسانید صبر او بر همسری ناموافق و کافر کیش بود و پا کدامنی اش در رابطه با اين همسر. و آنچه که «رابعه» را به آن حد از معرفت و کرامت رسانید حفظ عصمت درعشق ناکام بود که از يک کنیزک، عارفی بزرگ پرورد که مردان بزرگ در محضرش شاگردی می کردند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۶


هزینه رستگاری اشقیاء

آدم متکبر و کافر يا خدا را بعنوان خالق و رزاق و حافظ خود منکر است و آنگاه هم که بواسطه بلایا و عذابها به جبر تصديق می کند باز هم حاضر نیست که رحمتش را پذيرا باشد و کرمش را ستايش نمايد بلکه به او حق حساب و رشوه می دهد و نماز و صدقات و خیرات تماماً به همین نیّت است. اين آدم حتی تحمل و هضم پذيرش يک هديه و کمک بی مزد و منّت ديگران را هم ندارد و احساس حقارت و نابودی می کند و لذا بسرعت سعی در جبران و پرداخت هزينه اش را می کند تا مبادا متعهد شود. اين آدم ارباب و صاحب کار خود را می پرستد از اينکه لقمه نانی را که حاصل زحمت خود اوست بدست می آورد. آيا از اين نوع آدمها را می شناسید؟ چه بسا اين آدم را بتوانید در اعماق نفس خودتان هم پیدا کنید. اينک چنین آدمی که دشمن قسم خورده رحمت و محبت است اگر مواجه با انسانی مؤمن و کريم شود که بی مزد و منت و حتی بدون درخواست کمکی، دريائی از بدبختی و بیماری و عذاب و خواری را از زندگیش بردارد و نجات بخشد چه اتفاقی رخ می دهد؟ بدون شک اين انسان صاحب کرامت را نابود کننده کفر و تکبر و انکار خود می يابد و لذا به خونش تشنه می شود و او را به صدها تهمت و دروغ محکوم نموده و در حد توان کمر به نابودی وی می بندد. اين اشقیاء و کافران حرفه ای که دشمن سعادت و عزّت خودشان هستند مورد خطاب اولیای خدا بر روی زمین می باشند تا بالاخره دل سنگشان را به نور محبت خدا زنده سازند. و هزينه اين نجات و رستگاری هم چه بسا مرگ خودشان است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۱


راز دلبری و دلدادگی

اراده به دل بردن از ديگران ذات امارگی نفس بشر و شیطنت اوست در جهت به اسارت کشیدن ديگران. اين همان اراده به سلطه گری است که به شیوه های متفاوت بسته به شرايط عمل می کند. اين اراده همان اساس رياکاريهای بشر است و دروغهای مصلحتی او. ولی بناگاه چنین انسانی خود به ديگری دل می دهد اين همان افسانه صیادی است که به دام صید خودش می افتد. اين دلدادگی به مثابه عذاب آن اراده و تلاش برای دلبری است. در اين واقعه دو روی هیچ معنا و ماهیتی از محبّت قلبی و حقّ پرستی وجود ندارد. اين همان زمینه فسق و فريب در میانه عامه مردمان است و قلمرو فعالّیت کفر می باشد که تماماً بر فريب و سلطه گری استوار است و اصولًا دلی در میان نیست در حالیکه نمايشی از عشق است. و امّا دلبری و دلدادگی نوع دگری وجود دارد که بر محور وجود مردان خدا رخ می نمايد و آن ولايت وجودی و کرامت روحانی است که از همه دل می برد بی هیچ تلاش و ترفند و برنامه ای. اين دلبری حقّ است و آنکه نخواهد در قلمرو حقّ وجودی اين حقّ پرستان دل بدهد و اطاعت کند به عذابی عظیم مبتلا می شود زيرا دلش از دست اراده کافرانه اش رفته است و او نیز بايستی بهمراه دلش برود و گرنه بی دل و شقی و ديوانه می شود. اين همان جاذبه وجودی مردان حقّ است که شامل کافر و مؤمن می شود و براستی از مردمان دل می برد تا دلشان را به حقّ برساند. آن دلبری و دلدادگی تماماً ظلم و ظلمت است و اين يکی تماماً محبت و هدايت است. بقول معروف: دانه فلفل سیاه و خال مهرويان سیاه – هر دو جانکاهند امّا اين کجا و آن کجا. نبرد کافران با مردان حقّ اين بوده که:

دلمو بده برم!؟ تا که دل در سینه حبس خويش بود مرغکی بد کینه و بد کیش بود

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۴۱


مالیخولیای محبّت

محبّت بزرگترين امتحان برای بشر است که آيا قدرش را می داند و حق را ادا می کند. محبت هر چه خالصانه تر و بی توقع تر باشد در انسانهائی که مورد محبت قرار می گیرند مولّد تکبر و غرور شديدتری می شود و ايجاد نوعی امر مشتبه می کند و احسا خدائی کرده و کوس انالحق می زنند. اين امر در کسانی که در اطراف مردان حق قرار دارند همواره ديده شده است. بی ترديد این احساس مالیخولیائی حاصل بی معرفتی و عدم اطاعت از منشأ محبت است بخصوص اگر مشمول شفاعت و کرامتی شده باشند. آنها با خود می گويند «مگر من چه هستم که اينقدر مورد لطف و کرامت بی شائبه قرار گرفته ام؟ لابد حتماً چیزی هستم و چیزی دارم که خودم هم تاکنون نمی دانسته ام ولی او ديده و تصديق کرده است پس بايستی مرا بپرستد و بیش از اين بمن خدمت نمايد و مشکلات مرا رفع و رجوع کند و از من ممنون هم باشد که به او اجازه اين خدمت را می دهم. «اين نجوای ابلهانه همه کسانی است که به درجات متفاوتی مورد محبت قرار می گیرند و لذا بسرعت به کینه و عداوت با منبع محبت می رسند و از او طلبکار می شوند و چه بسا قصد جان می کنند و از او انتقام می ستانند. محبت را فقط بواسطه اطاعت می توان هضم و جذب نمود. غول بچه های نسل جديد محصول محبت های بدون اطاعت می باشند. آنچه که انسانها را در قبال محبت به جنون می رساند عدم اطاعت از مرجع محبت است. آنکه محبت می بیند بايستی اطاعت کند تا تربیت شود و معرفت يابد وگرنه ديوانه می شود. اين معضله يکی از مهمترين علل ناز و تکبّر و جنون زنان در قبال شوهران است و نیز فرزندان در قبال والدين و مريدان در قبال مردان حق و نیز همه مردمان در قبال محبت خداوند. آنکه از منشأ محبت، اطاعت نکند به دام اشقیاء می افتد و از آنان اطاعت می کند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۳۶


فرق عشق و هوس

عشق همان هستی بخشیدن است و عشق پذيری، هستی مندی است. اکثر ما هوسهای دمدمی خود را عشق های خود می پنداريم. اين نوع عشق کاذب و جاهلانه فقط در مواقع بروز نیاز و هوس و شهوت و بازی بناگاه جلوه می کند و قربون صدقه می رود و بناگاه فروکش نموده و اتفاقاً منجر به قهر و غضب می شود. عشق و محبت اگر بمعنای دوست داشتن کسی برای خودش باشد و نه برای مردم، حامل توقع به مسئول نمودن طرف مقابل در جهت حق شناسی و وظیفه دانی و ادب و وفا و خدمت است. و اين اساس شکل گیری هويت فردی و شخصیت و اراده و اتکاء به نفس در محبوب است زيرا اگر کسی را برای خودش بخواهم بايستی خواهان خلق خوديتِ حقیقی و انسانی در او باشیم و اين همان خلقت نوين انسان است که جز در پاسخگوئی به

عشق و محبت ممکن نمی آيد چرا که اصولًا خلقت مادی بشر هم حاصل عشق و کرامت خداوند به انسان است و انسان بیمزانی که به اين عشق پاسخگوست و مسئول می شود هستی پذير می گردد و دارای يک «خود» راستین و ذاتی می شود و غیر اينصورت دچار کفر و انکار و بی هويتی است که همان بیخودی و بی وجودی و عدم اتکاء به نفس می باشد که مولّد تکبر دروغین و ادعاهای کاذب برای اثبات خودی است که نیست. بنابراين کسی که مورد لطیف و محبت قرار می گیرد اگر در قبالش مسئول نباشد دچار قحطی وجود و فقدان هويت و خوديت ذاتی شده و مبدل به غولی متکبّر و بی اراده می شود. لذا يک انسان عاشق و اهل محبت نمی تواند از محبوب خود متوقع وظیفه دانی و حق شناسی و مسئولیت نباشد در غیر اينصورت يک هوسباز است. عاشق بودن، مسئول ساختن است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۳۰


نشانه های یک پیر معنوی

پیر، مراد يا امام انسانی است که بخودی خود قلوب ديگران را منقلب و انديشه شان را بخود می آورد و آئینه باطن سائرين است. علاوه بر اين دارای قدرت خارق العاده اراده بخشیدن به ديگران جهت تغییر سرنوشت است. اين همان معنای شفاعت و کرامت در درجات گوناگون است که يک پیر طريقت داراست و اين از اصول واجب وجودی برای يک مرشد معنوی و امام هدايت است. علاوه بر صفات فوق که حداقل ويژگی يک پیر می باشد او همچنین بايستی خودش نمونه بارز صداقت، قناعت، ساده زيستی، اتکاء به نفس و عزّت و استقلال هويت در جامعه و زمانه خود باشد. همچنین بايستی دارای علم و معرفتی کلی بر زمانه باشد و جامعه خود را به عنوان يک شاهد درک کند و به جای مردمان احساس نمايد و بن بست ها و گرفتاريهای زمانه را فهم نموده و برای مردم توضیح دهد و راه نجات را بنمايد. او بايستی دارای نگرش و ادراکی برتر از علوم زمانه باشد و همچنین بتواند به زبان عامه مردمان حقايق و مسائل را شرح دهد. همچنین بايستی اسوه ای از رحمت و امید به نجات بوده و قلوب مردم را متوجه خداوند نمايد و نیز چاه ها و عذابها و دامها و دجّال های دوران را بشناسد و معرفی کند و تنذير نمايد. پیر به معنای پیرتر بودن از زمان خويش و جلوتر بودن از تاريخ است. پیر بايستی نمونه بارزی از بلاغت، قدرت بیان، محبّت، معرفت، استقلال، آزادگی و شجاعت باشد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۲۷


چشم خدا در میان مردم

عارف بعنوان خلیفه خدا در میان مردم منظر نگاه خدا به مردم است و لذا شاهد بر باطن آنهاست و نظر به ذات دارد که تماماً حق و راستی و زيبائی است. و بدينگونه است که هر کسی از چشم عارف، خود را خدايگونه و برحق و زيبا و کامل می يابد و اين راز سحر و کرامت نگاه عارفان است که مردمان را بخودشان می آورد تا خدا را در خود باور و تصديق کنند ولذا عارف، جمال ايمان مردم است. و اين همان معنای امام است در درجات امامت. بنابراين حق يک عارف بر اطرافیان همچون حق خدا بر خلق است و وظیفه ای عظیم می طلبد که همان اطاعت خالصانه و بی چون و چراست. و فقط در چنین ادای حقی است که ذات الهی در آنان تبديل به صفات و عمل شده و نفس حیوانی را تبديل می کند به نفس انسانی. و اين همان واقعه تعالی نفس است. و هر فردی بعنوان مريد مهلتی در انجام وظیفه و ادای اين حق دارد که اگر از آن ابا کند و مهلت به پايان رسد بناگاه از چشم عارف می افتد و اين بدان معناست که ناگهان از عرش وجود ساقط می شود و دوباره به دام نفس حیوانی خود می افتد و اين عذابی عظیم است و به مانند هبوط انسان از بهشت و سقوط در دوزخ است و ابتلای به آتش دوزخ که تا اعماق نفس را می سوزاند و از صفات پلید و جهل وکفر می زدايد و این رشد دوزخی است. در واقع برای کسی که روزی تحت الشعاع نگاه خدا قرار گرفت رشد و تعالی و پاک شدگی حتمی است منتهی يا رشد نوری است و يا رشد ناری.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۸


عشق، عرفان، و جود

به عقل تجربی و منطقی که به جهان و جهانیان بنگريم و با علومی که در دست داريم به محک زنیم مطلقاً امکان ندارد که کسی و چیزی در اين جهان بتواند ادامه بقا دهد الا به معجزه ای که جز رحمت و محبت و عشقی برتر از فهم ما نیست. اين امر در همه مسائل بشری و طبیعی مصداق دارد. بنابراين راز بقا و استمرار انسان و جهان در درک رحمت و محبتی است که بر کل جهان احاطه دارد و علم ومعرفت حقیقی که بتواند توجیه گر عالم و آدمیان و وضع موجود باشد چیزی جز علم بر محبت و عشق شناسی نیست زيرا بر اساس عدالت ممکن نیست که چیزی در اين جهان امکان وجود داشته باشد. پس علم وجود برخاسته از علم عشق و رحمت و محبت و کرامت حاکم بر جهان و جهانیان است. اصل علم حقیقی از عشق شناسی است زيرا وجود

محصول اين عشق است و اينست که عرفان به مثابه کمال علم، چیزی جز علم بر عشق نیست. آدمی یا عشقی ندارد و يا اگر با آن مواجه می شود میلی به شناخت آن ندارد و فقط با آن بازی میکند تا از دست می دهد. عشق قلمرو علم و معرفت انسان درباره وجود است. بنابراين کل عرفان محصول عشق است و نیز استمرار و بر خورداری آدمی از عشق هم محصول عرفان بر عشق است. زيرا وجود تماماً محصول عشق است و آنکه عشق را نمی شناسد و حق آنرا ادا نمی کند وجودش در خطر نابودی قرار می گیرد و مستمراً در قحطی وجود بسر می برد. انسان بمیزانی هستی دارد که عشق را می شناسد و حقوقش را ادا می کند. و کانونهای اين عشق و عرفان و هستی جاويد هم عرفا هستند. پس عارف شناسی واجب ترين امور است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۳


۷- و آخرين ويژگی زندگی امامان اينست که جملگی شهید می شوند مخصوصاً بدست يا اراده يکی از

نزديکترين کسان خود که بیشترين محبت و کرامت و خدمت را از او ديده اند. امام شهید عشق است.

مؤمنان مخلص آخرالزمان جملگی در قلمرو امامت قرار دارند و به درجه ای اماما ن جامعه خود محسوب می

شوند و به درجات متفاوت دارای اين ويژگیها هستند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۸۵


تصوف چیست؟

شايد هیچ مسلک و مذهبی در طول تاريخ به اندازه «تصوّف» تقديس و لعن نشده است. و بی ترديد تصوّف نیز مثل همه مکاتب و مذاهب دارای دو صورت و جلوه بوده است جلوه حقیقی و جلوه جعلی و دجّالی. اين همان مذهب ضد مذهب يا نفاق است که تصوّف را هم بازيچه دين فروشان نموده و مبدّل به دکان و تجارت ويژه ای ساخته است. لفظ صوفی (سوفی) سابقه ای بس کهن دارد و نخستین بار از حکمت يونیان باستان و از شهر الئات برخاسته است و بانیان حکمت توحیدی در اين ديار معروف به سوفیست بودند. اين واژه مشتق از SOPHIA به معنای حقیقت و يک سوفیست بمعنای حکیمی بوده که به حق رسیده و خود مظهر آن شده است و لذا همه اين سوفیست ها دارای مکاشفات و کرامات بوده و لذا در نزد مردمان جاهل معروف به جادوگر بودند. نخستین سوفیست ها عبارت بودند از: پارمنیدز، اگزنوفان، زنون و جورجیاس. مشهورترين و شايد آخرين فرد اين مکتب در يونان همان سقراط حکیم است که خود را پیامبر اين مکتب معرفی


نمود و شهید شد. اين حکیمان جملگی هويتی مردمی و فقیرانه داشته و عمرشان به تعلیم حکمت و شفا دادن به امراض مردم سپری شد و بسیاری از آنان به تحريک حکّآم وقت تبعید و يا کشته شدند و خانه شان سوزانده و آثارشان نابود شد. به زبان خودمان اينان را بايستی عارفانی واصل دانست که اسوه های فضیلت در میان مردم بودند. اينان سالکان وادی خودشناسی عملی يا حکمت عملی بودند. تصوّف درجهان اسلام نیز ادامه همان نهضت فکری و روحانی است که بر مبنای عرفان اسلامی و تعالیم پیامبر اکرم و علی (ع) و سلمان فارسی و مدرسه صفّه درجوار خانه پیامبر تحکیم واحیاء شده است که در سرلوحه معارف آنان «خودشناسی – خداشناسی» قرار داشت. از اين منظر بايستی پیامبر و علی (ع) و سیلمان را نخستین صوفیان کامل در تاريخ اسلام دانست. در واقع بايستی وحی محمدی را يکی از آخرين مدارج کمال تصوّف در تاريخ جهان دانست که با معراج به او رسید. می دانیم که مدرسه صفّه به امر خداوند در کتابش به پیامبرش امر شد که: بايستی برخی از مؤمنان خاص عمر خود را وقف کسب معرفت نمايند. بنابراين نام «صفه» بر اين مدرسه می تواند ادامه و تکرار همان نهضت سوفیای يونان باشد هر چند که برخی بر این باورند که صفّه بمعنای سايه بان است و چون مريدان اين مدرسه در زير سايه بانی مشغول تعلیم می شدند لذا نام صفه بر اين گروه مدرسه باقی مانده است، الله اعلم! بهرحال فرقی هم نمی کند. و اما آفات و امراض و مفاسدی که بر مدار تصوّف پديد آمده و يا به آن نسبت داده شده است امر عجیب و غريبی نیست و از جنس همان آفت يا اتهاماتی است که بر کل کالبد اسلام و تشیع وارد شده است. بنظر ما اين آفات و اتهامات از دو نوع بوده است. يکی سوء استفاده عمدی شیادان و دجالان از اين مکتب و نیز اتهامات حکّام جبار و فاسد است. و اما ديگری جهل مردم و برخی پیروان بوده است. و اما در مورد اول جای بحثی نیست ولی در مورد دوم يک نکته شديداً قابل ذکر است و آن اينکه برخی از مردمان از روی هوی و هوس و حرص و تقلید خواسته اند که فقط اعمال خارق العاده و مکاشفات و کرامات صوفیان حقه را به قصد سوء استفاده و مردم فريبی و جاه طلبی بیاموزند و لذا به تقلید از برخی آداب آنان پرداخته اند مثل چله نشینی های تصنعی و غیره. و در اينجا يکبار دگر به ياد آن سخن امام علی (ع) علت اين فساد و تحریف را در می يابیم که: هیچکس بقصد اينکه خواست عارف شود، نشد! کسی به حق میرسد که عاشق باشد وتمام زندگی را در اين راه نهد و نه از روی هوس و حرص و تقلید و ماجراجوئی. برخی پنداشته اند که کرامت نوعی فوت و فن است. بنده نیز برخی از اين سوداگران را تجربه کرده ام که فقط به قصد يادگرفتن فوت و فن شفاعت و کرامت بسويم آمدند و حتی برای مدتی تظاهر به تقوی و ارادت نمودند و نهايتاً بور شده و رفتند و تهمت ها و عداوتها نمودند. امروزه عده کثیری از جماعت موسوم به درويش در کشورمان نیز ادامه تاريخی همان تصوف ضد تصوف هستند که بنام عرفان فتنه ها و فسادها می کنند و در واقع کمترين بوئی از اين حق بزرگ نبرده اند و فقط به سودای ماجراجوئیهای به اصطلاح عرفانی و ماورای طبیعی به بازی با معارف توحیدی پرداخته و لذا به اشد عذابها و رسوائی ها دچار شده اند. و حتی چله نشینی های من در آوردی به نمايش می گذارند تا مردمان بفريبند و چه بسا ناگاه دچار الهامات غیبی شوند تا بتوانند عقل و جیب مردم را غارت کنند. اين را بايد بدانیم که همه عارفان بزرگ ما مريدان و مخصلین يکی از اين صوفیان حقه و اولیای خدا بوده اند مثل مولوی، حافظ، عطار و غیره. تصوف غایت و اوج دين و تقوا و اخلاص است و چه بسا برخی از حدود احکام عرف و شرع عامه را در می نوردد. در اين باره علی (ع) بوضوح سخن گفته است: « ای مومنان بدانید که هر چیزی را حد و غايتی است و اسلام را نیز. پس شما ای مومنان دين خود را در اسلام به کمال برسانید و آنگاه برای خدا خروج کنید.» مکاشفات غیبی و کرامات الهی، اجر پويندگان شرف و جويندگان حقیقت و عاشقان معرفت و خادمان مردم است. اين همان راه تصوّف است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۳۴


راه طی شده در انقلاب اسلامی ایران

همانطور که در مقاله ای متذکر شديم ايران مهد اولين و آخرين نزول توحيد و کرامت الهی بر روی زمين است از دين زرتشت تا محمّد و آخرين امام او يعنی مهدی (محمد) که در دل ايرانيان منتظر است که عامل اتصال دين اول و آخر هم سلمان فارسی است. انقلاب اسلامی ايران عرصه ظهور اجتماعی اين اتحاد است که عشق و عصمت و عرفان و عدالت را بهم آميخته است ولی هنوز در دوران کودکی اين آغاز بزرگ بسر می برد و گوئی بوی بلوغ از آن به مشام می آيد. برای گردهمائی و اتحاد اين چهار عنصر خلقت انسان سی سال متوالی جان کنده ايم و خون داده ايم و با کل جهان درافتاده ايم و جهانيان را به دو قطب دوست و دشمن نسبت بخود تقسيم نموده ايم. اين چهار «ع» (عشق– عصمت– عرفان– عدالت) نيز در هويت انقلاب و نيروهايش حضور دارد و در وحدت اضداد بسر می برد و گاه به بحران می افتد و دشمنان را وسوسه می کند. وحدت و يگانگی اين چهار عنصر همچون اتحاد آب و باد و خاک و آتش است. همه منازعات درون انقلاب نيز به مثابه تناقص ذاتی اين چهار عنصر با يکديگر بوده است که در هر مرحله ای يکی از اين عناصر مسلط بوده و سائر عناصر تحت فرمان و گاه مظلوميت قرار داشته اند. نخستين موج انقلاب که به پيروزی انجاميد موج عشق بود. مرحله دوم ظهور غيرت و عصمت بود که مسلط شد. در مرحله سوم هم عرفان بروز کرد و اينک نوبت عدالت است. نه اينکه هر يک به تمام و کمال ظاهر شد. بلکه فقط در حد يک آزمون کودکانه بود تا به سن بلوغ که بسيار نزديک است تا اين چهار عنصر به جدّ و کمالش به ميدان آيد و انسان کامل را عرضه کند و عرصه ظهورش باشد. شرح اين نظريه در اين مقاله نمی گنجد و فقط در حد طرح صورت مسئله است. در طی اين سی سال فقط توانسته ايم به قيمت بس کلانی هر يک از اين چهار عنصر را مزه ای کنيم. اين سی سال به مثابه دوره پيش دبستانی انقلاب و ايدئولوژی ما بوده است. ما اينک بر آستانه بخود– آئی انقلاب قرار گرفته ايم و محتاج تدوين ايدئولوییِ هستيم تا دوران بلوغ را آغاز کنيم. برای اين بخودآئی و آغاز دوباره بايستی چهار تن از اوليای اوليه انقلاب را بعنوان چهار مظهر اين چهار عنصر مذکور يک بار دگر و از منظر برتر بازيابيم و بازشناسيم: محمد حنيف نژاد، امام خمينی، دکتر شريعتی و سيد محمود طالقانی. اينان بنيانگزاران انقلاب هستند که هنوز در چشم مردم آنگونه که بايد درک نشده اند و نيز در انديشه اکثر مسئولين و طراحان و مجريان امور. راه طی شده انقلاب بر بستر دستاوردهای اين چهار مرد بزرگ ايران زمين ممکن شده است بدون آنکه قدرشان درک شده باشد. اينان چهار رکن هويت ملی – دينی – انقلابی ما هستند و بدون

معرفت لازم درباره شان ادامه اين راه ممکن نيست. پس بگذاريم تا مردم ما آنان را درک کنند بيش از اين تقيه مهلک است. پرده ها را کنار زنيم.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۶۹


آیا اسلام دین جنگ است؟

يکی از بزرگترين تهمتهای ناحق به دين اسلام همانا جنگ طلبی بوده است و از ناحق و رسوا بودن اين تهمت همين بس که جنگ طلب ترين و متجاوزترين افراد و جريانات چنين تهمتی را زده اند يعنی استعمار غرب و امپرياليزم جهانخوار که حتی آزادی و دموکراسی دروغين خود را هم بواسطه بمباران به ملل هديه می کنند. در قرآن کريم هر کجا که سخن از ايمان آورده است بلافاصله دعوت به (عمل صالح) است و اين آيه و معنا در جای جای قرآن حضور دارد. و اما عمل صالح چيست؟ به زبان ساده يعنی عملی که در سمت صلح با جهان و جهانيان باشد و فرد مؤمن را به صلح و وحدت با جهان و کل بشريت بکشاند. همانطور که در عرفان اسلامی هم انسان کامل انسانی در صلح و اتحاد با جهان است. در هر کجای قرآن هم که سخن از جهاد و قتال است مربوط به جنگ طلبان و دشمنان صلح است. و مؤمنان مأمورند که اول خود را به صلح با جهان برسانند و سپس دشمنان صلح را اول به نصيحت و مذاکره و سپس با جهاد جنگ مجبور به صلح نمايند. اسلام دين صلح و اسلام و تسليم است و هر کسی با اقرار به شهادتين به آسانی بر اين دين وارد می شود و حتی کسی حق ندارد منويات باطنی او را مورد تفتيش قرار دهد. اسلام حتی فحاشی به دشمن را در ميدان جنگ حرام کرده است. حقوق جنگی و جهادی اسلام نيز يک کرامت و معجزه ای حيرت آور است. همه جنگهای صدر اسلام تدافعی و يا خنثی کننده دسيسه های دشمنان و متجاوزان بوده است. فقط صهيونيست ها اسلام را دين جنگ می خوانند يعنی کسانی که حتی کودکان را با گلوله می زنند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۴۶


راه عارفان و عوام

عارفان مصاديق و اسوه های مکبتی هستتند که انبتای الهی در طی هزاران سال بنا نهادند و اصول و راه و

روش آنرا تبيين نمودند و با معجزات خود تصديقش کردند. پس عارفان حجّت های عينی و انسانی حقانيّت راه انبياء هستند و در واقع امامان اين راه محسوب می شوند. عارفان با موجوديت و زندگی خويش به همگان نشان می دهند که راه انبيای الهی برحق و عملی و بلکه بهترين روش زندگيست. ولی عامه مردمان همواره به هزار تزوير و تهمت اين حق آشکار را انکار می کنند ولی درمانده ترين مردمان که هيچ امکانی برای ادامه راه و روش کافرانه خود هم ندارند و با کفر خود به بن بست رسيده اند به جبر و از ناچاری در اطراف عارفان جمع می آيند. اينان مستضعفترين مردمان به لحاظ شخصيتی هستند که از نزد خود هيچ اراده ای ندارند و تماماً بازيچه نظام طاغوت جامعه هستند. عارفان با قدرت شفاعت و کرامت و محبت خود اين درماندگان را تحت حمايت خود گرفته و از بدبختی می رهانند و به عزّت و اراده ای برتر از جامعه می رسانند و آنگاه آنان را به اختيار خودشان به دين خدا و اطاعت از عقل و معرفت می خوانند. ولی اکثر اين مستضعفين نجات يافته انکار و تکبر می کنند و کوس انالحق می زنند و با عارفان به عداوت می پردازند و يافته های خود را به نزد ظالمان می برند تا آنان را در قدرت کافرانه خود شريک سازند. ولی اين يافته های عرفانی در تضاد با جهل و ضلالت قرار گرفته و موجب رسوائی و فلاکت آنان می شود. اين مستضعفين که مورد شفاعت عارفان قرار گرفته اند عليرغم ميل خود حامل پيام عارفان بسوی مردم هستند و مردم به تقليد کافرانه و کورکورانه از سنت عارفان می پردازند و بانی جريانات شبه عرفانی و دجالی می شوند و دريائی از خرافات پديد می آورند. ولی اين تقليد منکرانه از سنت عارفان و خرافات حاصل از آن موجب ايجاد تضاد و فروپاشی در نظام کفر می شود و اين نظام را به ابطال و رسوائی و هلاکت می کشاند. امروزه در سراسر جهان و از جمله در کشور خودمان شاهد صدها دکان دجّالی عرفانی هستيم که تحت عناوين قديم و مدرن مشغول غارت جيب و جان و وجدان مردمان هستند. اين غارت شدگی بر حقی عظيم است که کفر و انکار عامه را در هم می شکند و آنان را برای توبه ای بزرگ آماده می سازد تا آن عارف عصر آخرالزمان در جهان آشکار شود و جامعه ای برمبنای دين و عشق و عرفان پديد آورد و حق الهی انسان را به ثبوت برساند. آنچه را که انبياء و اولياء و عرفا در طی چند ساعت درک و تصديق می کنند مردمان عامی نيازمند يک عمر هستند. آنچه را که مردان حق در طول عمرشان محقق می سازند کل بشريت در طول تاريخ اثبات می کنند. عارفان پيشقراولان حقيقت و انسانيت هستند و شاهدان و شهيدان اين راه در تاريخ می باشند که راه تکامل را

برای بشريت هموار می سازند و در اين راه از جان و حقوق دنيوی خود نيز می گذرند تا بشر کافر و جاهل را

به ايمان و عقل آورند. اگر عارفان نباشند عامه مردمان حتی امکان ادامه همين حيات حيوانی و کافرانه را هم

ندارند. عارفان راز بقای بشر بر روی زمين هستتد. برخی سعی می کنند که شفاعت و کرامتهای وجودی عارفان را تبديل به فوت و فن نموده و دکانهای دين پديد آورند و ديگران را گمراه سازند و از اين بابت کوس

انالحق بزنند ولی در اين راه به انواع عذابها و رسوائی می رسند و جبراً متواضع شده و تسليم حق شده و حق عارفان را بالاخره تصديق می کنند.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۵۴


آیا «شدن» ممکن است؟

هر انسانی به خودی خود در حقیقت باطن نفس خود چیزی جز معجونی از کبر و جهل و بخل و شهوت و وحشت و حرص و بازی و مکر و حقارت و ناتوانی نیست. این طبع غریزی عامه بشر است. ولی اکثر انسانها یا به اختیار خود و براساس آرمان خواهی و ارزش طلبی و یا بواسطه جبرهای اجتماع تلاش می کنند تا این صفات درونی خود را تا حدّ امکان بروز ندهند و بلکه خلاف آنرا به اثبات برسانند. این همان اراده انسان به «شدن» است. ولی بسیاری پس از مدتی از این تلاش خسته می شوند زیرا هیچ تبدیلی در ماهیت نفس خود نمی یابند و بلکه نفس خود را عقده ای و رنجور و متشنج و حریص تر می یابند و لذا دست از اراده به شدن برمی دارند و به اصطلاح لیبرال می شوند و لذا بسوی افراد یا گروهها و جوامعی می روند که از جنس همانها باشند. بی تردید کسی که به اختیار خودش برعلیه نفس امّاره و جهل خود جهاد نکند و فقط بواسطه جبرهای عرفی و شرعی و قانونی ریا کند، بسیار زود خسته و هلاک می شود. ولی کسی که برای خودش می خواهد نفس خود را تغییر دهد و یا قابل مهار و متعادل سازد و تلطیف نماید طبق تجربه بشر به خودی خود قادر به این کار نیست و در این راه که همان راه رشد و تعالی است نیازمند یک یار روحانی و پیر عرفانی است که تحت الشعاع محبّت و کرامت و یاری او قادر به تبدیل نفس می شود که نفس بخیل خود را سخی می کند و غرور را به تواضع می آورد و هراس را به شجاعت می کشاند و شهواتش را لطیف و عالی می کند و بر جهل و ستم نفس خود مسلط می گردد. تبدیل نفس شرور به نفس خردمند و متعالی و مهربان بدون ارادتی عرفانی مطلقاً مقدور نیست الّا اینکه به نفاق و یا کفری شدید تر می انجامد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۱۶


عبور از خط وجود

آدمی با تولدش پا از خط وجود بیرون می نهد و دچار غربت و از خود بیگانگی و لذا احساس هراس و نابودی می شود و به هر چیزی پناه می برد و این پناه جستن را عشق می نامد. ولی هیچ چیز و کسی حاضر نیست که دیگری را برای همیشه در خود جای دهد و وجودش را به او بخشد. لذا نفرت آغاز می شود و آدمی دوباره دربدر می شود. بسیاری در این دربدری و نفرت تباه و هلاک می شوند و انگشت شماری راه خانه وجود خود را می یابند و یکبار دگر از خط وجود می گذرند و پا به عرصه موجودیت می نهند اینان موحّدانند و عارفان واصل که کلّ عالم و آدمیان را ترک نموده و دل از همه شسته و لایق وجود شده اند. اینان تنهایان و بی تایان هستند که کلّ بشریّت را امامت می کنند. اینان امامان وجودند. اینان تنها موجودهای عالم برزخ و حیات خاکی هستند و اسوه های فقر و تنهائی و عشق و کرامت و شفاعت.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۰


حکمت چیست؟

حکمت، نوعی دانائی نیست، فلسفه هم نیست و عرفان نظری هم نیست و کلمات قصار هم نیست و اصولًا چیزی قابل اکتساب از دیگران نیست. حکمت، نوعی توانائی روح است و یک مقام معنوی می باشد همانطور که قرآن می فرماید که: آنگاه که موسی به کمال رسالت رسید از جانب خداوند حکمت و کتاب و فرقان یافت. در روایت است که گروهی از دانشمندان به نزد پیامبر اسلام آمدند و درباره حکمت دین او سؤال کردند. پیامبر فرمودند که: ما حامل حکمت برای مردم نیستیم بلکه حامل حکم خدا هستیم و هرکه این احکام را عمل کند به حکمت آن می رسد. در واقع حکمت، نوری است که حاصل عمل به حکم خداست و حکیم، مظهر حکم خدا می باشد و لذا دارای نور شفاعت و معرفت و کرامت است و این نور را به قلوب مردمان می تاباند و چه بسا شفا می یابند. این شفا حاصل القای نور دین است همانطور که قرآن شفاست. به همین دلیل در روایتی از حضرت رسول آمده است که کلّ مؤمنان دارای شفاعت هستند. این شفاعت نوری از حکمت است. کلام حکیمانه یکی از سطحی ترین بروز حکمت از وجود حکیم است که الّبتّه دارای بلاغت و قدرت نفوذ خارق العاده ای می باشد و بر قلوب اثر می کند. یعنی کلام حکیم در وجود مخاطبان به طرزی حیرت آور به فعال در می آید و این همان کرامت و شفاعت است. حکمت، نور اعمال خالصانه از وجود مخلصین است و لذا چیزی به نام فرمولهای حکیمانه وجود ندارد و مقلدین حداکثر مبدّل به عطاران و رمالان و شیادان می شوند. کلام و دست حکیم شفا بخش است به هر بهانه ای.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۱۹


ویژگیهای مکتب عرفان درمانی

عرفان ما، عرفان شعر و مثال و تفسیر قال نیست بلکه عرفان منثور و واقعیت و بیان حال است و لذا نشئه پران است و هرگز ملعبه اهل عیش و رنگ و گنج و کرامت بازی نمی شود زیرا عرفان ما محصول نشئه و بی دردی نیست. عرفان ما عملی است نه توجیهی و تفسیری. عرفان ما عرفان توجیه انفعال نیست بلکه عرفان انقلابی است و لذا اهل منقل از آن گریزانند هر چند که این جماعت را هم برای شفا و نجات با آغوش باز می پذیرد. عرفان ما برای بیدار سازی وجدان است و نه تخدیر آن. عرفان ما، عرفان اشرافی و اهل فن نیست بلکه عرفان امیّ و اهل دل است و لذا جماعت اهل مدرسه و اهل عیاشی را ناخوشایند است. عرفان ما برخلاف عرفان بازار درویشی به درد توجیه و تقدیس مفاسد و حقارت نمی خورد بلکه بدبختی ها را می شکافد و نفس را کالبد شکافی می کند و موجب برون افکنی چرک و سیاهی باطن است. عرفان ما پهلوان پرور است و نه مفلس نواز. عرفان ما، عرفان ورد و فوت و خواب و خیال نیست بلکه عرفان عقل و معرفت است. عرفان ما خودشناسی بی انتهاست و نه خودفریبی. خودبراندازی نه خودپرستی. عرفان ما، عرفان عشق است و لذا فسق زدائی می کند و لذا قهار است و نه ملوس. عرفان ما، عرفان آسمانی ساختن زمین نیست بلکه زمینی نمودن آسمان است. عرفان ما، عرفان فرافکنی نیست بلکه عرفان درون افکنی جهان است. عرفان ما، عرفان گوشه گیری و انزوا نیست بلکه عرفان اجتماعی، خانوادگی، اقتصادی، سیاسی، علمی، فنی، پزشکی و در یک کلام عرفان رابطه است عرفان مدنی! عرفان ما مکتب اصالت معرفت است و لذا حتی خرافات را هم به عنوان یک واقعیت به قلمرو و ادراک وارد می کند. عرفان ما، افسانه پرستی نیست بلکه واقعیت پرستی است. عرفان ما تاریخی نیست بلکه زندگانی است و مدرن.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۳۷


پر واضح است که خود عرفان درمانگر بایستی انسانی مؤمن و سالک و ایثارگر باشد و خود نیز مستمراً در جهت اخلاص دین و معرفت جهاد کند و یک سالک راه خدا باشد که زندگیش را وقف علم و دین و مردم نماید و همچون یک پهلوان عمل کند. این علم و توفیق و کرامت الهی به مثابه اجری عظیم به مؤمنان عاشق خدمت به مردم و اعتلای معنویت می باشد. این علم به مثابه اتحادی عملی بین عشق و معرفت و ایمان است که سلامت و احیای تن و دل و روان و وجدان را توأمان مدنظر دارد. یک عرفان درمانگر خود بایستی عملًا و باطناً اسوه معرفت واخلاص و محبّت و ایثار باشد تا بتواند تن و دل و جان و روان و وجدان و اخلاق مردم را توأمان شفا بخشد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۳۱


دزدان عرفان درمانی

« آنکه خواست عارف شود نشد » علی (ع). در انتقال عرفان درمانی و تلاش برای اشاعه حکمت توحیدی در زندگی عملی و جستجو برای یافتن مشتاقان این علم نو مواجه با کسانی شدیم که همچون دزدانی بودند که به کاه دان زدند و جز رسوائی و عداوت نصیبشان نشد. آنانکه پنداشتند معارف الهی همچون فوت و فن های دنیوی است که هر که آنرا بیابد می تواند به مقاصد شوم خود نائل آید و مردمان را بنده عظمت این معارف خود سازد و از دین و عرفان دزدیده شده خود دامی برای دنیائی شیطانی خود بسازد. بسیاری از آنها تا مدتها تظاهر به دین و معرفت و عفّت نمودند تا به گمان خود ما را بفریبند و اسرار کار ما را بربایند ما هم با نیک بینی آنها را پذیرفتیم .برخی از این دزدان از جماعت پزشکان ورشکسته مدرن بودند که به گمان خود به نزد ما آمدند تا به راز و رمز کار درمانی ما و جاذبه کلام ما در قلوب مردم آگاه شوند و آنگاه این فوت و فن را بدزدند و به احیای دکان ورشکسته پزشکی خود بپردازند و نیز هویت رسوا و مفتضح خود را با نقاب عرفان، بپوشانند و در پس پرده معارف عرفانی به فسق و فجور و غارت مردم مشغول شوند. ما نیز با توکل به خداوند مانع کارشان نشدیم و یاریشان دادیم تا شاید به خود آیند و از درب صدق و حق جوئی وارد شوند. برخی از دزدان مقادیری از آثار ما را دزدیدند دکانی برافراشتند و کوسی انالحق زدند و بساط ارشاد گستردند و کرامتهای تاتری نمودند. برخی دگر به تقلید روشهای درمانی ما پرداختند و برخی هم میمون وار به تبعیت از اطوار ما همّت کردند و … ولی همگی به سرعت رسوا شدند و لذا نهایتاً به انکار حقایق و معارف توحیدی و عرفان درمانی پرداختند و همچنین برای توجیه رسوائی و نفاق و دزدی ناکام خود، ما را متهم ساختند تا همتای خود ساخته باشند. برای همه آنها از درگاه حق طلب مغفرت می کنیم.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۹


جرجیس نبی و جرجیاس حكیم

در تاریخ ادیان با پیامبری به نام جرجیس روبرو می شویم که از فرط گمنامی مشهور است و آن جرجیس نبی می باشد که معروف به پیامبری است که احدی به او ایمان نیاورد. در روایات اسلامی نیز آمده است که او بارها به شقی ترین روش به دست قومش به قتل رسید و باز زنده شد و با اینحال احدی ایمان نیاورد. با اینکه سایر پیامبران هم اکثراً موجب ایمان چند نفری بیش نبودند ولی جرجیس با آنهمه کرامت باعث ایمان آوردن هیچکس نشد و از دنیا رفت. و به همین دلیل ضرب المثل شده است که: « از میان همه پیامبران به دنبال جرجیس نبی افتاده ای.» لذاا جرجیس ناکامترین پیامبران است و نومیدترین آنان. و امّا در تاریخ یونان باستان، معاصر سقراط حکیم صاحب کرامت می زیسته که جورجیاس نامیده می شود که گویی از اساتید سقراط بوده است. این حکیم صوفی را بانی فلسفه نیهیلیزم نیز می دانند که اصول مکتب اصالت عدم را بیان نموده و تا به امروز بیانی کاملتر از آن در این مکتب ارائه نشده است و آن دارای سه اصل متوالی و مشروط است: اولًا هیچ چیزی وجود ندارد. ثانیاً اگر هم چیزی وجود داشته باشد قابل شناخت نیست. و ثالثاً اگر هم قابل شناخت باشد قابل تعلیم به دیگران نیست. اصول نیهیلیزم جورجیاس به ترتیب به انکار وجود و انکار شناخت و نهایتاً انکار تعلیم و تربیت پرداخته است. به نظر ما این اصول بایستی به ترتیب معکوس باشد تا دارای منطق فلسفی باشد یعنی انکار تعلیم و تربیت و سپس انکار شناخت و نهایتاً انکار وجود. بیان منطقی این فلسفه بدینگونه است که چون هیچ شناختی قابل انتقال به دیگران نیست پس اصولًا شناخت نیست و چون شناختی ممکن نیست پس وجود هم محال است. زیرا وجود و معرفت امری واحد و متقابل است. فلسفه نیهیلیزم جورجیاس در ذاتش مکتب اصالت شناخت است که به عبث و عدم پرستی می انجامد که ذات فلسفی تصوّف می باشد و اساس عرفان است. زیرا عرفان و اصالت فنا عاقبت عاشقان معرفت و هدایت مردم است. آیا بین فلسفه نیهیلیزم جورجیاس حکیم و زندگی جرجیس نبی هیچ رابطه ای وجود ندارد؟ به نظر می رسد که چنین فلسفه ای فقط از زندگی چنان پیامبری قابل استخراج است. یعنی زندگی جرجیس نبی فقط می تواند بیانگر تجربی فلسفه نیهیلیزم جورجیاس باشد. آیا به راستی این دو نفر یکی نیستند؟ با توجه به یگانگی نام این دو که فقط در لفظ عبری و یونانی اندک تغییری نموده است. به هرحال این شباهت بیهوده و اتفاقی نمی تواند بود و برای اهل معرفت و تحقیق بس جای تأمل است. نکته آخر اینکه فلسفه نیهیلیزم جورجیاس کاملترین و قدیمی ترین بیان فلسفه وحدت وجود و مکتب اصالت فنا و تصوّف کامل است که بیانی کاملتر و منطقی تر و روشن تر از این در عرفان شرق و غرب جهان پدید نیامده است و فلسفه اشراق مطلق است در ساده ترین بیان.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۱۲


روانكاوی ابن ملجم

«از من تقلید نکنید که کافر می شوید». علی (ع). روانکاوی ابن ملجم در حقیقت روانکاوی نوع کثیری از هویّت بشر در قلمرو تقلید نسبت به یک مرجع دینی است به خصوص که این مرج اسوه محبت و شفاعت باشد. علی (ع) در حقیقت به مثابه پدر خوانده ابن ملجم بود که محبت را در حق او به کمال رسانید. بخل و احساس حقارت این فرزند ناخلف در قبال مهر علی (ع) وی را به تقلیدی جنون آسا نسبت به آن حضرت کشانید تا بتواند با وی برابری کند. همانطور که اراده به برابری ذاتا بر خاسته از کفر و سلطه و بخل بشر است که مولّد تقلیدی کور کورانه می شود و موجب تناسخ شخصیت مقلّد می گردد تا آنجا که خود را با مرجع و مراد و امامش عوضی می گیرد و همه کفر و جهل و فساد نفس خود را در او می بیند و محبت و کرامت و حق او را هم از خود می پندارد این عاقبت تقلید است که اساس نفاق در مذهب تاریخ بوده است. مردان حق نظر بر قلوب و ذات مردم می کنند و الوهیّت وجودشان را مخاطب می سازند و این همان قلمرو کرامت و شفاعت و معجزه روحانی این مردان خدا در وجود دیگران می باشد. و اینهمه در یک کلام بر خاسته از قدرت عشق بی قید و شرط این انسانها نسبت به خلایق و خاصّه مستضعفترین آنهاست. و ابن ملجم یک یتیم بی خانمان بود که به واسطه علی (ع) به بی نیازی و قدرت و هویّت رسید ولی به جای اطاعت و ارادت بی قید و شرط به تقلید بخیلانه پرداخت تا به مقام علی (ع) برسد البته نه مقام معنوی که مقام اجتماعی آن حضرت. زیرا عشق به معنویت موجب بخل و عداوت و تقلید نمی شود بلکه عشق به قدرت است که چنین جنونی را پدید می آورد. آدمی هرگز از تقلید به مقام مرجع خود نمی رسد بلکه از طریق ارادت و اطاعت چنین می شود. از همان آغاز جوانی چنین بخل و تقلیدی در ابن ملجم بارز شد و مورد اخطار و تنذیر پیامبر

اسلام و علی (ع) قرار گرفت. حتی به روایتی رسول اکرم (ره) به او گفت که اگر دست از این راه و روش بر ندارد قاتل امامش خواهد شد. ولی ابن ملجم توبه نکرد و فقط پیچیده تر شد تا اینکه کارش در این مالیخولیا به آنجا رسید که امامش را کافر و ملحد و خارجی نامید و خود را امام و ناجی مسلمین پنداشت و دست به کار قتل علی (ع) شد آنگونه که می دانیم. همه اهل تقلید دیوانه اند و اگر بتوانند امام کُش هستند. نکته بسیار دقیق و سرنوشت ساز در امر دین همانا تفاوت اطاعت و تقلید است. بسیاری اطاعت را تقلید می پندارند. در حالیکه خداوند در قرآن کریم مؤمنان را حتی دعوت به تقلید از قرآن نکرده است بلکه امر به اطاعت از رسول و امامان زنده نموده است. قرآن فقط برای مطالعه و تفکر است و نه برداشت نسخه های خوشبختی برای سعادت دین و دنیا. ولی همه منافقان (کافران پنهان) به راه تقلید خود سرانه می روند. و تقلید نه تنها عملی میمون وار است بلکه واکنشی خصمانه است که در لباس دوستی پنهان گشته است. تشیّع راه تقلید از سنّت رسول و یا آداب امام نیست بلکه اطاعت از امر مرج دینی است. زیرا راه دین، راه تقواست یعنی راه فائق آمدن بر منیّت و اراده شخصی است که همان ابلیس نفس می باشد. بنابراین تقلید خود سرانه از قرآن یا رسول و امامی همان خود پرستی و کفر است که لباس دینی بر تن کرده است و این همان راه نفاق است که خداوند آنرا پست ترین راهها نامیده و پیروان این راه و روش را از اهالی درک اسفل السافلین خوانده است. نفاق که بزرگترین دشمن دین می باشد محصول این راه و روش است و ابن ملجم اسوه تاریخی آن می باشد. همه امامان به دست این افراد شهید شده اند. یادمان باشد که یهودا یکی از حواریّون مسیح یک ابن ملجم دیگر بود که مسیح را به چند سکه فروخت. این عاقبت ریاست طلبی دینی و اراده به قدرت تحت عنوان دین و معرفت می باشد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۶۴


فلسفه دعا و ادعا

ادعای هر کسی در حقیقت همان دعای او به درگاه خداست منتهی به صدای بلند و با منطقی دگر. مومن دعا می کند و کافر هم ادعا. ادعا همانطور که از لغتش پیداست صفت تفصیلی دعاست و پیشی گرفتن از دعاست و پیشاپیش دعای خود را ادعا کردن است قبل از اجابت دعا. این نوعی زرنگی به درگاه خدا هم هست که خیلی هم بد نیست و گاه خیلی هم خوبست و خداوند خیلی سریعتر اجابت می کند. گویی نوعی خدا را در عمل انجام شده قرار دادن است. منتهی خوشا به حال کسی که ادعاهای بزرگ و انسانی کند. ادعا و دعا هر چه که بزرگتر باشد به درگاه خدا مقبولتر است. خداوند از خواسته های حقیر بدش می آید زیرا به نوعی تحقیر کردن رحمت و کرامت اوست. دعای کوچک کمتر اجابت می شود. و اما چه بسا آدمی ادعایی می کند از روی هوس یا جنون ولی بناگاه خود را بر آستانه تحقق آن می یابد و می گریزد. بنده شخصاً به کرات با چنین وقایعی روبرو بوده ام که چگونه آدمها می گریزند. و این امتحان دعاها و ادعاهای بشر است. خداوند می فرماید که هر که ادعایی کند امتحانش می کند تا معلوم شود که آیا واقعاً راست می گوید و می خواهد یا نه. راز تحقق هر دعا و ادعایی چیزی جز شدت و عمق و جدیت در آن خواهش نیست هر که به راستی و قلباً هر چه را بخواهد همان می شود و در این امر هیچ تردیدی نیست و سخن پیامبر اکرم راست است که مومنان اگر بخواهند کوه را جابجا می کنند. منظور از مومن یعنی کسی که به خواسته خود باور قلبی دارد و قلباً اراده می کند. آدمی دارای روح خداست یعنی دارای قدرت کون فیکون است.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۲۹


چه نباید کرد؟

بایستی تا حد امکان از تکنولوژی و فرآورده هایش پرهیز نمود. بایستی تا حد امکان از جهان دانش و صنعت پزشکی فاصله گرفت. بایستی رسانه ها را باور نکرد و تبعیت ننمود. بایستی تا حد امکان از بانک و بیمه دوری نمود. بایستی از ریاکاری در دین توبه کرد. بایستی از فاسقان برید و با پاکان دوستی نمود. بایستی قناعت و ساده زیستی پیشه کرد. بایستی تلویزیون را چشم شیطان دانست و کورر کرد. بایستی چشم و گوش را بر وعده های دانش و فن و تمدن بست. بایستی راه و روشهای خودشناسی و خودکفایی و خوددرمانی را جستجو نمود. بایستی عقل خویش را باور کرد و بارور نمود. بایستی از خداوند جز ایمان و معرفت نخواست.

بایستی با مؤمنان بیعت نمود و در انتظار ظهور ناجی ماند. بایستی شدیداً از دین فروشان و تاجران معجزه و کرامت برحذر بود. بایستی شدیداً از داروهای مسکن اعصاب و روان دوری نمود. بایستی از سه شیطان مشهور به عشق و آزادی و برابری پرهیز کرد. بایستی هر چه بیشتر از صنعت و فرآورده های صنعتی دوری کرد و به طبیعت و فرآورده های طبیعی روی نمود.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۴۴


بنابراین ختم نبوّت به معنای پایان یافتگی وحی و کرامت الهی در بشر نیست و بلکه اتفاقاً در آخرالزمان دهها و صدها تن از اولیای الهی بر روی زمین زندگی می کنند که دارای کرامات و الهاماتی بمراتب برتر از انبیای سابق می باشند ولی امر به تقیّه مانع بروز و بیان این معجزات می باشد. ختم نبوّت بدان معناست که در قلمرو شریعت و احکام عملی دین کسی قادر نیست فراتر از دین محمد باشد زیرا دین محمد کمال دین است و شریعت او نیز شریعت آخرالزمان است و هیچکس حقّ دخل و تصرّف در اصول و محکمات و ارکان اخلاقی دین او را ندارد و در غیر اینصورت واقعاً مرتد است و خود را رسوا می سازد. ختم نبوّت بمعنای عرصه امامت و ولایت وجودی در قلمرو عرفان است و اینست که دین اسلام جز امامت هیچ اصل و اساس دیگری ندارد. و امامت در عرصه غیبت امام زمان همان امر اطاعت از مؤمنین و عارفان می باشد و بیانگر رابطه مراد و مرید در عرفان اسلامی است. و امروزه جز این دین و هدایتی نیست.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳۵


* کافری به عارفی رسید و کرامتها دید. سپس از وی خواسته شد تا بخدا ایمان آورد. کافر گفت: تا خدا را نبینم ایمان نمی آورم. عارف گفت: آیا مرا که می بینی ایمان آورده ای؟ گفت: صد الّبته! عارف گفت: پس به ایمان من ایمان بیاور اگر راست می گوئی. کافر گفت: فعلًا کار دارم بعداً درباره اش فکر می کنم.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳۱


دل امام (سفینه نجات)

گویند که هیکل امام کرسی خداوند است و دلش هم عرش اوست. و اما دل امام چگونه است. ادعیه امامان شیعه بهترین درب ورود به آسمان دل آنهاست. همانقدر که می توان به عقل ناقص دریافت دل امام یعنی عرش خدا بر دریای خون و طوفان اندوه شناور است و هر که توانست شریک این درد و حزن بی انتها باشد براستی مؤمن و شیعه و مرید است نه صرفاً مصرف کننده شفاعت و کرامت وجودی آنان. هدایت شیعیان در کشتی ای است که بر این دریا در سفر است و این همان سفینه نجات است. امامان تاجران و سوداگران بهشت نیستند برخلاف پندار عامّه شیعیان. اینان خود فرا رفته از بهشت هستند و مریدی که در سودای بهشت است به خطا رفته و عاقبت امام کش است. آنچه که جان مرید را شستشو می دهد و اندیشه اش را لاروبی می کند و دلش را از دنیا میکند یک قطره از خون دل امام است. و آنکه به این دل اتصال یابد متصل به عرش خداست و جاری در خون عشق است. آنچه که عیش و فسق و بازی دنیا را در وجود مرید می کشد یک قطره از اندوه دل مراد است. و آنکه از این حزن سهمی نمی خواهد به هزار سال اطاعت هم ره بجائی نمی برد. عاشقان عشق امام به بهشت می روند و نه عاشقان بهشت. و آنکه چنین دلی ندارد نیز امام نیست. امام مرثیه هستی است از فرط خود خلایق. امام سپر بلای خدا از خلق است و سپر جفای خلق از خدا.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۹


چه کسی می تواند مرید باشد؟

کسی که عمری را با تمام هوش و امکانات وجودیش صرف تقوا و تحقّق صفات انسانی و دینی در خود نموده بدون شک بالاخره به یقین باور می کند که بخودی خود قادر نیست حتی یکی از خصائل نیکوی معنوی و اخلاقی را در نفس خود بکارد و به بار آورد و بلکه تمام تلاشهایش وی را مبدّل به انسانی دوگانه و ریاکار ساخته است. فقط چنین کسی در عطش یافتن کسی است که وی را در این امر یاری دهد و لذا در نزد هر کسی که اندک آرامش قلبی و صدق و وفا و معرفت بیابد تا ابد رهایش نمی کند و با دل و جان مریدش می شود و او را امام خود می سازد. حتی اگر هیچ کرامت و علامتی از امامان را نداشته باشد. زیرا بزرگترین کرامت و علامت یک امام در هر درجه ای آن است که به دیگران این قدرت قلبی و توانائی عملی را میدهد که اگر بخواهند بتوانند انسانی مؤمن و صدیق و پاک و شریف باشند و نه موجودی متظاهر و دوگانه و منافق. «آنان که تقوا پیشه نمودند و در این راه جهاد کردند و صبور ماندند خداوند بر آنان منّت نهاده و رسول امام یا شاهدی رابرای هدایتشان به سویشان فرستاد … »قرآن – شاید این تنها امر و موردی باشد که خداوند بر بنده ای منّت نهاده است پس واضح است که چه امر عظیم و لطف کبیری است داشتن یک امام یا پیر هدایت. فقط چنین کسانی برای درک و تشخیص امام نیازی به هیچ علامت و آدرس و معجزه ندارند و فریب هیچ دجّالی را هم نمی خورند. اینست شرایط رسیدن به امام و نجات و رستگاری: اراده به انسان بودن و تلاش لازم برای این اراده!

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۹


ایمان بی امام ممکن نیست

ایمان به معنای باور قلبی به خدا و رسولان او و ارزشهای معنوی است. آدمی بدون دیدن حجّت عینی از دین به باوری قلبی نمی رسد. هزار سال تعلیم دینی و پژوهش نظری درباره دین هم منجر به ایمان نمی شود. آدمی تا نور خدا و سیمای تقوا و کرامت انسانی را در شخصی به چشم نبیند و با محسوسات دریافت نکند ایمان نمی آورد. تازه از میان همانهائی هم که می بینند فقط انگشت شماری تصدیق می کنند و مابقی مشاهدات خود را طلسم و چشم بندی می خوانند. بنابراین ایمان در معنای حقیقی کلمه بدون وجود امامی زنده ممکن نیست. ایمان به لحاظ نظری تصدیق ارزشهای دینی به عنوان راه عملی زندگی و بلکه بعنوان آسانترین و ممکن ترین راه سعادت است. و چنین تصدیقی جز با مشاهده کسی که خود اسوه عینی و عملی ارزشهای دینی و فضیلتهای اخلاقی باشد ممکن نیست: اسوه آرامش، پاکدامنی، رضا، محبّت، صبر، قناعت، توکل و عزّت نفس و کرامتِ وجودی که نصیب دیگران می نماید. امام بمعنی حجّت این ادعا که: صدق و شرف و قناعت و رستگاری و سعادت ممکن است و خدا کافیست. امام با تمام وجودش اثبات کننده حضور خدا می باشد و کفایت او برای مؤمنان. و ایمان حاصل درک و تصدیق و اطاعت چنین کسی است در درجات. بنابراین هر مؤمنی به درجه ای یک امام در روابط اجتماعی خویش است و حجّتی بر مردمان.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۵


یک دعا

پروردگارا که مرا از عدم آفریدی و هر چه دارم از توست. پس چرا نظری بمن نمی کنی؟ آیا لایق نظرت نیستم؟ اگر چنین است آیا خلقت تو در من ناقص است و نظرت را تأمین نمی کند؟ پرودرگارا چرا بمن رحم نمی کنی؟ آیا گناهانم بیشتر از رحمت توست؟ پروردگارا چرا مرا نمی بخشی؟ آیا خطاهایم برتر از بخشش توست؟ پروردگارا چرا بمن لطف نمی کنی؟ آیا شقاوت من فزون از لطافت توست؟ پرودرگارا چرا مرا از ورطه نابودی نمی رهانی؟ آیا عدم من قوی تر از وجود توست؟ پروردگارا چرا پاکم نمی کنی؟ آیا ناپاکی و پلیدی من قدرتمندتر از قداست توست؟ پروردگارا چرا در بهشت خود راهم نمی دهی؟ آیا دردهای من لایق بهشت تو نیست؟ آیا به اندازۀ کافی درد وعذاب نکشیده ام که دلت به رحم آید؟ پس چرا مرا آفریدی که لایق رحمت و لطف و کرامت و محبت تو نیستم؟ چرا چیزی آفریدی که لایق تو نباشد؟ اگر لایق تو نیستم و از آفرینش من نادمی پس مرا نابود کن چنانکه هرگز مرا نیافریده ای و ننگ وجودم را از درگاهت پاک نما و از شرم آسوده شو! آمین.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵۲


فرق تظاهر و مکر

پیامبر اسلام می فرماید «در همه حال تظاهر به دین بهتر از تظاهر به کفر است». این تظاهر نه بقصد فریب دادن مردم که به قصد حرمت نهادن به مردم است و تلاشی برای آدم شدن. اگر همین تظاهر هم نباشد از نفس آدمی بطور طبیعی جز توحّش و ابتذال صادر نمی شود زیرا نفس حیوانی بشر دارای حدود غریزی نیست و لذا توحّش بشری بسیار هولناکتر از توحّش حیوانات است. تظاهر به نیکی و ادب و حیا همان رعایت حدود آدمیت و حرمت و کرامت انسان است نه ریاکاری. این همان خویشتن داری و تقوا می باشد که بدون آن شیرازه امور می گسلد. بی حیائی و توحّش و افسار گسیختگی نفس ربطی به صداقت ندارد بلکه تقدیس وقاحت و شرارت است و تبدیل آن به فلسفه زندگی. آنانکه رعایت ادب را علیرغم نفس امارّه همان ریاکاری می دانند در همین زندگی عواقبی فجیع دارند. تظاهر به نیکی و ادب حداقل آدمیت و مدنیّت است و همان است که بزرگترها به کودکان خود تلقین می کنند که اگر نکنند خانه تبدیل به طویله و دیوانه خانه می شود همانطور که بسیاری از خانه ها اینگونه اند که تحت عنوان تعلیم و تربیت علمی و مدرن (؟) توجیه می شود که گوئی بچه بایستی هر کاری که می خواهد بکند تا عقده ای نشود؟! تظاهر به دین به قصد تجسّس و فتنه گری و مردم فریبی البتّه که امری پلید است و جای بحث ندارد.» آنکه ادب و حیا و حرمت را در شأن خود نمی داند در کلیه روابط خود شکست می خورد و نهایتاً به انواع عذابها دچار می شود تا جبراً نفس امارّۀ خود را مهار کند. و این بدان معناست که آدمی آفریده شده است تا آدم شود یا به جبر و یا به اختیار. یا از راه بهشت و یا از درب جهنّم.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۴۷



برچسب ها: امام زمان , آخرالزمان , شناخت زن , عرفان , مکاتب عرفانی , تصوف , محبت , عشق جنسی , عشق , شهوت , جبر و اختیار , اسطوره شناسی ,
[ بازدید : 17 ]
[ يکشنبه 14 آذر 1395 ] [ 18:14 ] [ رضا ]